كياناي مامان
فرشته كوچك خوشبختي
آخرين مطالب
لینک دوستان

                                         

 با تولد تو ...

من هزار ساله شدم....

 برای تو...برای چشمهای تو

                                  هدیه ام ناقابل است....

خاطراتی از فرداهامان....

برای بودنت....

                     همراه ترانه های خیس وباران خورده چشمهایم....

                           همانند لحظه بی مانند تولدت ....که آسمان میبارید....

ومن در هر تولد تو ....

باز زنده میشوم....

بی همتای من....



[موضوع : ]
[ جمعه 28 شهريور 1393 ] [ ] [ مامان کیانا ]

ای نیلگون دریای من.....

باز آمدم....باز آمدم....

ای جام وای مینای من....

باز آمدم....باز آمدم

یک لحظه ساکت گوش کن!!!!

وانگه به ناز آغوش کن....

اینک صدای پای من....

باز آمدم...باز آمدم

نفس مامان....من برگشتم تا باز همانند گذشته ای نه چندان دور برای فرداهای دنیای قشنگت بنویسم.....کنارم باش... همراه دستانم....هم نفس قلمم...گوش به من بسپار بهترینم....



[موضوع : ]
[ جمعه 28 شهريور 1393 ] [ ] [ مامان کیانا ]
دلم لحظه ای را می خواهد !

که تو باشی ...

همین کنار نزدیک به من

درست روبروی چشم هایم

همنفس نفسهایم...

خیره شوم به لبهایت

دست بکشم به تک تک اعضای صورتت

بعد چشمهایم را ببندم و ...

" ببوسمت "

آن لحظه دنیای من تمام می شود .

" به خدا که واقعاً تمام می شود "

عشق چهارساله من
کیانای من....دختر نازم....تولدت مبارک.....امروز چهارساله شدی.....چهارسال عشق....چهارسال خوشبختی ارمغان بودن تو برایمان بوده وهست.......خدا را سپاس برای این بودن....خدا را سپاس برای این خوشبختی......



[موضوع : ]
[ سه شنبه 15 بهمن 1392 ] [ ] [ مامان کیانا ]

کیانای نازم...دختر خوشگل من سلام...

باز یه روز دیگه از روزهای زندگی از راه رسید و خدای مهربون به مامان این فرصت رو داد تا برات از خاطرات زیبای زندگیت بنویسه......با اینکه سخت مشغول جمع آوری وسایل برای انتقال به خونه جدیدمون هستم ولی ناخوداگاه دلم پرکشید برای نوشتن وحرف زدن با تو در دنیای مجازی...... 

نمیدونم از کجا برات بگم........خبر خوب اینکه ساخت خونمون به پایان رسید و ما بعد از کمی تغییرات داخلی کم کم آماده رفتن میشیم.....این برای خونواده کوچیک ما اتفاق بزرگیه...هر سه نفرمون یک سال وشش ماه  رو به امید برگشتن به خونه خودمون سپری کردیم....وحالا به لطف خدا این آرزو داره برآورده میشه.......خدا رو شکر .....

تابستون  امسال هم گذشت...هرچند باباجون  ترم تابستونی گرفت وکمی سرش شلوغ بود ولی من وتو  هم  هوای بابای مهربونو داشتیم و به خاطر گل وجودش تحمل کردیم....دوست دارم توی این پست از خاطرات تابستان 92 برات بنویسم  دختر نازم...میدونم که مشتاق شنیدنی...

ماه رمضان امسال برای تو خیلی دلنشین بود..چیدن سفره افطار و  شبهای قدر جزء  دوست داشتنی ترین چیزهات بودن...روزهای اول از اینکه ما همراه تو چیزی نمیخوردیم ناراحت بودی...همش میگفتی (مامان کی افتحار میشه....نمیشه حالا یه ذره بخوری)

اولین شب قدر به اصرار خودت برات جانماز پهن کردم وتو هم چادرت رو آوردی وبه تقلید از منو بابا شروع کردی به دعا خوندن.....تا یک نیمه شب بیدار بودی ومن با کلی خواهش بالاخره خوابوندمت.....فدای قلب پاکت مهربونم.....

شب قدر

مثل هر سال پای ثابت مسافرتهامون جاده چالوس وباغهای زیبای آقا جونی بود....

میوه بهشتی من

گل من

 

باغ البالو

سوغات این سفرها برای تو  آشنایی با دوستای جدید بود....عاشق این اجتماعی بودنتم عزیزم

 

کیانا ودوست جدید

فرشته من

غیر از رفتن به جاده چالوس ، به اتفاق عزیز اینا رفتیم همدان......این اولین سفر تو به همدان بود...

قبل از رفتن از این شهر وجاهای دیدنیش برات تعریف کردم...حتی فیلمهای سفر قبلی خودمونو برات گذاشتم...کلی ذوق داشتی که بریم ....مخصوصا برای غار علیصدر.....و  بالاخره  راهی شدیم....

اول رفتیم غار  علیصدر.......نمیدونی چه شور وشوقی داشتی...برخلاف تصور من که فکر میکردم شاید از محیط  بترسی ....کلی ذوق کردی و این ذوق وقتی به اوج رسید که سوار قایق شدیم ...کلی اصرار کردی تا اجازه دادم خودت تنها  بشینی  جلوی قایق....راستش میترسیدم بیفتی توی آب ولی تو مثل یه دختر خانوم نشستی وشروع کردی به شعر خوندن.....

غار علیصدر

غار علیصدر

بعد از  مستقر شدن در همدان رفتیم آرامگاه باباطاهر...جاییکه من خیلی دوسش دارم...عاشق محیط اطرافش وداخل آرامگاه هستم .......یادش بخیر....سال 84 سفر به کردستان وهمدان...به اتفاق آقاجونی اینا.....چقدر زمان زود میگذره مهربونم....

آرامگاه باباطاهر

دیدن  کتیبه گنج نامه وطبیعت اطرافش بسیار دلچسب بود....بعد ازبازدید تصمیم گرفتیم تله کابین سوار بشیم...عزیز وباباهوشنگ انصراف دادن وما به اتفاق عمو کامبیز  سوار شدیم....وای که چقدر خوش گذشت.....رفتن به قله الوند سوار بر تله کابین هم خوب بود وهم ........

راستش مامانی از رفتار تو خیلی متعجب شدم...آخه ما سه نفر از وقتی سوار شدیم همش مشغول سر وصدا وجیغ وداد بودیم ولی تو آروم نشسته بودی وفقط میخندیدی ...حواسم پیشت بود تا ببینم ترسیدی یا نه ...ولی تو خیلی خوشحال بودی..فقط میگفتی مامان میخوام دستم توی دستت باشه.....انصافا مسیر تله کابین یه خورده ترساک بود...فکرشو بکن از دامنه کوه بخوای بری قله......

تله کابین گنج نامه

 

خوشگل مامان

وقتی رسیدیم قله انگار تازه متولد شدیم......جای همگی خالی.....هوای خنک وتمیز ونوشیدن یک چای دارچین سنتی ما رو حسابی شارژ کرد......

کیانا در قله الوند

بازدید از آرامگاه ابوعلی سینا و شیر سنگی و بازار قدیمی همدان و........هرجا که میرفتیم سعی میکردم با توضیحات ساده ااونجا رو برات توصیف کنم...امیدوارم که موفق شده باشم عزیزترینم...

آرامگاه بوعلی سینا

شیر سنگی

مسجد جامع همدان

و بالاخره این سفر هم به پایان رسید وبه خاطره ها پیوست....خدا روشکر که خوش گذشت....مخصوصا به تو که تا مدتها  با آب وتاب برای همه تعریف میکردی وشادی به یاد آوردنش توی چهره ات هویدا بود....

کینای نازم

 نفس مامان...از بودن وبودن وبودن در کنار تو وپدر بی مثالت خدارو شاکرم....اونقدر شاکرم که گاهی وقت برای شکر کردن آرامش زندگیمون کم میارم....میدونم وجود تو خودش بزرگترین هدیه پروردگار به شکر کردنهای ماست...هدیه ای که عظمت داشتنش و شیرینی بودنش رو چهار بهار تجربه کردیم و به داشتنش و بودنش بر خود میبالیم....دختر بی همتای من....مثل همیشه دوستت دارم ...تا آمدنی دوباره چشم مهربان خداوند به وجود نازنینت....

 

 



[موضوع : ]
[ شنبه 4 آبان 1392 ] [ ] [ مامان کیانا ]

عزيز دردونه مامان سلام.....

باورم نميشه دو ماه از آخرين نوشته ام براي تو ميگذره....فکر ميکنم هيچوقت اينقدر نوشتنم طولاني نشده بود.....چه ميشه کرد.....گاهي زمان وزندگي يکنواخت ويکسان نيست ونخواهد بود....با اينکه خيلي دلتنگ نوشتن براي تو بودم ولي وقت وزمان وشرايط اجازه اومدن ونوشتن به من نداد...ولي چه غم...حالا هستم واين بودن مهمتر از هرچيزه.......اومدم تا برات بنويسم...تا براي وجود نازنينت ثبت کنم که توي اين مدت چقدر بزرگ وخانوم شدي....چقدر فهميده تر.....مهربون تر....دانا تر.....

