كياناي مامان
فرشته كوچك خوشبختي
آخرين مطالب
لینک دوستان

                                         

 با تولد تو ...

من هزار ساله شدم....

 برای تو...برای چشمهای تو

                                  هدیه ام ناقابل است....

خاطراتی از فرداهامان....

برای بودنت....

                     همراه ترانه های خیس وباران خورده چشمهایم....

                           همانند لحظه بی مانند تولدت ....که آسمان میبارید....

ومن در هر تولد تو ....

باز زنده میشوم....

بی همتای من....



[موضوع : ]
[ جمعه 28 شهريور 1393 ] [ ] [ مامان کیانا ]

ای نیلگون دریای من.....

باز آمدم....باز آمدم....

ای جام وای مینای من....

باز آمدم....باز آمدم

یک لحظه ساکت گوش کن!!!!

وانگه به ناز آغوش کن....

اینک صدای پای من....

باز آمدم...باز آمدم

نفس مامان....من برگشتم تا باز همانند گذشته ای نه چندان دور برای فرداهای دنیای قشنگت بنویسم.....کنارم باش... همراه دستانم....هم نفس قلمم...گوش به من بسپار بهترینم....



[موضوع : ]
[ جمعه 28 شهريور 1393 ] [ ] [ مامان کیانا ]
دلم لحظه ای را می خواهد !

که تو باشی ...

همین کنار نزدیک به من

درست روبروی چشم هایم

همنفس نفسهایم...

خیره شوم به لبهایت

دست بکشم به تک تک اعضای صورتت

بعد چشمهایم را ببندم و ...

" ببوسمت "

آن لحظه دنیای من تمام می شود .

" به خدا که واقعاً تمام می شود "

عشق چهارساله من
کیانای من....دختر نازم....تولدت مبارک.....امروز چهارساله شدی.....چهارسال عشق....چهارسال خوشبختی ارمغان بودن تو برایمان بوده وهست.......خدا را سپاس برای این بودن....خدا را سپاس برای این خوشبختی......



[موضوع : ]
[ سه شنبه 15 بهمن 1392 ] [ ] [ مامان کیانا ]

کیانای نازم...دختر خوشگل من سلام...

باز یه روز دیگه از روزهای زندگی از راه رسید و خدای مهربون به مامان این فرصت رو داد تا برات از خاطرات زیبای زندگیت بنویسه......با اینکه سخت مشغول جمع آوری وسایل برای انتقال به خونه جدیدمون هستم ولی ناخوداگاه دلم پرکشید برای نوشتن وحرف زدن با تو در دنیای مجازی...... 

نمیدونم از کجا برات بگم........خبر خوب اینکه ساخت خونمون به پایان رسید و ما بعد از کمی تغییرات داخلی کم کم آماده رفتن میشیم.....این برای خونواده کوچیک ما اتفاق بزرگیه...هر سه نفرمون یک سال وشش ماه  رو به امید برگشتن به خونه خودمون سپری کردیم....وحالا به لطف خدا این آرزو داره برآورده میشه.......خدا رو شکر .....

تابستون  امسال هم گذشت...هرچند باباجون  ترم تابستونی گرفت وکمی سرش شلوغ بود ولی من وتو  هم  هوای بابای مهربونو داشتیم و به خاطر گل وجودش تحمل کردیم....دوست دارم توی این پست از خاطرات تابستان 92 برات بنویسم  دختر نازم...میدونم که مشتاق شنیدنی...

ماه رمضان امسال برای تو خیلی دلنشین بود..چیدن سفره افطار و  شبهای قدر جزء  دوست داشتنی ترین چیزهات بودن...روزهای اول از اینکه ما همراه تو چیزی نمیخوردیم ناراحت بودی...همش میگفتی (مامان کی افتحار میشه....نمیشه حالا یه ذره بخوری)

اولین شب قدر به اصرار خودت برات جانماز پهن کردم وتو هم چادرت رو آوردی وبه تقلید از منو بابا شروع کردی به دعا خوندن.....تا یک نیمه شب بیدار بودی ومن با کلی خواهش بالاخره خوابوندمت.....فدای قلب پاکت مهربونم.....

شب قدر

مثل هر سال پای ثابت مسافرتهامون جاده چالوس وباغهای زیبای آقا جونی بود....

