كياناكيانا، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 18 روز سن داره

كياناي مامان

کیک مادر بزرگ

د خمل آبنبات مامان امروز بازم یه قصه برات دارم......... گوش میکنی مامانی......پس يكي بود يكي نبود: پسر کوچکی برای مادر بزرگش توضیح می‌داد که چگونه همه چیز ایراد دارد ... مدرسه، خانواده، دوستان و غیره. مادر بزرگ که مشغول پختن کیک بود، از پسر کوچولو پرسید که کیک دوست داری؟ و پسر کوچولو پاسخ داد: البته که دوست دارم. ـ روغن چه طور؟ ـ نه! ـ و حالا دو تا تخم مرغ. ـ نه مادر بزرگ! ـ آرد چی؟ از آرد خوشت می‌آید؟ جوش شیرین چه طور؟ ـ نه مادر بزرگ! حالم از همه‌شان به هم می خورد. ـ بله، همه این چیزها به تنهایی بد به نظر می‌رسند، اما وقتی به درستی با هم مخلوط شوند، یک کیک خوشمزه درست می‌شود. خداوند هم به...
24 ارديبهشت 1390

این قافله عمر عجب میگذرد

شیرینم...یه روزایی توی زندگی آدمیزاد هست که هرچقدر هم زمان ازش بگذره یادش نمیره كه هيچ تازه پررنگ ترهم ميشه...منم مثل همه آدما زندگيم پره از اين روزا كه هم تلخ داره هم شيرين ...از وقتي هم كه خدا تورو به ما هديه كرد تعداد اين روزاي به ياد موندني اونم از نوع شيرينش چند برابر شده جوريكه يه وقتايي ميترسم حافظه ام ديگه جا براي اينهمه خاطره نداشته باشه..  امروز يكي از همون روزاست....نوزدهم ارديبهشت89 ...توي روزشمار سال پيش جلوي اين تاريخ ميدوني چي نوشتم          ((براي اولين بار وقتي داشتم باهاش بازي ميكردم بلند خنديد)) تمام لحظه هاي اونروزو خوب يادمه....واي كه انگار همين حالا بود...سه ماه وچها...
19 ارديبهشت 1390

كوچولو بودي..بزرگ شدي

سلام سلام دختر نازم...نگو نگو ميدونم كه چند روزه كامپيوتري با هم حرفاي خوب خوب نزديم... عيبي نداره تو ميدوني كه مامان....اصلا اين حرفارو بذاريم كنار....اول يه بوس كوشولو به مامان هديه بده تا من برات بگم كه توي اين چند روز برام ثابت شد كه تو ساعت به ساعت داري بزرگ ميشي ميدوني چرا....اينم دليلش آخه خيلي به چيزاي شخصي توجه ميكني مثلا يه روز كه خاله هنگامه اينا پيش ما بودن گردنبند خاله رو ميگرفتي وهمش ميگفتي ((گدمبن..گدمبن))وقتي هم خاله ميانداخت گردنت با يه غرور خاصي سرتو بالا ميگرفتي و به همه نگاه ميكردي....درحاليكه تا الان هروقت گردنبند خودتو گردنت ميكردم برات فرقي نداشت وبهش دست نميزدي...خلاصه وقتي اشتياقتو ديدم برات يه گردنبند ...
14 ارديبهشت 1390

یادم باشه..... یادت باشه

دخترم...عزيزتر از جونم!! يادت باشه..براي درس گرفتن ودرس دادن به دنيا اومدي...نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان. يادت باشه..گره تنهايي ودلتنگي هركس با توكل به خدا فقط به دست دل خودش باز ميشه. يادت باشه..هيچگاه از راستي نترسي ونهراسي. يادت باشه..قبل از انجام هركار با انگشت به پيشونيت بزني تا بعدا با مشت به فرقت نكوبي. يادت باشه..با كسي آنقدر صميمي نشي شايد روزي دشمنت بشه. يادت باشه..با كسي دشمني نكني شايد روزي دوستت بشه. يادت باشه..پل هاي پشت سرت رو ويران نكني. يادت باشه..اميد كسي رو ازاو نگيري..شايدتنها چيزيست كه دارد. يادت باشه..كه آدم ها همه ارزشمندند وهمه ميتوانند مهربان ودلسوز باشند. يادت باشه..ببخشي ...
10 ارديبهشت 1390

وقتي بابا كوچك بود

سلام مامانی ....مطلب قبلي رو كه نوشتم دوستاي عزيزمون قدم رنجه كردنو اومدن ديدنمون و راجع به مقايسه عكسامون نظر دادن.... يكي از ماماناي گل ني ني وبلاگي نظرشون اين بود كه بايد عكس بچگياي بابا كامرانو هم ميذاشتم تا بهتر مقايسه كرد...به نظر منم درست ميگفتن.... پس تا دير نشده يه عكس از وقتي بابا ني ني بود رو هم ميذارم تا جانب انصاف كاملا رعايت بشه... ...
7 ارديبهشت 1390

ای عکس تویی شاهد ایام جوانی

چند روز پيش برای سرگرم شدنت رفتیم سراغ آلبومامون...آخه یه جایی خوندم که از زمان نوزادی بهتره عکسای افراد خانواده رو به نی نی نشون بدین تا فکرش باز بشه وسلولای مغزش فعالیت کنن..از اون جایی که  مامانت طرفدار پروپا قرص تلفيق تكنولوژي و سنته از همون ماه اول برات كتاب با عكساي زياد ميخوندمو عكساي آلبومامونو  بهت نشون ميدادم...يادمه سه ماهه بودي كه فيلم عروسيمونو برات گذاشتم وباور نميكردم كه داري باتعجب نگاه ميكني ...بعدها كه بزرگتر شدي ديگه ياد گرفتي وقتي به اسم آدما توي عكس اشاره ميكرديم بهشون نگاه كني يااز همين چند ماه پيش كه به عكس عروسي من وبابا روي ديوار نگاه ميكنيو اول ميگي ((عدوس))يعني عروس بعدهم ميگي ((بابا...مام...
6 ارديبهشت 1390

ماجرای سفر من و خدا با دوچرخه!

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد. اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.   به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى. ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار! اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد. آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمك...
6 ارديبهشت 1390

بهانه من

نميدونم چرا اين روزا دلم همش هواي شعروشاعري ميكنه...آخه يه زماني من خيلي اهل احساس بودمو هرچي شعر قشنگ بود هر جا ميخوندم يادداشت ميكردم ....يادش به خير همشونو دارم ...شايد به خاطر حال وهواي بهار باشه كه دلم ميخواد برات شعر بنويسم..نميدونم هرچي كه هست حال خوشيه...پس تقديم به گل بي زوال زندگيم....كياناي مامان قد كشيدي درون چشمانم ساده وبي ريا وبي ترديد لحظه اي در دلم جوانه زدي خوب وزيبا وبهتر از اميد آه وقتي شبيه يك لبخند روي لبهاي من ترك خوردي تازه فهميدم اي بهانه من كه رسيدم به خانه خورشيد شاعرانه نگاهاي تورا توی این شعر عاشقانه خود مینویسم برای اینکه تورا میشود از نگاه تو فهمید من نمک...
5 ارديبهشت 1390

داستان مداد

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت . بالاخره پرسید : - ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟ پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت : - درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی . پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید . - اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام . - بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی . صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند . اسم ...
4 ارديبهشت 1390

اردیبهشت ماه

                                                                                                   اردیبهشت ماه         &n...
3 ارديبهشت 1390