نازنين دخترم......مثل هميشه دل بسپار به آهنگ نوشته هاي من......آنچه که مينويسم رد پاي گذشته توست.....براي مرور در آينده.....پس همراه مامان باش ....مثل هميشه.....

♥پيچک من.....براي اولين بار رفتيم آرايشگاه مخصوص کودک......تا اون روز چون دوست داشتم موهات بلند باشه فقط هر ماه خاله زحمت ميکشيد نوک موهاتو قيچي ميزد تا رشدش بهتر بشه.....ولي بالاخره تصميم گرفتم براي عيد موهات مدل داشته باشه...براي همين بعد از تحقيق آرايشگاه کودک نيلچي رو انتخاب کردم و به اتفاق يگانه رفتيم.....

محيط خوب ودلپذيري داشت...با کلي وسايل بچه گانه....آقاي آرايشگر هم انصافا مهربون وخوش برخورد بود....اول سي دي خاله ستاره رو گذاشت وبعد کارشو شروع کرد....تو هم خيلي آروم وبا وقار نشستي روي صندلي مخصوص...منم مشغول عکس گرفتن شدم......

کيانا وآرايشگاه

از بخت بد سي دي رسيد به قصه گرگ ناقلا.....واي تو خيلي از اين قصه بدت مياد....(يواشکي بگم آخه از گرگه ميترسي....) از حالت صورتت حدس زدم بغض کردي ولي صدات در نميومد.....قربون چشماي پر از اشکت بره مامان...ديگه طاقت نياوردي واشکات سرازير شدن....مجبور شدم کنارت بشينم...کم کم با حرفاي آقاي آرايشگر آروم شدي وديگه تا آخر ساکت نشستي وتا سوال نميکرد حرف نميزدي....جانم خوشگل من ....چقدر ناز شدي...مثل قند عسل.....چشم بد ازت دور......

عشق من

طبق روال آرايشگاه بعد از اتمام کار عکس انداختي تا يادگار بمونه ....

♥عيد نوروز امسال خيلي خاص بود.....چون اولين نوروز بدون وجود عمو کاميار بود وما به احترام روح پاکش وبراي تسکين دل عزيز وباباهوشنگ تصميم گرفتيم قبل از تحويل سال بريم خونه اونا وچند روز اول رو کنارشون باشيم....روزهاي غم انگيزي بود...خيلي....مرور خاطرات پارسال عذاب آور بود.....روحش شاد...

بعد از تحويل سال

 

♥بعد از کلي ديد وبازديد...براي رفع خستگي ومخصوصا تغيير روحيه عزيز اينا چند روزي رو رفتيم شمال....

در راه شمال

محمود آباد...چمستان....خوش گذشت ...روزهاي خوبي بود....تو هم کلي کيف کردي وخوش گذروندي....

محموداباد

بهارمن

کیانای ماهیگیر

دريا انرژي مثبت خودش رو به ما انتقال داد وحالمون رو خيلي خوب کرد....

کیانا ودریا

کیانا ودریا

کیانا ودریا

يادت مياد تو هوس باد بادک کرده بودی...عمو کامبيز هم مثل هميشه رفت بهترين باد بادک رو برات خريد....يادته چند ساعت لب ساحل تو وعمو وباباجون سرگرم هوا کردن بادبادک شدين....ولي بادبادکه خيلي پيشرفته بود وشماها رو حسابي درگير کرده بود.....

توي اين سفر هر جا رفتيم فرشته... عروسک جون جوني ات هم کنارت بود....شک ندارم به اونهم مثل ما حسابي خوش گذشته نانازي من

پري دريايي من

رفتن به لاويج وجنگل انگار ما رو برد بهشت وبرگردوند...روزي که رفتيم لاويج بارون گرفت وهوا واقعا رويايي شد...توي پيچ هاي باريک جاده ومه غليظ اون ....و عطر نفسهاي تو که توي بغلم بودي دلم ميخواست زمان مي ايستاد ومن توي اون گم ميشدم ......دلم ميخواست من وتو باباجون اونجا ميمونديم وهيچوقت به شهر برنمي گشتيم....چه آرزوي دور دستي....

کیانا وباباجون وعمو کامبیز

مي دوني نفس مامان....وقتي توي شهر هستي وبارون ميگيره همش ميخواي از بارون فرار کني تا خيس نشي ولي لاويج که بوديم توي اون بارون ريز وتند...ما انگار نه انگار...سوار درشکه شديم...کلي عکس گرفتيم...راه رفتيم و........بعد هم نشستيم توي ماشين ويه نوشيدني داغ  خورديم.....جاي همه خالي....

فرشته من

دختر بی همتای من

بالاخره اين سفر هم تموم شد....يک روز قبل از سيزده بدر برگشتيم...به گردنه که رسيديم برف ميومد....حسابي غافلگير شديم....خيلي جالب بود ...از گردنه که رد شديم هوا صاف وآفتابي بود....اینم از عجایب وطن چهارفصل ماست مامانی.....

♥سيزده بدر امسال برنامه خاصي نداشتيم...تازه از سفر برگشته بوديم وخسته راه ...به اصرار خاله اينا همراهشون رفتيم پارک آب وآتش....خوش گذشت...مخصوصا به شما که از ديدن دوتا پسرخاله هاي مهربونت سر از پا نميشناختي...تلافي چند روز نديدنو حسابي در آوردين وبازي کردين....تا بعد از ظهر اونجا بوديمو بعد هم برگشتيم خونه....

 سيزده بدر92

سيزده بدر92 با پسرخاله ها

سيزده بدر 92

خدارو شکر ....تعطيلات امسال عيد  چند روزي بيشتر شد....هرچند باباجون مجبور بود بره سرکار ولي منو تو در کنارهم بودیمو حسابی لذت کافي رو برديم.......

فرزند من...پاره جان وتنم ....سفرنامه عید هم به پایان رسید....

روزگاری خواهد رسید...همچنان كه در آغوشت کودکی خفته , به یاد روزگار کودکی ات , ستاره ها را خواهی شمرد تا آرام شوی...دلت هوای آن روزگار را خواهد كرد...و در آن زمان با خواندن  کلمه به کلمه نوشته هایم....به یاد خواهی آورد با هم بودن هایمان را ..خنده هایمان را حرف هایم را...در آن لحظه در دلت میگویی : کودکی ام .......دلتنگت شده ام

فدای خنده نازت



[موضوع : ]
[ سه شنبه 7 خرداد 1392 ] [ ] [ مامان کیانا ]

دیشب

قدم می زدیم

با خدا

کوچه پس کوچه های خواب را

ماه را پشت سرمی گذاشتیم

تا روشن شدن چشم دنیا

و فوت می کردیم تک تک ستارگان را

تا تولد دوباره خورشید

دیشب بی واسطه

من بودم و او

و دستی که گرفته بود

وجودم را

و بیرون می کشید

مرا از دالان تاریکی

تا دلم روشن و

روشن و

روشن ترشود

دیشب می گفت و می شنیدم و

تا مزرعه ی خورشید، ذره ذره ذوب می شدم

گلهای آفتاب گردان دورم حلقه می زدند

دلم روشن و روشن و

روشن تر می شد

و خدا بود که می خندید

و تنهایم می گذاشت با روز

وزنگ صدایش که بیدارم می کرد:

امروز نوروز است.......

((چیزی نمونده نقاشی بهار کامل بشه ...بهترین شاهکار گیتی بر همه دوستان خوب نی نی وبلاگی وتمام خواننده های خاموش مبارک))



[موضوع : ]
[ دوشنبه 28 اسفند 1391 ] [ ] [ مامان کیانا ]

ابرم و آسمان من شده ای

نه فقط جان، جهان من شده ای

از میان تمام دوران ها

تو چرا همزمان من شده ای؟

مثل مریم سکوت می کنم و 

مثل عیسی زبان من شده ای

همه فرعون و گرگ پیشه شدند

تو عصا و شبان من شده ای

با تو دیگر کسی نمی خواهم

همه ی دیگران من شده ای !

♥♥ نازنینم...دختر عزیزتر از جانم....نوروز مبارک....

بدان هیچ عیدی برایم ارزشمند تر از  حضورتو  نیست.♥♥



[موضوع : ]
[ دوشنبه 28 اسفند 1391 ] [ ] [ مامان کیانا ]

کیانای همیشه بهارم سلام....

نازدار مامان امروز دوتا دعوت نامه بدستم رسید.....دو تا از بهترین دوستای دنیای مجازی (مامان سانای نازنین ومامان روشای مهربون) لطف کردن ومنو دعوت کردن به نوشتن درباره یک ایده خیلی جالب....اینکه(چرا وبلاگ رو دوست دارم وچطور شد وبلاگ شکل گرفت)

منم فکر میکنم فرصت خوبی پیش اومده برای مرور خاطرات دلنشین از ** تولد یک وبلاگ**

جونم برات بگه ،من از ماهها قبل از بارداري عضو ني ني سايت بودم وهمه تلاشم اين بود که تجربيات خوب ماماناي عضو اون سايت رو يادبگيرم وبعدها که ني ني دار شدم ازشون استفاده کنم...در اون زمان کم وبيش مامانايي رو ميديدم که براي ني ني شون وبلاگ درست کرده بودنو خيلي زيبا همه وقايع رو ثبت ميکردن.....منم با لذت تمام اون وبلاگ ها رو دنبال ميکردم واز اونجاييکه خيلي خيلي آدم خاطره بازي ام به خودم قول دادم حتما براي ني ني آينده يه وبلاگ بسازم....