میوه بهشتی من

گل من

 

باغ البالو

سوغات این سفرها برای تو  آشنایی با دوستای جدید بود....عاشق این اجتماعی بودنتم عزیزم

 

کیانا ودوست جدید

فرشته من

غیر از رفتن به جاده چالوس ، به اتفاق عزیز اینا رفتیم همدان......این اولین سفر تو به همدان بود...

قبل از رفتن از این شهر وجاهای دیدنیش برات تعریف کردم...حتی فیلمهای سفر قبلی خودمونو برات گذاشتم...کلی ذوق داشتی که بریم ....مخصوصا برای غار علیصدر.....و  بالاخره  راهی شدیم....

اول رفتیم غار  علیصدر.......نمیدونی چه شور وشوقی داشتی...برخلاف تصور من که فکر میکردم شاید از محیط  بترسی ....کلی ذوق کردی و این ذوق وقتی به اوج رسید که سوار قایق شدیم ...کلی اصرار کردی تا اجازه دادم خودت تنها  بشینی  جلوی قایق....راستش میترسیدم بیفتی توی آب ولی تو مثل یه دختر خانوم نشستی وشروع کردی به شعر خوندن.....

غار علیصدر

غار علیصدر

بعد از  مستقر شدن در همدان رفتیم آرامگاه باباطاهر...جاییکه من خیلی دوسش دارم...عاشق محیط اطرافش وداخل آرامگاه هستم .......یادش بخیر....سال 84 سفر به کردستان وهمدان...به اتفاق آقاجونی اینا.....چقدر زمان زود میگذره مهربونم....

آرامگاه باباطاهر

دیدن  کتیبه گنج نامه وطبیعت اطرافش بسیار دلچسب بود....بعد ازبازدید تصمیم گرفتیم تله کابین سوار بشیم...عزیز وباباهوشنگ انصراف دادن وما به اتفاق عمو کامبیز  سوار شدیم....وای که چقدر خوش گذشت.....رفتن به قله الوند سوار بر تله کابین هم خوب بود وهم ........

راستش مامانی از رفتار تو خیلی متعجب شدم...آخه ما سه نفر از وقتی سوار شدیم همش مشغول سر وصدا وجیغ وداد بودیم ولی تو آروم نشسته بودی وفقط میخندیدی ...حواسم پیشت بود تا ببینم ترسیدی یا نه ...ولی تو خیلی خوشحال بودی..فقط میگفتی مامان میخوام دستم توی دستت باشه.....انصافا مسیر تله کابین یه خورده ترساک بود...فکرشو بکن از دامنه کوه بخوای بری قله......

تله کابین گنج نامه

 

خوشگل مامان

وقتی رسیدیم قله انگار تازه متولد شدیم......جای همگی خالی.....هوای خنک وتمیز ونوشیدن یک چای دارچین سنتی ما رو حسابی شارژ کرد......

کیانا در قله الوند

بازدید از آرامگاه ابوعلی سینا و شیر سنگی و بازار قدیمی همدان و........هرجا که میرفتیم سعی میکردم با توضیحات ساده ااونجا رو برات توصیف کنم...امیدوارم که موفق شده باشم عزیزترینم...

آرامگاه بوعلی سینا

شیر سنگی

مسجد جامع همدان

و بالاخره این سفر هم به پایان رسید وبه خاطره ها پیوست....خدا روشکر که خوش گذشت....مخصوصا به تو که تا مدتها  با آب وتاب برای همه تعریف میکردی وشادی به یاد آوردنش توی چهره ات هویدا بود....

کینای نازم

 نفس مامان...از بودن وبودن وبودن در کنار تو وپدر بی مثالت خدارو شاکرم....اونقدر شاکرم که گاهی وقت برای شکر کردن آرامش زندگیمون کم میارم....میدونم وجود تو خودش بزرگترین هدیه پروردگار به شکر کردنهای ماست...هدیه ای که عظمت داشتنش و شیرینی بودنش رو چهار بهار تجربه کردیم و به داشتنش و بودنش بر خود میبالیم....دختر بی همتای من....مثل همیشه دوستت دارم ...تا آمدنی دوباره چشم مهربان خداوند به وجود نازنینت....

 

 



[موضوع : ]
[ شنبه 4 آبان 1392 ] [ ] [ مامان کیانا ]

عزيز دردونه مامان سلام.....

