كياناكيانا، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره

كياناي مامان

يک بعد از ظهر تابستاني

سلام به روی ماه دختر گلم...... دیروز که باهم برگشتیم خونه طبق معمول سرحال بودیو خنده روی لبت بود... . اول مثل همیشه باهم بازی کردیمو....بعد تو مشغول اسباب بازیات وسرک کشیدن به اتاقت شدی ...منم مشغول مجله خوندن.....وقتی حوصله ات سررفت یاد پنجره افتادي...پريدي روي مبل ورفتي پشت پنجره وشروع کردي با خودت حرف زدن (آخه تو وقتي ذوق زده وخوشحالي با خودت بلند بلند شعر ميخوني وحرف ميزني)خلاصه منم که........... رفتم سراغ دوربين....(ميدوني رئيسم ميگه:من فکر نميکنم هيچ بچه اي اندازه دختر شما عکس داشته باشه)چه کنم ...مامان عاشق ثبت همه لحظه هاي زندگي نازنينشه... . يه چند دقيقه بعد خسته شديو اومدي سراغ ميز....منم دو...
22 تير 1390

درسهایی که آموخته ام

  آموخته ام که ... بهترین کلاس درس دنیا محضر بزرگترهاست. آموخته ام که ... وقتی عاشق می شوم ، عشق خودش را نشان می دهد. آموخته ام که ... در آغوش داشتن کودکی که به خواب رفته، یکی از آرامش بخش ترین حس های دنیا را در درون آدمی بیدار می کند. آموخته ام که ... مهربان بودن بسیار مهمتر از درست بودن است. آموخته ام که ... وقتی به هیچ طریقی نمی توانم به شخصی کمک کنم ، می توانم برای او دعا کنم . آموخته ام که ... آن قدم های کوچک کودکانه ام در کنار گام های استوار پدر در شب های تابستان در اطراف خانه ، چه معجزه هایی در بزرگسالی من کرد. آموخته ام که ... ...
21 تير 1390

یک روز ....یک تولد

دختر عزیزتر از جونم.....بازم هفدهمین روز تیرماه از راه رسید وخدای بزرگ به مامان فرصت ادامه زندگی داد...... میدونی امسال دومين سالروز تولد منه که با وجود تو پشت سر ميذارم و برام از تموم سالهاي گذشته شيرينتره.... عزيزترينم همه  آدما روز تولدشون یه احساس خاصی دارن....مثلا آدم تا وقتی کوچولوئه روز تولدشو به خاطر جشن وشادی دوست داره.......توی دوران نوجوونی روز تولد برای آدم حس غرور داره...غرور یکسال بزرگتر شدن.....وآدم توی اون دوران خیلی دوست داره روزا بگذره وزودتر بزرگ بشه...وقتی هم که آدما  ازدواج میکنن وبچه دار میشن دیگه تاریخ تولد بچه هاشون بیشتر از روز تولد خودشون ارزش پيدا ميکنه .......
17 تير 1390

خدایا دوستت دارم

((دخترم ...من این متنو خیلی دوست دارم وتوی لحظات سخت زندگی خیلی بهش فکر میکنم ...با خودم گفتم تا یادم نرفته برات بنویسم تا توهم مثل مامان بدونی همیشه خدای مهربون در کنار ماست حتی اگر ما به یادش نباشیم درست مثل پدر ومادرامون .... )) خواب ديده بود... در ساحل دريا در حال قدم زدن با خداست روبه رو در پهنه آسمان صحنه هايي از زندگيش به نمايش در آمد متوجه شد كه در هر صحنه دو جاي پا در ماسه فرو رفته است يكي جاي پاي او وديگري جاي پاي خدا وقتي آخرين صحنه از زندگيش به نمايش در آمد متوجه شد كه خيلي از اوقات سخت ترين وناراحت كننده ترين لحظات زندگي او بوده است وتنها يک رد پا ديده است واين واقعا او را رنجاند واز خدا سوال كرد ...
15 تير 1390

یک داستان آموزنده

( بهترینم این مطلب رو در یک سایت خبری خوندم وخیلی بهش  فکر کردم وسعی کردم از ش الگو بگیرم برای رفتارم باتو چون هرروز داری بزرگتر میشی واز رفتارت میفهمم که دیگه برخورد من وباباجون وحرفایی که میزنیم خیلی اهمیت داره....حالا مینویسم تا توهم بعدها بخونی وازش درس بگیری ....) در يك مدرسه راهنمايي دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت مي كردم و چند سالي بود كه مدير مدرسه شده بودم. قرار بود زنگ تفريح اول، پنج دقيقه ديگر نواخته شود و دانش آموزان به حياط مدرسه بروند. هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هياهوي دانش آموزان در حياط و گفت وگوي همكاران در دفتر مدرسه، به هم نياميخته بود. در همين هنگام، مردي با ظاهري آراسته و سر و وضعي مرتب د...
13 تير 1390

ما برگشتیم......

سلام فرشته نازم... الان که شروع به نوشتن کردم تو در خواب نازي وشايد داري يه خواب خوب ميبيني ....خواب آب بازي وبادکنک بازي..... توي اين دوروز  که رفتيم مسافرت تو کيف دنيا رو کردي چون دوتا پسرخاله هاي شيطونت پيشت بودنو تو حسابي بازي کردي....نميدوني چه حالي داشتي...انقدر توي چشمات ذوق وشادي بود که نگو ....فقط نگاه ميکردي به اون دوتا که کجا ميرنو چه کار ميکنن تا تو هم همون کارو بکني....خلاصه خيلي بهت خوش گذشت..... روز چهارشنبه وقتي ازتهران راه افتاديم خيلي هوا گرم بود حتي کولر ماشين ديگه جواب نميداد....منم فقط بهت آب خنک ميدادم تا گرمازده نشي ولي واي چي بگم..... وقتي از کرج خارج شديم  به سمت...
12 تير 1390

يه مسافرت کوچولو

سلام سلام ناناز مامان...... یه خبر خوب :آخر هفته بازم داریم میریم مسافرت...درست حدس زدی ...جاده چالوس.....شایدم شمال خلاصه که روزای خوبی در پیشه آخه خاله ها و بچه هاشونم ميان و فکر ميکنم ( بي حرف پيش )مثل هميشه حسابي خوش بگذره.... حالا با اين اوصاف که مامان کارمنده از الان در حال جمع وجور وانجام کارامم....براي همين يه کمي توي نوشتن براي تو وقفه افتاد......ولي قول ميدم با عکساي قشنگو خاطرات خوب بيامو برات بنويسم تا بعدها از خوندنش لذت ببري ماماني راستي خوشگل من برات ننوشتم که تازگيها ياد گرفتي ميگي (بابا جون) وهمش بابا رو اينجوري صدا ميکني حتي وقتايي که نيست ويادش مي افتي هم همينو ميگي......يا موقعي که بابا از سر کار ميا...
6 تير 1390