خلاصه....دلبر من....زمان گذشت و خداي مهربون تو رو به ما هديه کرد....از لحظه شنيدن خبر بارداري شروع کردم به نوشتن خاطرات براي تو...البته نه توي دنياي مجازي ....بلکه توي دفتر خاطرات کاغذي.....تمام روزها رو برات ثبتشون کردم وحس وحالم رو مو به مو نوشتم...ولي به خاطر موقعيت کاري ونبودن فرصت کافي و مهمتر از همه توجه ام به رشد وسلامتي تو....ساختن وبلاگ ميسر نميشد....تا اينکه تو متولد شدي.....همچنان من برات مينوشتم ...روز به روز ولحظه به لحظه.....يازده ماهت بود....روز 26 دي ماه 89.....باز توي ني ني سايت بودم که چشمم افتاد به تبليغ ني ني وبلاگ....توجهمو خيلي جلب کرد...از همون اولين بازديداز سايت...رنگبندي وطراحي فضاي سايت رو پسنديدم...چون صرفا براي ني نيا بود...خيلي خوشم اومد

و.......در همين لحظه

      ♥ پروژه عظيم ثبت خاطرات مجازي پرنسس کياناي مامان کليد خورد.....♥

از اون زمان تا به حال......هزار هزار دليل خوب براي ادامه وبلاگ پيدا کردم.....

♣ اولين وبزرگ ترين دليل وعشق من براي نوشتن اين وبلاگ تو هستي....نفس من....تو انرژي بخش ترين موجودي هستي که هزار هزار ساعت نوشتن وگفتن از اون منو خسته نخواهد کرد..

♣ شوق نوشتن و حرف زدن براي تو در فضاي مجازي...جاييکه وجود نازنينت رو در کنارم ندارم ولي مثل روشني روز حسش ميکنم وهمين بهم نيروي نوشتن ميده....

♣ بعدها...ساليان بعد....خاطراتت رو لمس ميکني و احساس مامان وقتي براي تو مينوشت رو درک ميکني واينطوريه که همه خاطرات کودکي برات زنده ميمونه ورنگ فراموشي نميگيره...

♣ پيدا کردن يه عالمه دوست خوب....ني نياي ناز وبي نظير...ماماناي مهربون وبا وقار....کساييکه شايد هيچ چيز غير از اين وبلاگ نميتونست باعث آشناييمون بشه.....رفقاي هميشه همراه غمها وشادي هامون

♣ آموختن....آموختن...آموختن.....صدها وشايد هزار روش درست زندگي و تجربه خوب مادرانه رو از هم وبلاگي ها ودوستاي عزيزمون ياد گرفتم واين خودش دنيا دنيا ارزش داره

و حالا منهم مثل دوستاي گلم ....ادامه دهنده اين زنجيره ميشم وسه تا از دوستاي نازنينم رو دعوت ميکنم تا اونها هم حرفهاي قشنگشونو  ثبت کنن.....

                                       دوست خوبم...مامان مهربون مليکاي عزيزم

                                       دوست خوبم... مامان مهربون گیسوی نازم  

                                       دوست خوبم... مامان مهربون دیانای نازم         



[موضوع : ]
[ 6 اسفند 1391 ] [ 18:48 ] [ مامان کیانا ]

خورشید من سلام.....دختر خوشگلم میدونم از آخرین نوشته خیلی میگذره ولی این دیر اومدنها رو بذار به حساب کمی وقت و عشق با تو بودن وبا تو گذروندن همه اوقات زندگی....این گذر زمان برای خود من هم تعجب آور بود ...اینکه چرا یه فرصت آزاد پیدا نمیکنم تا دفترچه خاطرات مجازی تو رو تکمیل کنم وباهات حرف بزنم...مثل اون وقتها که تا فرصتي پیدا میشد اینجا بودم وبرات درد ودل میکردم.....هر چندفکر که میکنم دلیلش رو میفهمم....دلیلش فقط تویی که مهمترین دلیل زندگی منی......دلیلش بزرگ شدن وفهمیده تر شدن دخترناز منه که حتی یک لحظه از وقت آزاد مامانشو از دست نمیده....مثل همین الان که ساعت یازده ونیم شبه و تو کنارم نشستی وتند وتند داری رنگهای صفحه نی نی وبلاگ رو میشماریو شعر میخونی....لابلای شعر هم منو صدا میزنی تا یه موضوع جدید رو برام تعریف کنی.....

عشق من ......چه دلیلی شیرین تر از اینایی که گفتم میتونه نبودن وننوشتنمو جبران کنه.....همین الان هم نمیدونم تا کجا میتونم ادامه بدم چون چشمای خواب آلودت منتظرن تا بیام کنارت.....بیام تا چشم توی چشم هم یواش یواش حرف بزنیمو آروم آروم بخندیم......و تو هي منو ببوسي وشب به خير بگي....و آنقدر تکرارش کنیم تا به قول خودم و خودت خواب بیاد پشت در خونه چشممون....بعد درو باز کنیم تا خواب بیاد توی چشمامون......ای جانم نانازی....اون موقع دیگه خوابت میبره.....بالاخره خوابت میبره عشق من

مهربونم......عاشق این سبک زندگی با توام که لحظه لحظه اش در بودن با تو خلاصه میشه ودیگه جایی برای (من) بودن باقی نمیذاره.....تو برای من وباباجون زندگی رو ساختی که شاید همیشه در رویاهای بچگی ونوجوونی مون آرزوشو داشتیم.....

نفس مامان....حالا میخوام برات از مهمونی تولدت بگم وعکس بذارم....میدونی که امسال به خاطر غم نبود عمو کامیار جشن تولد نداشتیم....ولی به خاطر گل وجود نازنینت و شادی دل کوچیکت که نمیخوام از حالا طعم غم رو بچشه....همگی دور هم جمع شدیم.....هرچند توی دلمون بغض جای خالی عمو کوچیکه غوغا کرده بود......

اون شب حال عزیز وبابا هوشنگ از همه بدتر بود... به خاطر تو لبخند به لبشون بود ولی چشماشون پر از اشک و دلشون پر از غصه بود......مخصوصا وقتی هدیه عمو کامیار رو تنت کردی دیگه هیچکس نتونست جلوی اشکاش رو بگیره....امسال عيد عمو چند روزي رو قشم بود....وقتي برگشت دو تا سوغاتي براي تو آورده بود....يکي از اونا که ژيله خيلي خيلي زيباييه رو داده بود به عزيز وازش خواسته بود تا روز تولدت نگهش داره وبه ما چيزي نگه.....نميدونم شايد بهش الهام شده بود که امسال روز تولد تو ديگه بين ما نيست.....ولي من مطمئن بودم توی اون لحظه و در طول اون شب روح پاک عمو پیش ما بود واز دیدن تو وشیرینی وجودت لذت میبرد....با اين هديه زيبا رفتيم آتليه تا هميشه خاطره خوش عمو ومحبتاش يادمون بمونه...وقتي آماده شد حتما عکسشو برات ميذارم ماماني.....

دختر بی همتای من....زندگی همینه مادری....همیشه غم وشادی در کنارهم وبا همند.....مهم اینه که سعی کنیم با محبت ومهربونی خاطره خوب از خودمون بر جا بذاریم...مثل کاری که عمو کرد......

حالا  دیگه نوبت عکسهاست.......با مامان همراه شو ...مثل همیشه....بدو بدو ...آخه دیگه حوصله ات سر رفته وداری دست منو از لپ تاپ جدا میکنی.....

عشق من

کيانا وباباجون

کيانا وعکس ني ني بودنياش

پدربزرگ وپدر ونوه

کيانا وهديه ها

 

زيباي من

کيانا وبابابزرگا

دخمل قشنگم

 جون من .....چند روز بعد از مهمونی هم کیک سفارشی خودت رو برات گرفتیم وتو در کنار خونواده شمع سومین سال تولدت رو فوت کردی وپا گذاشتی به چهارمین سال.....الهی چهار صدمین سال زندگیت رو جشن بگیری پرنسس من.....

امسال ورد زبونت (ميکي موس) بود از عروسک و استيکرهاش بگير تا لباس و سي دي وکتابش....خيلي اين شخصيت رو دوست داري...به  همين خاطر تا باباجون ازت ميپرسيد: کيانا کيک تولدت رو چي دوست داري؟ بدون معطلي ميگفتي (ميکي موس )

کيک مخصوص کيانا

نفس مامان

نوووووووووووووووووووش جوووووووووووووووووووووونت

هر سال پاي ثابت عکسهاي تولدت توي وبلاگ......عکس تو ودوتا پسرخاله هاي مهربونته....آخه خيلي خيلي دوسشون داري وجايي که اونا باشن ديگه از خوشحالي روي زمين بند نميشي....

کيانا وپسرخاله هاي مهربونش

 

 

 

 



[موضوع : ]
[ جمعه 4 اسفند 1391 ] [ 16:06 ] [ مامان کیانا ]

نازنينم...دخترم....کياناي من

 

امروز که خورشيد

 

لبخندش را به زمين هديه ميکند

 

تو سومين سال زندگيت را بدرقه ميکني....

 

و ما به يمن داشتنت سجده بر آستان دوست مي ساييم....