باورم نميشه دو ماه از آخرين نوشته ام براي تو ميگذره....فکر ميکنم هيچوقت اينقدر نوشتنم طولاني نشده بود.....چه ميشه کرد.....گاهي زمان وزندگي يکنواخت ويکسان نيست ونخواهد بود....با اينکه خيلي دلتنگ نوشتن براي تو بودم ولي وقت وزمان وشرايط اجازه اومدن ونوشتن به من نداد...ولي چه غم...حالا هستم واين بودن مهمتر از هرچيزه.......اومدم تا برات بنويسم...تا براي وجود نازنينت ثبت کنم که توي اين مدت چقدر بزرگ وخانوم شدي....چقدر فهميده تر.....مهربون تر....دانا تر.....

نازنين دخترم......مثل هميشه دل بسپار به آهنگ نوشته هاي من......آنچه که مينويسم رد پاي گذشته توست.....براي مرور در آينده.....پس همراه مامان باش ....مثل هميشه.....

♥پيچک من.....براي اولين بار رفتيم آرايشگاه مخصوص کودک......تا اون روز چون دوست داشتم موهات بلند باشه فقط هر ماه خاله زحمت ميکشيد نوک موهاتو قيچي ميزد تا رشدش بهتر بشه.....ولي بالاخره تصميم گرفتم براي عيد موهات مدل داشته باشه...براي همين بعد از تحقيق آرايشگاه کودک نيلچي رو انتخاب کردم و به اتفاق يگانه رفتيم.....

محيط خوب ودلپذيري داشت...با کلي وسايل بچه گانه....آقاي آرايشگر هم انصافا مهربون وخوش برخورد بود....اول سي دي خاله ستاره رو گذاشت وبعد کارشو شروع کرد....تو هم خيلي آروم وبا وقار نشستي روي صندلي مخصوص...منم مشغول عکس گرفتن شدم......

کيانا وآرايشگاه

از بخت بد سي دي رسيد به قصه گرگ ناقلا.....واي تو خيلي از اين قصه بدت مياد....(يواشکي بگم آخه از گرگه ميترسي....) از حالت صورتت حدس زدم بغض کردي ولي صدات در نميومد.....قربون چشماي پر از اشکت بره مامان...ديگه طاقت نياوردي واشکات سرازير شدن....مجبور شدم کنارت بشينم...کم کم با حرفاي آقاي آرايشگر آروم شدي وديگه تا آخر ساکت نشستي وتا سوال نميکرد حرف نميزدي....جانم خوشگل من ....چقدر ناز شدي...مثل قند عسل.....چشم بد ازت دور......

عشق من

طبق روال آرايشگاه بعد از اتمام کار عکس انداختي تا يادگار بمونه ....

♥عيد نوروز امسال خيلي خاص بود.....چون اولين نوروز بدون وجود عمو کاميار بود وما به احترام روح پاکش وبراي تسکين دل عزيز وباباهوشنگ تصميم گرفتيم قبل از تحويل سال بريم خونه اونا وچند روز اول رو کنارشون باشيم....روزهاي غم انگيزي بود...خيلي....مرور خاطرات پارسال عذاب آور بود.....روحش شاد...

بعد از تحويل سال

 

♥بعد از کلي ديد وبازديد...براي رفع خستگي ومخصوصا تغيير روحيه عزيز اينا چند روزي رو رفتيم شمال....

در راه شمال

محمود آباد...چمستان....خوش گذشت ...روزهاي خوبي بود....تو هم کلي کيف کردي وخوش گذروندي....

محموداباد

بهارمن

کیانای ماهیگیر

دريا انرژي مثبت خودش رو به ما انتقال داد وحالمون رو خيلي خوب کرد....

کیانا ودریا

کیانا ودریا

کیانا ودریا

يادت مياد تو هوس باد بادک کرده بودی...عمو کامبيز هم مثل هميشه رفت بهترين باد بادک رو برات خريد....يادته چند ساعت لب ساحل تو وعمو وباباجون سرگرم هوا کردن بادبادک شدين....ولي بادبادکه خيلي پيشرفته بود وشماها رو حسابي درگير کرده بود.....

