كياناكيانا، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 18 روز سن داره

كياناي مامان

بازم بازم تولد

نازنين مامان خرداد ماه از راه رسيد...من اين ماهو خيلي دوست دارم چون سالروز تولد چند نفر از خانواده خوبمون توي اين ماهه امروز اول خردادماه سالروز تولد بابا هوشنگ گل وخاله افسانه مهربونه ..و من وتو از فرصت استفاده ميکنيم و علاوه بر تبريک حضوري از دنياي مجازي هم اين روز زيبا رو هزاران هزار بار به اين دو عزيز دلمون تبريک ميگيم...انشاا..صدهاسال سايه شون وحضور سبزشون پايدار باشه...راستي گل قشنگم دو تا بوس مخصوص هم براشون بفرست.... ...
1 خرداد 1390

سرآغاز

کودک از مادر پرسيد:من از كجا آمده ام..مرا از كجا آورده اي؟ مادر نيم گريان... نيم خندان كودك را در آغوش فشرد وبه او پاسخ داد: جان شيرينم...تو چون اميد وآرزو در قلب من مخفي بودي...در بازي هاي دوران كودكي تورا در ميان بازيچه هايم ميجستم... تو در ضريح مقدس خدايم جاي داشتي و با پرستش او تورا هم سياحت ميكردم در درون همه آرزوها وعشقهاي من ...در اعماق دل و جانم ودر حيات وجان مادرم زندگي ميكردي.... در دامان اين روح مقدس و فنا ناپذيري كه بر خاندان ما حكمفرماست تورا سالها پرستاري كرده اند... در روزگار جواني هر گاه گلبرگهاي قلبم شكفته ميشد تو چون عطر گل در اطراف منتشر ميشدي... اين طراوت ولطافت تو همان است...
31 ارديبهشت 1390

تا روز مادر......

دختر مهربونم .....بازم کوه احساسات اومده روی دوشم....دلم میخواد این چندروزه فقط وفقط برات از مادر بنویسم تا شاید گوشه ای از مهر مادری رو برات تصویر کنم ...آخه من آرزومه که تو باحال وهوای شرقی بزرگ بشی ...دوست دارم وقتی دیگه برای خودت خانومی شدی در کنار علم وتکنولوژی که از جهان یادمیگیری احساسات ناب شرقی ولطافت دل ایرانی هم در وجودت زنده باشه...پس با من همراه شو تا روز مادر..بيا با هم ديگه مادرو دختري هرچي دلمون ميخواد از مادرو مهر مادري بنويسيم..... بچه كه بودم توي خونمون يه كتابخونه داشتيم..آخه آقاجوني خيلي كتابخون بود وتقريبا همه نوع كتابي توي كتابخونمون بود مخصوصا كتابهاي شعر همه شاعرا....توي اين كتابا يه كتاب بود به اسم ((مادر)...
28 ارديبهشت 1390

مادر اي كهكشان آينه ها

نازدار مامان دیشب یکی از همکارای گلم یه اس ام اس برام فرستاد وبا یه متن زیبا پیشاپیش روز مادر رو به من تبریک گفت آخه دیگه کمتر از یک هفته تا روز ولادت بانوی دوعالم وروز مادر والبته روز تمام خانومهای این سرزمین نمونده ...ومن نا خودآگاه یاد عزیزانی افتادم که مادر این گوهر بی همتا رو به دست خدا سپردن....آخه گل من آدم به هر سني كه باشه وقتي اسم پدر ومادر مياد ميشه يه بچه معصوم كه هنوز نياز به دست نوازش داره وهيچوقت از ش سير نميشه.... خلاصه از اونجاييكه اين روزا اينترنت درمان همه نادانيهاي بشر شده شروع كردم به جستجو ..دنبال يه شعري ..متني.. چيزي بودم كه اين احساس غمگين توي وجودمو نشون بده ومنو راضي كنه ..توي يكي از سايتها به شعرزير رس...
28 ارديبهشت 1390

الهي كلاغه مريض بشه

دختر صبور مامان يه دوروزي هست كه سرماخورديو دل مامانو به درد آوردي...من از مريضي هر بچه اي خيلي دلم ميگيره چه برسه به تو كه جگر گوشه مني .... از هفته پيش بابا كامران سرما خورده بود..بنده خدا هرچي مراعات كرد فايده اي نداشت...يواش يواش از ابريزش بيني وعطسه هات فهميدم كه تو هم دچار شدي ....خلاصه چون دكترت رفته بود سفر همون روز اول با اكراه برديمت درمانگاه  خوشبختانه دكتر متخصص بود ..زياد راضي نبودم ولي ديدم چاره اي نيست..وقتي وارد اتاق دكتر شديم تو شروع كردي به بد اخلاقيو گريه...ولي دكتر انقدر قشنگ رفتار كرد كه من تعجب كردم ...اول روپوش سفيدشو درآوردو  انداخت روي صندلي بعدش شروع كرد با تو حرف زدن به ز...
27 ارديبهشت 1390

کیک مادر بزرگ

د خمل آبنبات مامان امروز بازم یه قصه برات دارم......... گوش میکنی مامانی......پس يكي بود يكي نبود: پسر کوچکی برای مادر بزرگش توضیح می‌داد که چگونه همه چیز ایراد دارد ... مدرسه، خانواده، دوستان و غیره. مادر بزرگ که مشغول پختن کیک بود، از پسر کوچولو پرسید که کیک دوست داری؟ و پسر کوچولو پاسخ داد: البته که دوست دارم. ـ روغن چه طور؟ ـ نه! ـ و حالا دو تا تخم مرغ. ـ نه مادر بزرگ! ـ آرد چی؟ از آرد خوشت می‌آید؟ جوش شیرین چه طور؟ ـ نه مادر بزرگ! حالم از همه‌شان به هم می خورد. ـ بله، همه این چیزها به تنهایی بد به نظر می‌رسند، اما وقتی به درستی با هم مخلوط شوند، یک کیک خوشمزه درست می‌شود. خداوند هم به...
24 ارديبهشت 1390

این قافله عمر عجب میگذرد

شیرینم...یه روزایی توی زندگی آدمیزاد هست که هرچقدر هم زمان ازش بگذره یادش نمیره كه هيچ تازه پررنگ ترهم ميشه...منم مثل همه آدما زندگيم پره از اين روزا كه هم تلخ داره هم شيرين ...از وقتي هم كه خدا تورو به ما هديه كرد تعداد اين روزاي به ياد موندني اونم از نوع شيرينش چند برابر شده جوريكه يه وقتايي ميترسم حافظه ام ديگه جا براي اينهمه خاطره نداشته باشه..  امروز يكي از همون روزاست....نوزدهم ارديبهشت89 ...توي روزشمار سال پيش جلوي اين تاريخ ميدوني چي نوشتم          ((براي اولين بار وقتي داشتم باهاش بازي ميكردم بلند خنديد)) تمام لحظه هاي اونروزو خوب يادمه....واي كه انگار همين حالا بود...سه ماه وچها...
19 ارديبهشت 1390