 

روز تولدت...در ثانيه ثانيه هاي آغاز داشتنت

 

در دلم.....دانه اي از احساس کاشته ام....

 

هر روز دستهاي کوچکت...خورشيد وجودت...زلالي روحت..

دانه احساسم را 

 

رو به خورشيد بالا مي برد

 

و هر روز...دانه احساسم زير سايه مهربانت قد مي کشد.....

 

براي روز تولدت.....يک سبد ستاره چيده ام...

 

تکه اي از ماه را...

 

يک شاخه نيلوفر را.....

 

آنقدر مشتاق آمدن اين روز بوده ام که ضربان قلبم آهنگ قدمهايت را دارد

 

نميدانم با کدام جمله *دوستت دارم* را برايت انشا کنم...

 

براستي هر روز که مي بينمت متولد ميشوم....

 

هر جا که مي جويمت متولد ميشوم....

 

براستي روز تولدت من هم متولد ميشوم.....دخترکم

 

                     

                                 ♥♥♥ تولدت مبارک♥♥♥

 

 

گل نازم....

 



[موضوع : ]
[ 15 بهمن 1391 ] [ 16:05 ] [ مامان کیانا ]

دختر سیاه موی شرقی من......سلام

شب یلدای سال 91 هم گذشت ....مثل تمام شب یلداهایی که پشت سر گذاشتيم.... با اين تفاوت که امسال غمي به بزرگي يک کوه روي قلبمون سنگيني ميکرد......غم نبودن عزيزي که سال پيش در کنارمون بود......و مدتهاست که به آسمونها پر کشيده ......

عمو کامیار مهربان

امسال هرچند بنا بر قول وقرار بين منو باباجون نوبت خونه آقاجوني بود ولي من به خاطر وضعيت عزيز اينا از باباجون خواستم که امسال هم بریم پیششون تا شاید بودن ما مرهمی به غم دلشون باشه.....ولی چند روز مونده به یلدا  جایی دعوت شدن واینطوری شد که ما طبق روال امسال شب یلدا مهمون خونه آقاجونی بودیم.....

جای همه اونایی که نبودن سبز.....خیلی خوش گذشت....مخصوصا به شما خانوم گل که از بودن در کنار خاله ها ومخصوصا  خاله زاده ها کلی کیف کردی....آخه اولین سال که یلدا رو در کنارت گذروندیم وخونه آقاجونی بودیم ...تو فقط ده ماه داشتی و برات مهمونی شب یلدا با مهمونی شبهای دیگه فرقی نداشت ولی امسال از چند روز قبل حسابی از یلدا ورسم ورسوماتش به زبون خودت برات گفته بودم وتو همش لحظه شماری میکردی تا یلدا برسه....خوشبختانه امسال شب یلدا پنجشنبه بود وروز تعطیل ...برای همین با فراغ بال کارهامون کردیمو.........بالاخره شب رسید.....

شب يلدا

با کمک خاله ها میز یلدا رو چیدیم....الحق که خیلی زیبا شد...دست همگی بی بلا.....خونه آقاجونی هم که جون میده برای اینجور کارا .....آخه از صنایع دستی گرفته تا نقاشی وکارای دستی سنتی ومدرن توش پیدا میشه واینجوری میتونی هرچی دلت میخواد استفاده کنی....

khcn,ki

خلاصه...دختر نازم بعد از خوردن شام....(جای همگی خالی)

نوشابه بده....فقط دوغ

نوبت به اجرای مراسم رسید...نمیدونی چه ذوقی کرده بودی....فدات بشم الهی خوشگل من....اول از همه کلی عکس یادگاری انداختیم...کاری که من عاشقشم....

کیانا در کنار آقاجونی ومامانی

طبق معمول کنار دختر خاله هات نشسته بودیو مثل یه دختر خانوم به کارای دیگران نگاه میکردیو سعی ات این بود که همون کارا رو انجام بدی....اینجابود که به من ثابت شد یه دختر از همون بچگی واقعا یه دختره......با همون ناز واداها وظرافت مخصوصش....قربون همه اداهات برم من......

پرنسس کیانا

این هم صحنه های شکار شده توسط دوربین مامان نسیمه از یک دختر ناناز در حین ارتکاب جرم در شب یلدا

به به چه نارنگی خوشملی

حتما مثل خودم شیرینه

ای بابا چرا تموم نمیشه.....

پرنسس من ....بالاخره شب یلدای امسال هم به آخر رسید....با هزاران هزار آرزوی خوب برای همدیگه از خدا خواستیم به صاحب خونه امیدمون سلامتی وبرکت بده تا سالیان سال زیر سایه اش شب یلدا رو جشن بگیریم ......

عشق من ...توهم  با قلب پاکت آرزو کن که غم واندوه هیچ کسی به بلندی شب یلدا نباشه....آرزو کن دریایی از امید ونور عشق تا شب یلدای آینده در قلبهای همه ما جاری باشه تا هیچوقت یادمون نره که( خوشبختی چیزی نیست جز همین لحظه های گذرای شاد که ما گاهی ناخواسته خیلی راحت از کنارشون عبور میکنیم)

بهترینم....گل نازم....به خدا میسپارمت...با همین جمله تکراری ولی زیبا.....تا وقتی که دوباره بیامو برات بنویسم به خدا میسپارمت......

 



[موضوع : ]
[ جمعه 15 دی 1391 ] [ 16:04 ] [ مامان کیانا ]

 

گل خوشبوي من...نفس مامان سلام....

دلم میخواد بدونی هر وقت تورو نفس صدا میزنم احساس میکنم ریه هام لبریز از هوایی میشه که نظیرش رو هیچوقت تجربه نکردم.......ومن با همین هوا زنده ام......توی اینهمه آلودگی ودود وسر وصدا ....فکر میکنی چی میتونه ما رو سرپا نگه داره.....شک نکن که نیرویی به جز عشق نیست......

نازنینم.......توی پست قبلی تا مراسم محرم امسال رو برات به تصویر کشیدم.......حالا جونم برات از دنباله خاطرات بگه که.....

خیلی وقت بود که خاله سما ودوتا کوچولوهای نازش میخواستن بیان خونمون ....تا اینکه بالاخره این اتفاق افتاد ....وقتی خاله سما زنگ زد وتو فهمیدی که دیگه اومدنشون قطعی شده از خوشحالی نمیدونستی چه کار کنی....اینجور وقتها که هیجان داری وخوشحالی یه جور مخصوصی میشی که فقط منو باباجون میفهمیم دلیلش چیه.......مثلا با صدای بلند وبا حرارت شروع میکنی به تعریف کردن یه ماجرا...حالا ممکنه اون چیزی که میگی خیلی وقت پیش اتفاق افتاده باشه وهزار بار هم راجع به اون صحبت کرده باشیم....یا اینکه با عجله هرچی اسباب بازی داری میاری وبه ما نشون میدی.....اینا نشونه هایی که ما میفهمیم دخملمون خیلی شاد وخوشحاله.....

داشتم میگفتم.....پنج شنبه بعد از ظهر خاله سما وبچه ها به اتفاق زن عمو زری اومدند.....ضمن اینکه مامانی اینا وخاله افسانه وگلشن هم بودن....خلاصه جمعمون جمع شد....شما سه تا هم که دیگه نگو....از همون اول رفتین توی اتاق وشروع کردین به بازی......حالا بماند که آخرای داستان تو وآنیتا یه کوچولو باهم اخمالو شدین ولی خوش به حال دلتون که چقدر زود هم فراموش کردین وبه هم لبخند زدین.....روز خوبی بود.....خیلی خوش گذشت هم به ما بزرگترها که ازهر دری حرف زدیمو روحمون تازه شد....هم برای شما وروجکها که حسابی باهم خوش بودینو بازی کردین.....خاله سمای گل زحمت کشید وبرات یه ارگ خیلی خوشگل هدیه آورد که تو از دیدنش خیلی ذوق کردی و حالا دیگه رفیق این روزهات شده....جالب اینجاست که میکروفن هم داره وتو هم که سابقه خوانندگی از قبل داشتی تا میرسیم خونه میری سراغش وشروع میکن به خوندن...(هرچی گشتم عکسی که با ارگت باشی رو پیدا نکردم....قول میدم بعدا برات بذارم نانازی)

اینهم یه عکس از کیانا وآرش وآنیتا عزیزم در حال بازی....توجه داشته باش که این فقط یه قسمت از اتاقه .....بقیه اش رو اگه میدیدی چی میگفتی .....خودت رو  هم ببین رفتی توی سبد اسباب بازیات نشستی......جونم خوشگلای من ....شما شادباشین کافیه....

یک اتاق مرتب وزیبا

 

مثل هرسال برای سالروز ازدواجمون  چند تا عکس یادگاری گرفتیم وبالاخره عکسها آماده شدند.....حالا برات گلچینی از اونها رو میذارم....البته ناگزیر فقط عکسهای تکی خودت .........توی آتلیه انقدر دختر خانوم وبامزه ای بودی که خانوم عکاس عاشقت شده بود....میگفت ماشاا....دختر شما احتیاج به سر وکله زدن برای فیگور نداره...خودش اتومات بلده چه کار کنه.... باور کن  بازیگر ومدل خوبی میشه...آخه تو برای هر عکس اول خودت یه فیگور میگرفتی بعد به حرف خانوم گوش میکردی.......قربونت برم الهی...به قول خاله باید اینجوری باشه از وقتی چشم باز کرده مامانش با دوربین کنارش بوده....نتیجه اش همین میشه.....