توي اين سفر هر جا رفتيم فرشته... عروسک جون جوني ات هم کنارت بود....شک ندارم به اونهم مثل ما حسابي خوش گذشته نانازي من

پري دريايي من

رفتن به لاويج وجنگل انگار ما رو برد بهشت وبرگردوند...روزي که رفتيم لاويج بارون گرفت وهوا واقعا رويايي شد...توي پيچ هاي باريک جاده ومه غليظ اون ....و عطر نفسهاي تو که توي بغلم بودي دلم ميخواست زمان مي ايستاد ومن توي اون گم ميشدم ......دلم ميخواست من وتو باباجون اونجا ميمونديم وهيچوقت به شهر برنمي گشتيم....چه آرزوي دور دستي....

کیانا وباباجون وعمو کامبیز

مي دوني نفس مامان....وقتي توي شهر هستي وبارون ميگيره همش ميخواي از بارون فرار کني تا خيس نشي ولي لاويج که بوديم توي اون بارون ريز وتند...ما انگار نه انگار...سوار درشکه شديم...کلي عکس گرفتيم...راه رفتيم و........بعد هم نشستيم توي ماشين ويه نوشيدني داغ  خورديم.....جاي همه خالي....

فرشته من

دختر بی همتای من

بالاخره اين سفر هم تموم شد....يک روز قبل از سيزده بدر برگشتيم...به گردنه که رسيديم برف ميومد....حسابي غافلگير شديم....خيلي جالب بود ...از گردنه که رد شديم هوا صاف وآفتابي بود....اینم از عجایب وطن چهارفصل ماست مامانی.....

♥سيزده بدر امسال برنامه خاصي نداشتيم...تازه از سفر برگشته بوديم وخسته راه ...به اصرار خاله اينا همراهشون رفتيم پارک آب وآتش....خوش گذشت...مخصوصا به شما که از ديدن دوتا پسرخاله هاي مهربونت سر از پا نميشناختي...تلافي چند روز نديدنو حسابي در آوردين وبازي کردين....تا بعد از ظهر اونجا بوديمو بعد هم برگشتيم خونه....

 سيزده بدر92

سيزده بدر92 با پسرخاله ها

سيزده بدر 92

خدارو شکر ....تعطيلات امسال عيد  چند روزي بيشتر شد....هرچند باباجون مجبور بود بره سرکار ولي منو تو در کنارهم بودیمو حسابی لذت کافي رو برديم.......

فرزند من...پاره جان وتنم ....سفرنامه عید هم به پایان رسید....

روزگاری خواهد رسید...همچنان كه در آغوشت کودکی خفته , به یاد روزگار کودکی ات , ستاره ها را خواهی شمرد تا آرام شوی...دلت هوای آن روزگار را خواهد كرد...و در آن زمان با خواندن  کلمه به کلمه نوشته هایم....به یاد خواهی آورد با هم بودن هایمان را ..خنده هایمان را حرف هایم را...در آن لحظه در دلت میگویی : کودکی ام .......دلتنگت شده ام

فدای خنده نازت



[موضوع : ]
[ سه شنبه 7 خرداد 1392 ] [ ] [ مامان کیانا ]

دیشب

قدم می زدیم

با خدا

کوچه پس کوچه های خواب را

ماه را پشت سرمی گذاشتیم

تا روشن شدن چشم دنیا

و فوت می کردیم تک تک ستارگان را

تا تولد دوباره خورشید

دیشب بی واسطه

من بودم و او

و دستی که گرفته بود

وجودم را

و بیرون می کشید

مرا از دالان تاریکی

تا دلم روشن و

روشن و

روشن ترشود

دیشب می گفت و می شنیدم و

تا مزرعه ی خورشید، ذره ذره ذوب می شدم

گلهای آفتاب گردان دورم حلقه می زدند

دلم روشن و روشن و

روشن تر می شد

و خدا بود که می خندید

و تنهایم می گذاشت با روز

وزنگ صدایش که بیدارم می کرد:

امروز نوروز است.......

((چیزی نمونده نقاشی بهار کامل بشه ...بهترین شاهکار گیتی بر همه دوستان خوب نی نی وبلاگی وتمام خواننده های خاموش مبارک))



[موضوع : ]
[ دوشنبه 28 اسفند 1391 ] [ ] [ مامان کیانا ]

ابرم و آسمان من شده ای

نه فقط جان، جهان من شده ای

از میان تمام دوران ها

تو چرا همزمان من شده ای؟

مثل مریم سکوت می کنم و 

مثل عیسی زبان من شده ای

همه فرعون و گرگ پیشه شدند

تو عصا و شبان من شده ای

با تو دیگر کسی نمی خواهم

همه ی دیگران من شده ای !

