كياناكيانا، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 18 روز سن داره

كياناي مامان

بابا جان فقط پنج دقيقه ، باشه ؟

(دختر زیبای من متنی که میخوام برات بنویسم باباجون برام ایمیل کرده وخیلی آموزنده است...دوست داشتم برای تو هم بنویسم تا در آینده ازش بهره ببری )   در يك پارك زني با يك مرد روي نيمكت نشسته بودند و به كودكاني كه در حال بازي بودند نگاه مي­كردند. زن رو به مرد كرد و گفت پسري كه لباس ورزشي قرمز دارد و از سرسره بالا مي­رود پسر من است . مرد در جواب گفت : چه پسر زيبايي و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسري كه تاب بازي مي­كرد اشاره كرد .  مرد نگاهي به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : سامي وقت رفتن است . سامي كه دلش نمي­آمد از تاب پايين بيايد با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقيقه . باشه ؟   مر...
4 مرداد 1390

یک آخر هفته به یاد موندنی

بهترین بهترینم سلام..... هر هفته چهار شنبه که از راه میرسه انگار خدا یه کوه شادی رو میذاره روی دوش من.....چون دوروز تعطیلی آخر هفته شروع میشه ومن وتو وباباجون  میتونیم در کنار هم کلی کیف کنیم..... آخر هفته که میرسه یه روزو حتما میریم خونه بابا هوشنگ ویه روز دیگه رو هم برنامه ریزی میکنیم که تورو ببریم گردش...... این هفته هم مثل همیشه پنج شنبه بعد از ظهر  رفتیم خونه بابا هوشنگ وچون هفته قبل هم مسافرت بوديم خيلي دلمون براشون تنگ شده بود.ميدوني که عزيز دستش شکسته وبنده خدا خيلي سختشه ومنم که به خاطر کارو مشغله زياد نميتونم يه کمکي بهش بکنم واز اين بابت شرمنده اش هستم.آخه عزيز دختر هم نداره که توي اين موقعيت کمک حالش باشه ه...
3 مرداد 1390

روزها ميگذرند

آبنبات مامان سلام.... دومين ماه گرم تابستون هم از راه رسيد....مرداد ماه براي من خاطرات خوبي داره...خاطره شش ماهه شدن تو وشروع غذا خوردنت که  يه مرحله بزرگ ويه تجربه جالب بود وهيچ وقت اون روزو فراموش نميکنم.....يادم مياد با ولع حريره بادومو خوردي وبعدش هم يه خواب سنگين ...... ولي از اونجايي که ميگن غم وشادي در کنار هم هستن اين ماه براي من يه خاطره بد هم داشت...(تموم شدن مرخصي زايمان )يادمه از اول مرداد همش به روز برگشت به کار فکر ميکردمو غصه ميخوردم ...هرچي باباجون ميگفت :(اينم يه مرحله جديده و خدا بهترين راهو جلوي پاي آدم ميذاره)من قبول نميکردمو اشک توي چشام حلقه ميزد....هرچند که با لطف روسا دوماه ديگه هم...
1 مرداد 1390

به کدامين گناه

چهارشنبه بود ......ساعت دو ونيم بعداز ظهر...مثل هميشه تند وسريع از اداره راه افتادم پيش تو....توي مسير چشمم افتاد به خانومي که روي زمين کنار يه آبخوري نشسته بود...با يه بچه هفت يا هشت ماهه روي زانوش......شکلات ميفروخت....مردم کلافه از گرما تند تند رد ميشدن...منم نگاهي کردمو رد شدم ولي چند قدم جلوتر از طرز نگاه اون بچه نا خودآگاه برگشتم.....بالاي سرش که رسيدم فقط به بچه نگاه ميکردم ...قلبم از درد فشرده شد....صورت نازش از گرما قرمز شده بودسرمو با لبخند براش تکون دادم ....پسر کوچولو لبخند زد .....يه لبخند محزون که همه وجودم لرزيد ....ديگه طاقت نياوردمو گفتم :خيلي گرمه يه آبي به صورتش بزن.....خانومه گفت :زدم الان زدم....بهش آب دادم.......خانومه...
29 تير 1390

گل نرگس.......

شاید آنروز که سهراب نوشت: ((تا شقایق هست ...زندگی باید کرد)) خبری از دل پر درد گل ياس نداشت..... بايد اينطور نوشت: هر گلي هم باشد چه شقايق...چه گل پيچک وناز تا نيايد گل نرگس .... زندگي دشوار است...... ميلاد مهدي موعود(عج)....اميد دل مظلومان .....پناه جان بي پناهان مبارک ...
26 تير 1390