 

عاشق این عکستم.......فدای دونه دونه موهای فرفریت بشم مامانی

گل ناز مامان

عشق من

نفس مامان

گلدونه من

و.....حالا عکسي که من وباباجون عاشقش شديم....يه معصوميت خاصي داره که دلمونو مي لرزونه....براي همين دو تاييمون تصميم گرفتيم سايز بزرگ اين عکسو روي شاسي چاپ کنيم ولي نه براي اين خونه....انشاا...تا چند ماه ديگه ساخت خونمون به پايان ميرسه و اونموقع ديوارش مزين به عکس زيباي فرشته کوچيکمون ميشه..... راستی یه ژست دیگه از این عکس رو هم داشتی که با اجازه گذاشتم توی پست ثابت وبلاگت

 بهترین بهترینم

دختر عزیزتر از جونم......این روزها فقط وفقط مشغول زندگی در کنار تو ونفس کشیدن در هوای توام.....توی این روزای سرد و در آغاز زمستون دلم فقط وفقط از گرمای عشقی گرمه که وجودت به خونه مون هدیه میکنه....دستای نرم وکوچولوت رو به خاطر اینهمه محبت وعشق میبوسم بهترینم.......

 شب یلدا نزدیکه......بیا باهم از ته قلب آرزو کنیم یلدای عشق وآرامش ساکن  همیشگی خونه تمام دوستای گل ونازنین نی نی وبلاگیمون باشه...انشاا....

دخمل ناناز پس دیگه فهمیدی پست بعدی خاطره زیبای شب یلدا خواهد بود......انشاا....

مثل همیشه با چند تا بوسه مخصوص از نوع خودم وخودت ...وجودت رو به دست کسی میسپارم که مثل ومانندی در مهربانی ومحبت ندارد ونخواهد داشت....

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 30 آذر 1391 ] [ 16:05 ] [ مامان کیانا ]

کیانای من...دلبرم.....سلام

دلبرمامان

 میدونم که چند وقت وچند روز وچند هفته است که توی دنیای اینترنت وکامپیوتر...از روزمره گیها وخاطراتمون برات ننوشتم.....میدونم و میدونی که توی این مدت....فقط در حد سرزدن اونم با عجله به اینجا و یا وب دوستای همیشه مهربونمون وقت آزاد داشتم....هرچند ته دلم پر میکشید برای نوشتن وحرف زدن باتو....ولی دختر مهربونم..... باور کن از اینکه مدتی نبودم و ننوشتم اصلا ناراحت نیستم....چون باور دارم که زندگی یعنی همین......همین که گاهی از روال عادی و روزمره خارج بشی برای بهتر بودن ....معنای درست کلمه زندگیه......و این خودش یه درس مهمه که بدونی زندگی واقعی در درجه اول اهمیته واین جا بودنها همه دلخوشیهای کوچیکی هستند که وجودشون به زندگی رنگ شادی وامید میبخشه ولی هرگز از ارزش زندگی واقعی ما چیزی رو کم یا زیاد نمیکنه....

و بالاخره این فرصت طلایی مهیا شد.....تعطیلات تلخ آلودگی هوای تهران باعث شد تا چند روزی رو کنار هم زیر سقف خونه مطبوع وگرممون سپری کنیم....تعطیلاتی که شاید علت زشت وبدی داشت ولی حداقل به ما یادآوری کرد که فارغ از سرعت گذران زندگی ونگرانی برای آینده ....فقط وفقط سلامت جسم وآسودگی روحمون وصد البته گرمای ابدی چهار دیواری خونه عشقمونه که اهمیت داره وبس.....

 این چند روز بازم دلم نیومد که از اوقات با شما بودن کم بذارم وبشینم پای نوشتن...بالاخره امشب وقتی از خونه عزیزاینا برگشتیم ومطمئن شدم که راحت وآسوده خوابیدی...عزمم رو جزم کردم تا از این فرصت استفاده کنمو برات بنویسم.....

 توی این مدت اگه بگم درگیر روزمره گی های زندگی بودم شاید تکراری وبی معنی به نظر بیاد....شاید با خودت بگی هر روز درگیر روزمره گیهامون هستیم وخواهیم بود......ولی واقعا همین بود.....درگیر اداره......جلسات ساخت خونه مون......دندانپزشکی.....دانشگاه باباجون ونبودنش.....و از همه مهمتر بزرگ شدن وفهمیده تر شدن تو که باعث شده نا خودآگاه تمام وقت آزادمن وباباجون رو پرکنی.....حالا تو خودت قضاوت کن.... یه خانوم کوچولوی ناز که مرتب ورد زبونش کلمه ((چرا)) شده وباباجونش بهش میگه (خانومه چرا) با یه دخمل کوشولو که اگه خواب وخوراکش به جا بود با یه اسباب بازی ساده ساعتها سرگرم میشد...زمین تا آسمون فرق نداره و وقت بیشتری نمیخواد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه .......همه اینها دلیل مامانت بود برای غیبت چند هفته ای.....حالا دیگه دلیل ومدرک آوردن بسه.....نوبتی هم باشه نوبت نوشتن از دخمل یکی یکدونه خودمه....دلبرمامانش که از شیرین زبونیاش گوش فلک هم کر شده.....

عسل بانو

♥♥♥جونم برات بگه آبان ....ماه خوب ما....ماه یکی شدن من وباباجون بود.....

دهمین روز از آبان 86 منو باباجون با ریسمان محکمی از عشق دلامونو به هم گره زدیمو قول دادیم هیچوقت بازش نکنیم.......خدای مهربون رو شاکرم که بعد از پنج سال با جرات وافتخار میتونم بگم گره عشقمون محکمتر از روز اول هنوز پابرجاست وتو مهمترین دلیل این تجربه عشقی.....نازنینم

امسال هم به رسم هرسال رفتیم رستوران همیشگی و بعد هم تالار جشن عروسیمون و گشت وگذار وعکسای یادگاری.....با این تفاوت که امسال به خاطرپر کشیدن و نبودن عمو کامیار جشن کوچیک سه نفره مونو نداشتیم....

ثمره یک عشق

کیانا وباباجون

♥تو از همون ماههای اول زندگی از دیدن یه کتاب رنگی وپرعکس کلی ذوق میکردی....بعدها که بزرگتر شدی کتاب خوندن جزء عادتهای هرروزت شد......منو باباجون هم سعی کردیم خریدن وخوندن کتاب اولین اولویت خرید هدیه وجایزه برای تو باشه.....ونتیجه این شد که هروقت وهرجا ازت بپرسن (کیانا کجا دوست داری بری) زود میگی(شهر کتاب).......

از اونجاییکه شهر کتاب مرکزی نزدیک خونه ماست در هفته بی برو برگرد حداقل دو روز بهش سرمیزنیم ویکی دو ساعتی اونجا میمونیم.....اول کتابا رو میبینیمو خانوم خانوما چک میکنه که کدومو داره کدومو نداره....بعداز انتخاب هم نوبت قسمت بازی میرسه و قسمت سخت ماجرا همین جاست....راضی کردنت برای دل کندن از اونجا .......فدای دخمل فرهنگی خودم....کاش همیشه همینطوری بمونی نفس من....

 ماه آسمونم

دخمل فرهنگي من

ناناز خانوم

 ♥♥♥ وبازهم محرم........

دختر خوشگل مامان....امسال از دیدن مراسم عزاداری وشنیدن نوحه ها هزار تا سوال توی ذهن کوچیک وپاکت بوجود میومد ...منو باباجون هم تا جایی که میشد به زبون ساده جواب سوالاتت رو میدادیم......انقدر مبهوت طبل وزنجیر زدن عزاداران میشدی که انگار معنی ومفهوم کارهاشونو دقیق وکامل میفهمی....ماهم برات یه طبل کوچولو خریدیم.....انقدر ذوق کردی که نگو ونپرس.....شب اول کلی سر وصدا به پا کردی.....خدارو شکر که همسایه هامون نبودند وگرنه همون شب باید اسباب کشی میکردیم.....

روز عاشورا هم به برکت نام امام حسین(ع)مثل هر سال نذرمونو ادا کردیم....نزدیک ظهر بود که باباجون گفت دلش میخواد بره به همون دسته عزاداری که عمو کامیار همیشه میرفت.....منم به خواسته دلش نه نگفتم......رفتیم ......عزیز وباباهوشنگ وعمو کامبیز هم بودند.....چقدر غم انگیز وتلخ بود....دیدن عکسش روی علامت مسجد محل......جای خالیش بین دوستاش ......اشکای عزیز.....دیدن فیلم زنجیر زدنش روز عاشورای پارسال که عزیز با موبایلش گرفته بود.....خیلی سخت بود عزیزترینم....خیلی....

جاي خالي عمو کاميار

 گل نازم

عشق من

عشق من ....دلم میخواد بعدها که این نوشته ها رو میخونی...تک تک این لحظات مثل یک فیلم برای وجود نازنینت زنده بشه....برای همینه که مفصل وجزء جزء مینویسم.....شاید خیلیها که نوشته های مامانو میخونن خوششون نیاد واز خوندنش خسته بشن....ولی من با احترام به همه اونها.....به خاطر هدفی که از نوشتن و وقت گذاشتن برای این وب دارم ...همونطور که قلبم میخواد برات مینویسم ومطمئنم وایمان دارم که روزی تک تک کلمات نوشته های من در دل وجان تو خونه میکنه .......