♥♥ نازنینم...دختر عزیزتر از جانم....نوروز مبارک....

بدان هیچ عیدی برایم ارزشمند تر از  حضورتو  نیست.♥♥



[موضوع : ]
[ دوشنبه 28 اسفند 1391 ] [ ] [ مامان کیانا ]

کیانای همیشه بهارم سلام....

نازدار مامان امروز دوتا دعوت نامه بدستم رسید.....دو تا از بهترین دوستای دنیای مجازی (مامان سانای نازنین ومامان روشای مهربون) لطف کردن ومنو دعوت کردن به نوشتن درباره یک ایده خیلی جالب....اینکه(چرا وبلاگ رو دوست دارم وچطور شد وبلاگ شکل گرفت)

منم فکر میکنم فرصت خوبی پیش اومده برای مرور خاطرات دلنشین از ** تولد یک وبلاگ**

جونم برات بگه ،من از ماهها قبل از بارداري عضو ني ني سايت بودم وهمه تلاشم اين بود که تجربيات خوب ماماناي عضو اون سايت رو يادبگيرم وبعدها که ني ني دار شدم ازشون استفاده کنم...در اون زمان کم وبيش مامانايي رو ميديدم که براي ني ني شون وبلاگ درست کرده بودنو خيلي زيبا همه وقايع رو ثبت ميکردن.....منم با لذت تمام اون وبلاگ ها رو دنبال ميکردم واز اونجاييکه خيلي خيلي آدم خاطره بازي ام به خودم قول دادم حتما براي ني ني آينده يه وبلاگ بسازم....

خلاصه....دلبر من....زمان گذشت و خداي مهربون تو رو به ما هديه کرد....از لحظه شنيدن خبر بارداري شروع کردم به نوشتن خاطرات براي تو...البته نه توي دنياي مجازي ....بلکه توي دفتر خاطرات کاغذي.....تمام روزها رو برات ثبتشون کردم وحس وحالم رو مو به مو نوشتم...ولي به خاطر موقعيت کاري ونبودن فرصت کافي و مهمتر از همه توجه ام به رشد وسلامتي تو....ساختن وبلاگ ميسر نميشد....تا اينکه تو متولد شدي.....همچنان من برات مينوشتم ...روز به روز ولحظه به لحظه.....يازده ماهت بود....روز 26 دي ماه 89.....باز توي ني ني سايت بودم که چشمم افتاد به تبليغ ني ني وبلاگ....توجهمو خيلي جلب کرد...از همون اولين بازديداز سايت...رنگبندي وطراحي فضاي سايت رو پسنديدم...چون صرفا براي ني نيا بود...خيلي خوشم اومد

و.......در همين لحظه

      ♥ پروژه عظيم ثبت خاطرات مجازي پرنسس کياناي مامان کليد خورد.....♥

از اون زمان تا به حال......هزار هزار دليل خوب براي ادامه وبلاگ پيدا کردم.....

♣ اولين وبزرگ ترين دليل وعشق من براي نوشتن اين وبلاگ تو هستي....نفس من....تو انرژي بخش ترين موجودي هستي که هزار هزار ساعت نوشتن وگفتن از اون منو خسته نخواهد کرد..

♣ شوق نوشتن و حرف زدن براي تو در فضاي مجازي...جاييکه وجود نازنينت رو در کنارم ندارم ولي مثل روشني روز حسش ميکنم وهمين بهم نيروي نوشتن ميده....

♣ بعدها...ساليان بعد....خاطراتت رو لمس ميکني و احساس مامان وقتي براي تو مينوشت رو درک ميکني واينطوريه که همه خاطرات کودکي برات زنده ميمونه ورنگ فراموشي نميگيره...