دردونه من....قسمت اول خاطران روزهای قبل به پایان رسید......دیگه نمیگم که زود میامو قول میدمو از این حرفا.......خودم وخودت میدونیم که حرف چشمامون چه معنی داره.......من با حرف چشمامون بهت ميگم که یه کوچولو منتظر بخش دوم خاطره هامون بمون....پس تا پایان انتظار چشم مهربان خداوند به وجود نازنینت......

شوق زندگي من



[موضوع : ]
[ شنبه 18 آذر 1391 ] [ 16:03 ] [ مامان کیانا ]

 

جان دلم

یه چیکه شادی یه مشت ستاره
یه دل که هیچوقت آروم نداره
ما با همینا خوشبخت و شادیم
ما حک شدیم تو برگای تقویم......

                  ما با همینا خوشبخت وشادیم...........

زندگي من

             ♥♥بخند عزیزم فردا تو راهه
               حلقه ای از نور تو دست ماهه♥♥♥

 فداي خنده هات

                ♥♥♥بخند عزیزم شب غرق رازه
                      پنجره های خوشبختی بازه♥♥

ماه من


می خوام تو چشمات اشکی نلغزه
   جوری بیام که برگی نلرزه
                  بزار که قلبم پیشت بمونه
                              تا دنیا شکل رویاهامونه

نازنينم


به فکر اینم که غم بمیره .........چیزی نگم که دلت بگیره
با تو رو ابرا قدم گذاشتم
من آرزویی جز تو نداشتم

گل من

                بخند عزیزم.........

 ♥♥فردا تو راهه......
                    حلقه ای از نور تو دست ماهه♥♥

                   ♥♥بخند عزیزم.....

 ♥♥شب غرق رازه......
                           پنجره های خوشبختی بازه

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 8 آبان 1391 ] [ 16:03 ] [ مامان کیانا ]

 سلام به روي ماه دختر نازنينم.....

واي که چقدر دلم براي اومدن ونوشتن براي دلبندم توي دنياي مجازي  تنگ شده بود.....

دلم ميخواست درست وحسابي بيامو برات بنويسم که چقدر تند وتند داری بزرگ میشی و ما از دیدن کارای خارق العاده وبامزه ات تا مدتها توی بهت وحیرت میمونیم....ولی چه کنم که توی این مدت از همه نظر سرم شلوغ بود ولی قول مادرانه میدم توی پست بعدی همه وهمه شو برات بنویسم.....

جونم برات بگه هفته پيش يه جشن تولد دعوت شدي.....تولد سه سالگي آنيتا جون نوه عموي مامان...هرچند دلم راضی به رفتن مجلس شادی نبود ولی به خاطر تو وعوض شدن حال وهوای این چند وقت دعوتشونو قبول کردم.......

آنیتا جون

آنيتا وآرش دوتا از بهترين دوستاي تو هستند که به خاطر تفاوت سني کمي که بينتون هست....مخصوصا با آنيتا(چهار ماه از شما بزرگتره) ...همديگه رو خيلي دوست دارينو توي خونه، ورد زبون هر سه تاييتون تعريف از خاطرات وکاراي همديگه است......

 آنيتا وآرش

از يک هفته قبل که دعوت شدي تا روز موعود ....تمام فکر وذکرت رفتن به اين جشن بود.....مدام از اون روز صحبت میکردی....از کارایی که توی تولد قراره انجام بشه......همه رو توی ذهنت میساختی وبرای منو باباجون تعریف میکردی......

و بالاخره روز پنج شنبه رسید......

وقتی رسیدیم از دیدن پسرا ودخترای کوچولویی که  اومده بودن حسابی ذوق زده شدیو بدون هیچ خجالتی رفتی توی جمعشون.....الهی فدای قد وبالات که اینقدر اجتماعی وخوش برخوردی....

 آنيتا جون تولدت مبارک

یادش به خیر.....دوسال پیش جشن تولد یک سالگی آنیتا....تو اون زمان 8 ماهت بود وحسابی شیرین شده بودی....چقدر زمان زود میگذره .....

حسابی خوش گذروندی وبازی کردی....

تازه اون وسط درس اخلاق هم میدادی.....تا دوستای آرش (که فوق العاده شیطون هم بودن) شلوغ میکردن....تو بهشون اخم میکردیو با انگشت اشاره تذکر میدادی که (ساکت....چرا داد میزنین) یا وقتی یکی از اونا بادکنک توت فرنگی رو از دستت گرفت.....با قیافه جدی بهش گفتی ( بی ادب.....) در عوض با دخترا وپسرای آروم وبا ادب مثل خود آرش کلی گرم گرفتی و بازی کردی.....

دختر خوشگلم.....مثل همیشه به بودن وداشتن تو افتخار کردم.......دورادور مواظبت بودم ولی خیالم از بابت رفتار وکارات راحت بود....میدونستم نه کسی رو اذیت میکنی و نه بی اجازه به چیزی دست میزنی ...هزار هزار آفرین فرشته خانومم.....

بالاخره تولد به پایان رسید وما برگشتیم خونه....هرچند هنوز بعد از یک هفته مدام از اون جشن وبودن با بچه ها تعریف میکنی....و این نشون میده که حسابی بهت خوش گذشته نازنینم....

آرزوم اینه که همه بچه ها ودخمل گلدونه خودم....همیشه وهمیشه از ته دل شاد باشن وهیچ وقت خونه دلشون وگل لباشون از خوشی وخنده پاک نباشه....الهی آمین...

حالا بیا دو تایی از ته دل برای آرش وآنیتا آرزوی سلامت وسعادت کنیم ......وهزار بار از خاله سما تشکر کنیم که با دعوت ما به این جشن لحظه های به یاد موندنی و زیبایی رو بهمون هدیه کرد....

نازدونه من دوسسسسسسسسسسسسسسسسسستتتتتتتتتت دارم....به همین غلظت وصدها بار طولانی تر ........با همون حس قشنگی که هر شب موقع خواب توی گوش من آروم زمزمه میکنی ومن از شنیدنش تا عرش میرسم.....به شیرینی بوسه های کوچولوت که سعادت چشیدنش رو  گاه وبیگاه  نصیبم میکنی که هر کدوم یک روز به عمر من اضافه میکنن.....ومن در تار وپود وجودم حفظشون میکنم ......دوست دارم مادری.....

همیشه بخند تا وجود من از خنده تو بخنده........دوست دارم عسل بانو......



[موضوع : ]
[ جمعه 28 مهر 1391 ] [ 16:02 ] [ مامان کیانا ]

کودکم.....

 کودک باش.....

حرفهای کودکی دنیای قشنگ ناشناخته هاست......

کودک باش....

کودکی شادمانیهای لذت بخش بی ریاست.......

کودک باش ودنیای قشنگ کودکی ات رادوست داشته باش وبگذار پروانه شدن و تجربه کردن پرواز آرزوی آدم بزرگها باشد......

کودک باش وتشنه بزرگ شدن نمان.....

دنیای آدم بزرگ ها به زیبایی وروشنی دنیای تو نیست.....

کودک باش وکودکی را بازی کن وهر دم آرزو مکن که زود بزرگ شوی.....

دنیای آدم بزرگها به قشنگی دنیای تو نیست.....

کودک باش ویادت باشد اسباب بازیهایت را دوست بداری....

اسباب بازی آدم بزرگها فریادهای بلند نا آشناست.....

کودک باش وتا دلت میخواهد کودکی کن......

آنقدر که فردای بزرگ شدن دلت در آزوی یک لحظه کودکی نماند......

کودکم.....امروز در تقویم جهان روز توست.....روز تمام کودکان دل پاک دنیا.....

سفید وسیاه......دارا وندار......فرقی ندارد....همه کودکان زیبای جهان .....

با خود می اندیشم .....چه میشود در هر نقطه از جهان.... هر صبح که کودکی چشم میگشاید...

آوای فرشته ای  گوشهایش را نوازش دهد که.....

** نازنینم امروز روز توست......**

کیانای من....

جان ونفسم.....

روزت مبارک.....دختر زیبای من



[موضوع : ]
[ دوشنبه 17 مهر 1391 ] [ 16:02 ] [ مامان کیانا ]

خوابیده ای آرام

با موهایِ افشان و عروسکی در بغل

 من اما پلک هایم هی می پرد

خواب های من گویی فراموشم کرده اند

چه فرقی می کند خوابیده ام یا بیدار

حالا که دست هایت حتی

بر گردنم حلقه نمی شود....

صبح ميشود.......

شکوفه می دهد چهره ات

در گوشه هایِ لبت دو غنچه باز می شود

سحرگاه

وقتی به آفتاب و یک روز تازه سلام می کنی

بیداری ات مدام

روییدنِ گلی ست که جان می دهد به باغچه

و دست هایت که پاک می کند خواب را از چهره ی خسته ام

 که این صبح نیز در چشم هایِ تو مثلِ هر صبحِ دیگری ست

گیریم که من نباشم و

 گیریم که خواب همچنان بر چهره ام ماسیده باشد

 فرقی نمی کند.....

 لبخند تو همیشگی ست.

 زیبای من

 ***دخترم......خورشید روزهای زندگی ما......روزت مبارک....***



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 29 شهريور 1391 ] [ 16:01 ] [ مامان کیانا ]

قشنگترین...نانازمامان سلام...

زیبای من

چند روزی بود که میخواستم بیامو برات حرفای دلمو بنویسم ولی دسترسی به نی نی وبلاگ  امکان نداشت.....البته به دلائل خوب که توی آینده این سایت وقطعا برای ما که جزئ خونواده این سایت هستیم خیلی تاثیر داره......

مطمئنم بعدها که هر صفحه از این وب و خاطرات روزانه بچگی هات رو میخونی اینقدر تکنولوژی پیشرفت کرده که حرفا و گفته های من از امکانات زمانمون به نظرت خنده دار بیاد....همونطور که ما از شنیدن حرفای پدر ومادرامون راجع به دوره جوونی و سرگرمیاشون خنده مون میگیره و همش با خودمون فکر میکنیم ...مگه میشه آدم به این چیزا قانع باشه وزندگی کنه!!!!!!!!!

ولی هرچه که بود و هست من صد در صد اعتقاد دارم که تنها چیزیکه در طول همه زمانها ونسلها بدون تغییر باقی میمونه وهیچ تکنولوژی وقدرت علمی توی بودنش تاثیر نداره .......عشقه.....دوست داشتن بی ریاست.....دوست داشتن بی توقع وچشمداشته......پس من تا تو رو دارم ......تا توان دارم ....برای وجود نازنینت قصه زندگی قشنگت رو به تصویر میکشم ....میدونی چرا؟؟؟؟ 

مطمئنم تو ......حتی بعد از هزار سال ......غرق در تکنولوژی وزندگی ماشینی.....از بین هر حرف وکلمه ای که توی این وب برات نوشتم....طپشهای قلبم رو که فقط به امید بودن و قد کشیدن توست با تمام قلبت حس میکنی 

ایمان دارم که خوندن هر صفحه ....دیدن هر عکس ....دنیایی از عشق مادری من رو به وجود پاک و مهربونت منتقل میکنه......عشقی که هیچوقت نبودنش رو احساس نکردی ونخواهی کرد.....چراکه پیوند معنوی یک مادر با فرزند هیچ زمان گسستنی نیست بهترینم......

دخترکم.....

کیانای خوشگلم.....حالا هم به خاطر همین حرفاست که میخوام برات بنویسم وعکس بذارم......پس گوش کن فرشته من......

فدای چشمات

بعد از اینکه مطمئن شدیم رفتن به سفر ی که قصدش رو داشتیم توی تعطیلات چند روزه تهران امکانش نیست به پیشنهاد آقاجونی مهربون وبرای اینکه حال وهوای بابا هوشنگ اینا هم کمی عوض بشه.....رفتیم جاده چالوس....خونه باغ با صفای آقاجونی......وقت رفتن چون مثل همه ایام تعطیل جاده چالوس حسابی شلوغ بود به اتفاق خاله هنگامه اینا از جاده شمشک/دیزین رفتیم....خدا رو شکر خیلی خلوت بود وما مثل همیشه دو ساعته رسیدیم.....تو از اول راه به خاطر علیرضا ویگانه رفتی توی ماشین خاله و حسابی کیف کردی......

 خدارو شکر بهمون خوش گذشت.....هوا عالی بود.....خنک وتمییز ومثل آیینه صاف.....

تصمیم گرفتیم برای ناهار بریم باغ عمو محمد علی.....(انشاا....خدا بهشون سلامتی بده وبرکت)از صبح رفتیمو تا غروب اونجا بودیم.....

یادمه پارسال همین موقع ها بود که توی این باغ روی تاب نشستیمو عکس گرفتیم......چقدر زمان زود میگذره....مثل باد....

تابستان90

عشق وزندگی

تمام سعی ام رو کردم که تو کاملا درک کنی بودن در یه جای بکر که تنها صدایی که ازش بگوش میرسه صدای رودخونه وآواز پرنده هاست چه لذتی داره......حس کردن بوی علف تازه......

گل باغ زندگی ما

خنکی آب رودخونه که برای چند لحظه میتونی پاهات رو توش نگه داری....

ماهی کوچولوی صورتی

کیانا وباباجون کنار رودخونه

حرکت سایه درختها وقتی باد میاد.....حتی  یه حلزون کوچولو که تو تا حالا ندیده  بودی وحسابی تعجب کردی

پیرهن صورتی

حس بوی خوب هیزم و برنج روی اجاق که واقعا برات تازگی داشت.....

باباجون در حال آشپزی

امسال تجربه تمام اینها خیلی برات لذت بخش بود....آخه یواش یواش قدرت درک وفهمت داره کامل میشه وحتی به نظر من بیشتر از سن واقعیت خیلی چیزا رو درک میکنی وارتباطشونو باهم میفهمی.....(خدارو شکر)

نازدار من

روزای بعد هم بهمین منوال گذشت.....رفتیم یه باغ دیگه وگلابی چیدیمو گردو خوردیم....تو وعلیرضا هم مشغول بازی وکنجکاوی....

کیانا وپسرخاله

 تو از دیدن میوه ها روی درخت خیلی ذوق کرده بودی....برات توضیح دادم میوه هایی که میخوریم چه جوری بوجود میان وبه دست ما میرسن ...

باغبان کوچولو

روزای خوبی بود....خداروشکر تونستیم لحظه های خوبی رو برای باباهوشنگ وعزیز که دلشون پر از غمه فراهم کنیم.....یک روز زودتر از پایان تعطیلات برگشتیم تهران... باز جاده خلوت بود....به پیشنهاد من همراه عزیز اینا رفتیم خونه ابدی عمو کامیار .......بعد هم خونه باباهوشنگ تا آخر شب.....وقت برگشتن اینقدر خسته بودی که تا راه افتادیم خوابیدی......مثل همیشه از صدای منظم وآروم نفسهات حس کردم که خستگیت از بازیها وخوشیها این چند روز بوده......خداروشکر که توان شادکردنت هنوز در وجودمون هست.......

نازنینم.......قصه امروز ما به سر رسید......مثل تمام قصه های دنیا با این تفاوت که قصه مامان سرشار از راستی وصداقت بود....

حالاتا یه روز ویه قصه دیگه توی این دنیای مجازی باید از هم خداحافظی کنیم.....ومثل همیشه همدیگه رو بسپاریم به دستای خدای مهربون....منم برای این خداحافظی هزاران بوسه نثار روی ماهت میکنم واز خدا میخوام تا اومدن دوباره من چشم مهربانش به وجود تو وهمه کوچولوهای این خاک  باشه......الهی آمین

 قربون ناز وادات



[موضوع : ]
[ جمعه 17 شهريور 1391 ] [ 16:00 ] [ مامان کیانا ]

نازنین دخترم سلام......

 

پرنسس من

خوشگل مامان الان که دارم برات مینویسم تو با خیال آسوده در خواب ناز صبحگاهی هستی و منم با آهنگ منظم نفسهات برای نوشتن و از تو گفتن انرژی میگیرم.....این روزا برای من وتو روزای سرشار از خوشیه چون مامان از اول هفته رو مرخصی گرفته وتا یک هفته هم از اداره وکار ونبودن در کنار تو خبری نیست که نیست.....هرچند قصد مسافرت داشتیمو قسمتمون نشد ولی برای من همینکه تمام وقت با تو باشم دنیا دنیا ارزش داره....

روزای گرم تابستون مثل باد میگذرن......تو جلوی چشمای من قد میکشی....بزرگ میشی....ومن فقط وفقط خدارو به خاطر وجود نازنینت شاکرم......

هر روز که میگذره باورم میشه داری مستقل تر میشی....دوست داری تمام کارای شخصیت رو خودت انجام بدی....از خوردن غذا گرفته تا لباس پوشیدن ورفتن به دستشویی...منم تا جاییکه امکان داره فرصت تجربه رو بهت میدم.....

 ماه رمضان امسال یه تجربه قشنگ برات داشت .....چون بیشتر از همیشه قران خوندن من یا دیگران رو میدیدی ومی شنیدی واقعا علاقه مند شده بودی...تا حدی که مدام از من قران میخواستی...منم بهت نه نگفتم ولی به خاطر حفظ حرمت قران یه کتابچه معمولی بدون عکس بهت دادم که از اون زمان تا حالا همش دستت میگیری و برای خودت قران میخونی.....حتی به برکت ماه رمضان تونستی سوره اخلاص رو حفظ کنی ونمیدونی چقدر شیرین وخواستنی برای همه میخونی.....و من از اعجاز قران در تعجبم که تو  رو اینقدر جذب کرده که مدام با شور واشتیاق در حال تکرارش هستی.....انگار که یه شعر کودکانه زیبا رو میخونی واز معنی ومفهومش لذت میبری.....توی این چند روز هم سوره حمد رو نصف ونیمه یاد گرفتی وتا وقت پیش میاد از من میخوای باهم بخونیمو تکرار کنیم.....