♣ پيدا کردن يه عالمه دوست خوب....ني نياي ناز وبي نظير...ماماناي مهربون وبا وقار....کساييکه شايد هيچ چيز غير از اين وبلاگ نميتونست باعث آشناييمون بشه.....رفقاي هميشه همراه غمها وشادي هامون

♣ آموختن....آموختن...آموختن.....صدها وشايد هزار روش درست زندگي و تجربه خوب مادرانه رو از هم وبلاگي ها ودوستاي عزيزمون ياد گرفتم واين خودش دنيا دنيا ارزش داره

و حالا منهم مثل دوستاي گلم ....ادامه دهنده اين زنجيره ميشم وسه تا از دوستاي نازنينم رو دعوت ميکنم تا اونها هم حرفهاي قشنگشونو  ثبت کنن.....

                                       دوست خوبم...مامان مهربون مليکاي عزيزم

                                       دوست خوبم... مامان مهربون گیسوی نازم  

                                       دوست خوبم... مامان مهربون دیانای نازم         



[موضوع : ]
[ 6 اسفند 1391 ] [ ] [ مامان کیانا ]

خورشید من سلام.....دختر خوشگلم میدونم از آخرین نوشته خیلی میگذره ولی این دیر اومدنها رو بذار به حساب کمی وقت و عشق با تو بودن وبا تو گذروندن همه اوقات زندگی....این گذر زمان برای خود من هم تعجب آور بود ...اینکه چرا یه فرصت آزاد پیدا نمیکنم تا دفترچه خاطرات مجازی تو رو تکمیل کنم وباهات حرف بزنم...مثل اون وقتها که تا فرصتي پیدا میشد اینجا بودم وبرات درد ودل میکردم.....هر چندفکر که میکنم دلیلش رو میفهمم....دلیلش فقط تویی که مهمترین دلیل زندگی منی......دلیلش بزرگ شدن وفهمیده تر شدن دخترناز منه که حتی یک لحظه از وقت آزاد مامانشو از دست نمیده....مثل همین الان که ساعت یازده ونیم شبه و تو کنارم نشستی وتند وتند داری رنگهای صفحه نی نی وبلاگ رو میشماریو شعر میخونی....لابلای شعر هم منو صدا میزنی تا یه موضوع جدید رو برام تعریف کنی.....

عشق من ......چه دلیلی شیرین تر از اینایی که گفتم میتونه نبودن وننوشتنمو جبران کنه.....همین الان هم نمیدونم تا کجا میتونم ادامه بدم چون چشمای خواب آلودت منتظرن تا بیام کنارت.....بیام تا چشم توی چشم هم یواش یواش حرف بزنیمو آروم آروم بخندیم......و تو هي منو ببوسي وشب به خير بگي....و آنقدر تکرارش کنیم تا به قول خودم و خودت خواب بیاد پشت در خونه چشممون....بعد درو باز کنیم تا خواب بیاد توی چشمامون......ای جانم نانازی....اون موقع دیگه خوابت میبره.....بالاخره خوابت میبره عشق من

مهربونم......عاشق این سبک زندگی با توام که لحظه لحظه اش در بودن با تو خلاصه میشه ودیگه جایی برای (من) بودن باقی نمیذاره.....تو برای من وباباجون زندگی رو ساختی که شاید همیشه در رویاهای بچگی ونوجوونی مون آرزوشو داشتیم.....

نفس مامان....حالا میخوام برات از مهمونی تولدت بگم وعکس بذارم....میدونی که امسال به خاطر غم نبود عمو کامیار جشن تولد نداشتیم....ولی به خاطر گل وجود نازنینت و شادی دل کوچیکت که نمیخوام از حالا طعم غم رو بچشه....همگی دور هم جمع شدیم.....هرچند توی دلمون بغض جای خالی عمو کوچیکه غوغا کرده بود......

اون شب حال عزیز وبابا هوشنگ از همه بدتر بود... به خاطر تو لبخند به لبشون بود ولی چشماشون پر از اشک و دلشون پر از غصه بود......مخصوصا وقتی هدیه عمو کامیار رو تنت کردی دیگه هیچکس نتونست جلوی اشکاش رو بگیره....امسال عيد عمو چند روزي رو قشم بود....وقتي برگشت دو تا سوغاتي براي تو آورده بود....يکي از اونا که ژيله خيلي خيلي زيباييه رو داده بود به عزيز وازش خواسته بود تا روز تولدت نگهش داره وبه ما چيزي نگه.....نميدونم شايد بهش الهام شده بود که امسال روز تولد تو ديگه بين ما نيست.....ولي من مطمئن بودم توی اون لحظه و در طول اون شب روح پاک عمو پیش ما بود واز دیدن تو وشیرینی وجودت لذت میبرد....با اين هديه زيبا رفتيم آتليه تا هميشه خاطره خوش عمو ومحبتاش يادمون بمونه...وقتي آماده شد حتما عکسشو برات ميذارم ماماني.....

دختر بی همتای من....زندگی همینه مادری....همیشه غم وشادی در کنارهم وبا همند.....مهم اینه که سعی کنیم با محبت ومهربونی خاطره خوب از خودمون بر جا بذاریم...مثل کاری که عمو کرد......

حالا  دیگه نوبت عکسهاست.......با مامان همراه شو ...مثل همیشه....بدو بدو ...آخه دیگه حوصله ات سر رفته وداری دست منو از لپ تاپ جدا میکنی.....

عشق من

کيانا وباباجون

کيانا وعکس ني ني بودنياش

پدربزرگ وپدر ونوه

کيانا وهديه ها

 

زيباي من

کيانا وبابابزرگا

دخمل قشنگم

 جون من .....چند روز بعد از مهمونی هم کیک سفارشی خودت رو برات گرفتیم وتو در کنار خونواده شمع سومین سال تولدت رو فوت کردی وپا گذاشتی به چهارمین سال.....الهی چهار صدمین سال زندگیت رو جشن بگیری پرنسس من.....

امسال ورد زبونت (ميکي موس) بود از عروسک و استيکرهاش بگير تا لباس و سي دي وکتابش....خيلي اين شخصيت رو دوست داري...به  همين خاطر تا باباجون ازت ميپرسيد: کيانا کيک تولدت رو چي دوست داري؟ بدون معطلي ميگفتي (ميکي موس )

کيک مخصوص کيانا

نفس مامان

نوووووووووووووووووووش جوووووووووووووووووووووونت

هر سال پاي ثابت عکسهاي تولدت توي وبلاگ......عکس تو ودوتا پسرخاله هاي مهربونته....آخه خيلي خيلي دوسشون داري وجايي که اونا باشن ديگه از خوشحالي روي زمين بند نميشي....

کيانا وپسرخاله هاي مهربونش

 

 

 

 



[موضوع : ]
[ جمعه 4 اسفند 1391 ] [ ] [ مامان کیانا ]

نازنينم...دخترم....کياناي من

 

امروز که خورشيد

 

لبخندش را به زمين هديه ميکند

 

تو سومين سال زندگيت را بدرقه ميکني....

 

و ما به يمن داشتنت سجده بر آستان دوست مي ساييم....

 

روز تولدت...در ثانيه ثانيه هاي آغاز داشتنت

 

در دلم.....دانه اي از احساس کاشته ام....

 

هر روز دستهاي کوچکت...خورشيد وجودت...زلالي روحت..

دانه احساسم را 

 

رو به خورشيد بالا مي برد

 

و هر روز...دانه احساسم زير سايه مهربانت قد مي کشد.....

 

براي روز تولدت.....يک سبد ستاره چيده ام...

 

تکه اي از ماه را...

 

يک شاخه نيلوفر را.....

 

آنقدر مشتاق آمدن اين روز بوده ام که ضربان قلبم آهنگ قدمهايت را دارد

 

نميدانم با کدام جمله *دوستت دارم* را برايت انشا کنم...

 

براستي هر روز که مي بينمت متولد ميشوم....

 

هر جا که مي جويمت متولد ميشوم....

 

براستي روز تولدت من هم متولد ميشوم.....دخترکم

 

                     

                                 ♥♥♥ تولدت مبارک♥♥♥

 

 

گل نازم....

 



[موضوع : ]
[ 15 بهمن 1391 ] [ ] [ مامان کیانا ]

دختر سیاه موی شرقی من......سلام

شب یلدای سال 91 هم گذشت ....مثل تمام شب یلداهایی که پشت سر گذاشتيم.... با اين تفاوت که امسال غمي به بزرگي يک کوه روي قلبمون سنگيني ميکرد......غم نبودن عزيزي که سال پيش در کنارمون بود......و مدتهاست که به آسمونها پر کشيده ......

عمو کامیار مهربان

امسال هرچند بنا بر قول وقرار بين منو باباجون نوبت خونه آقاجوني بود ولي من به خاطر وضعيت عزيز اينا از باباجون خواستم که امسال هم بریم پیششون تا شاید بودن ما مرهمی به غم دلشون باشه.....ولی چند روز مونده به یلدا  جایی دعوت شدن واینطوری شد که ما طبق روال امسال شب یلدا مهمون خونه آقاجونی بودیم.....

جای همه اونایی که نبودن سبز.....خیلی خوش گذشت....مخصوصا به شما خانوم گل که از بودن در کنار خاله ها ومخصوصا  خاله زاده ها کلی کیف کردی....آخه اولین سال که یلدا رو در کنارت گذروندیم وخونه آقاجونی بودیم ...تو فقط ده ماه داشتی و برات مهمونی شب یلدا با مهمونی شبهای دیگه فرقی نداشت ولی امسال از چند روز قبل حسابی از یلدا ورسم ورسوماتش به زبون خودت برات گفته بودم وتو همش لحظه شماری میکردی تا یلدا برسه....خوشبختانه امسال شب یلدا پنجشنبه بود وروز تعطیل ...برای همین با فراغ بال کارهامون کردیمو.........بالاخره شب رسید.....

شب يلدا

با کمک خاله ها میز یلدا رو چیدیم....الحق که خیلی زیبا شد...دست همگی بی بلا.....خونه آقاجونی هم که جون میده برای اینجور کارا .....آخه از صنایع دستی گرفته تا نقاشی وکارای دستی سنتی ومدرن توش پیدا میشه واینجوری میتونی هرچی دلت میخواد استفاده کنی....

khcn,ki

خلاصه...دختر نازم بعد از خوردن شام....(جای همگی خالی)

نوشابه بده....فقط دوغ

نوبت به اجرای مراسم رسید...نمیدونی چه ذوقی کرده بودی....فدات بشم الهی خوشگل من....اول از همه کلی عکس یادگاری انداختیم...کاری که من عاشقشم....

کیانا در کنار آقاجونی ومامانی

طبق معمول کنار دختر خاله هات نشسته بودیو مثل یه دختر خانوم به کارای دیگران نگاه میکردیو سعی ات این بود که همون کارا رو انجام بدی....اینجابود که به من ثابت شد یه دختر از همون بچگی واقعا یه دختره......با همون ناز واداها وظرافت مخصوصش....قربون همه اداهات برم من......

پرنسس کیانا

این هم صحنه های شکار شده توسط دوربین مامان نسیمه از یک دختر ناناز در حین ارتکاب جرم در شب یلدا

به به چه نارنگی خوشملی

حتما مثل خودم شیرینه

ای بابا چرا تموم نمیشه.....

پرنسس من ....بالاخره شب یلدای امسال هم به آخر رسید....با هزاران هزار آرزوی خوب برای همدیگه از خدا خواستیم به صاحب خونه امیدمون سلامتی وبرکت بده تا سالیان سال زیر سایه اش شب یلدا رو جشن بگیریم ......

عشق من ...توهم  با قلب پاکت آرزو کن که غم واندوه هیچ کسی به بلندی شب یلدا نباشه....آرزو کن دریایی از امید ونور عشق تا شب یلدای آینده در قلبهای همه ما جاری باشه تا هیچوقت یادمون نره که( خوشبختی چیزی نیست جز همین لحظه های گذرای شاد که ما گاهی ناخواسته خیلی راحت از کنارشون عبور میکنیم)

بهترینم....گل نازم....به خدا میسپارمت...با همین جمله تکراری ولی زیبا.....تا وقتی که دوباره بیامو برات بنویسم به خدا میسپارمت......

 



[موضوع : ]
[ جمعه 15 دی 1391 ] [ ] [ مامان کیانا ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 16 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

در تاریخ پانزدهم بهمن ماه یکهزاروسیصدوهشتادوهشت خورشیدی خداوند مهربان گرانبهاترین هدیه اسمانی خویش را به ما ارزانی داشت و ما آفتاب زندگیمان را (کیانا)نام نهادیم چراکه او حقیقتا فرستاده ای از جانب پروردگار بی همتا است.
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 39
بازدید دیروز : 227
بازدید هفته گذشته : 266
کل بازدید : 351151
امکانات وب




در اين وبلاگ
در كل اينترنت