حالا غیر از خوندن قران عادت خوب کتاب خوندنت هم بیشتر شده طوریکه هر روز وشب حداقل سه تا کتاب جدید وقدیمی رو باید برات بخونیم .....موقع خوندنش هم تو کاملا ساکتی وفقط گوش میکنی....انقدر با دقت وعلاقه که من یه وقتایی از سکوتت فکر میکنم خوابت برده.....هرچند نتیجه این گوش دادنها بعدا معلوم میشه....وقتی توی خلوت خودت کتاب رو ورق میزنیو برای عروسکات عین متن کتاب رو با لحن من یا باباجون میخونی.......ایجور موقعها فقط ساکت میشینمو نگات میکنم و توی دلم قربون صدقه ات میرم که اینقدر بامزه و ناز کتاب میخونی وادای مارو در میاری.....از بین همه کتابات به کتابهای مرحوم منوچهر احترامی خیلی علاقه داری....مخصوصا به کتاب موش دم بریده .....وقتی برات میخونیم فکر میکنم صدای خنده ات رو همه همسایه ها میشنون....این کتاب هرشب پای ثابت خوندنیهاست.

قشنگ مامان ....چند وقتیه احساس میکنم معنی محبت کردن رو به خوبی درک میکنی که البته دیدن یه اگهی توی تلویزیون هم بی تاثیر نبوده .......آخه هر از گاهی بدون هیچ زمینه ای منو محکم بغل میکنی ومیگی(مامان جون دوست دارم) منم که دیگه با شنیدن این جمله تا آسمون هفتم میرمو برمیگردم....یه وقتایی هم بی هوا منو میبوسی و میخندی.....یا وقت خوابت که میشه حالا شب یا روز فرقی نمیکنه....ازم میخوای دستت رو توی دستم نگه دارم تا خوابت ببره.....

دیگه از چی برات بگم دلبندم.......از اینکه شمردن تا عدد ده رو یاد گرفتی....از اینکه دلت میخواد توی شستن میوه ها وظرفها به من کمک کنی......از اینکه میتونی کفشا وجوراباتو  خودت بپوشی و...و...و....و

خیلی چیزا هست که روز به روز یاد میگیری و تجربه میکنی که شاید در نظر دیگران عادی باشه ولی برای من مادر دیدنش شگفت انگیز وارزشمنده.....آخه همه اینا نشونه سلامتی جسم وعقل توئه ودیدن همینا ست که به من وباباجون آرامش و قوت قلب میده ......

مثل همیشه خدارو شکر میکنم......به خاطر همه چیزایی که نوشتم واز دیدنشون لذت میبرم......

خدارو شکر که لیاقت داشتن تو رو نصیبم کرد......

خدارو شکر که فرصت مادر بودن ومادری کردن رو به من داد.....

خدارو شکر که تو هستی....باباجون هست.....

باور دارم که تا شما هستین زندگی هم هست....خوشبختی هم هست.... 

دوست دارم عشق من.....در هر لحظه از زندگیم به خاطر بودن تو نفس میکشم......

نفس مامان ......هزار بوسه نثار صورت زیبات و تا یه دلنوشته دیگه.....چشم مهربان خداوند به وجود نازنینت



[موضوع : ]
[ شنبه 4 شهريور 1391 ] [ 15:59 ] [ مامان کیانا ]

دختري کنجکاو مي پرسيد :

ايها الناس عشق يعني چه؟؟؟؟

دختري گفت: اولش رويا....

آخرش بازي است و بازيچه


مادرش گفت: عشق يعني رنج

پينه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت: بچه ساکت باش

بي ادب! اين به تو نيامده است

رهروي گفت: کوچه اي بن بست

سالکي گفت: راه پر خم و پيچ

در کلاس سخن معلم گفت:

عين و شين است و قاف، ديگر هيچ

دلبري گفت: شوخي لوسي است

تاجري گفت: عشق کيلو چند؟

مفلسي گفت: عشق پر کردن

شکم خالي زن و فرزند

شاعري گفت: يک کمي احساس

مثل احساس گل به پروانه

عاشقي گفت: خانمان سوز است

بار سنگين عشق بر شانه

شيخ گفتا:گناه بي بخشش

واعظي گفت: واژه بي معناست

زاهدي گفت: طوق شيطان است

محتسب گفت: منکر عظما ست

قاضي شهر عشق را فرمود

حد هشتاد تازيانه به پشت

جاهلي گفت: عشق را عشق است

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت

 رهگذر گفت: طبل تو خالي است

يعني آهنگ آن ز دور خوش است

ديگري گفت: ز آن بپرهيزيد

يعني از دور کن بر آتش دست

 چون که بالا گرفت بحث و جدل

توي آن قيل و قال من ديدم

طفل معصوم با خودش مي گفت:

من فقط يک سوال پرسيدم!

دختر ناز



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 2 شهريور 1391 ] [ ] [ مامان کیانا ]

دختر نازنينم سلام......

مثل هميشه با دلي سرشار از اميد براي ساختن آينده تو ....ميوه زندگي من....اومدم تا بازم برات از حال وهواي خوب با تو بودن بنويسم....

توی این چند وقت همه هم وغم ما آرامش وشادی تو بوده و بس.....به خاطر همین بیشتر از همیشه سعی کردیم سرت رو گرم کنیم هر چند که ذره ای از بار غم دلمون سبک نشده......

دوست دارم به عادت قبل بیشتر برات عکس بذارم تا خاطره های تصویری زیادی برات به یادگار بمونه.....پس نازنينم بیا تا مثل همیشه با هم همراه بشیمو خاطرات خوبمونو مرور کنیم.....

 پارک آب وآتش

ميدوني که رفتن به پارک جزئ عادت روزانه مون شده......تو هم که تا اسم پارک مياد ذوق ميکني و تا به اونجا برسيم سخنها در وصف رفتن به پارک وخطراتش براي بچه ها و وسايلي که قراره سوار بشي براي منو باباجون ميگي......هرچند که فقط وفقط عاشق سرسره اي وگاهي وسط اين سرسره بازيا الا گلنگي هم سوار ميشي......

 عشق من

نازدونه مامان

توي اين پارک رفتنا يکهو به خودم اومدم وديدم که اي دل غافل ....دختر برگ گلم  چقدر تند تند داره بزرگ ميشه وما بيخبريم......ميگي نه.....نگاه کن به اين عکس آخه......

چشم نخوري ماماني

 فرشته کوچولوي ظريف من ورزشکاري شده براي خودش......چشم بد از روي ماهت دور باشه نازدونه من......

زندگي...

به اتفاق خاله اينا چند روزي رفتيم ييلاق ......بعلللللللللللله مثل هميشه باغ آقاجوني....جاده چالوس....الهي هميشه پايدار باشه....هرچند باباجون به خاطر مشغله کاري همراهمون نبود وجاش خيلي خالي بود....ولي اين سفر کوتاه توي تغيير روحيه ما خيلي تاثير داشت....

گل گلخونه

ماهي مامان

عزيزدردونه

فرشته کوچولو 

به لطف ومهربوني باباجون يکي از آخر هفته ها رفتيم پارک ارم......جاي همگي سبز.....

خوشگل خانوم

چون خيلي برات از باغ وحش وحيوونا صحبت کرده بودم اول رفتيم اونجا....وتو کلي از ديدن حيواناتي که فقط عکسشونو توي کتابا ديده بودي ذوق زده شدي.......

آبنبات

عشق وزندگي

کياناي مامان

بعد هم پارک........فقط همينقدر برات بگم که هر وسيله اي که مناسب سنت بود رو چند بار سوار شدي.....مثلا قوي آبي سه بار......جت پرنده سه بار......

 

بازم عشق وزندگي

کيانا در قطار

کيانا وباباجون

خيلي بهت خوش گذشت .....خدا رو شکر.......

قبل از عيد امسال بليط بازديد از برج ميلاد به دستمون رسيده بود که تا آخر ماه فرصت داشت....بنابر اين آخر هفته اي که گذشت بالاخره رفتيم......

خوشگل من

تو از ديدن محوطه باز برج وديدن فواره ها خيلي هيجان زده شده بودي....

خوش تيپ من

بپر تو بغل مامان

فداي قد وبالات

 

 

بعد هم که رفتيم بالا وديگه نميشد نگهت داشت...منو باباجون از ديدن شيطنتهات که البته بيشتر به کاراي پسر بچه ها شبيه بود متعجب شده بوديم......

يکي يکدونه

کنجکاو من

 

پدر ودختر کاشف

شهر فرنگ

گل ناز من

گلبرگ من چقدر زود داري بزرگ ميشي.....احساس دو گانه اي وجودم رو گرفته....هم خوشحال از اينکه تو..... مثل يک پيچک سر سبز وپر از حس زندگي جلوي چشماي من قد ميکشي ومن تمام آمال و آرزوهام رو توي اين وجود ظريف ميبينم وهم غمگينم از اينکه روزهاي به اين شيريني وسرشار از عشق با تو بودن به يک چشم برهم زدن ميگذرن وبه تاريخ پيوند ميخورن.......چه ميشه کرد....شايد همين باعث بشه قدر لحظه هامونو واطرافيانمونو بهتر بدونيم

آبنبات شيرين من.....دختر خوشگلم ......دلنوشته امروز هم به پايان رسيد....بهت قول ميدم مثل گذشته زود به زود برات بنويسم وحرف بزنم.....ميدوني که قول مامان قوله......مگه نه.....

فداي چشمات

 

ميبوسمت......ميبوسمت.....ميبوسمت.....واي که هيچوقت از بوسيدن وبوييدنت خسته نميشم بهترينم.....تا برگردم (چشم مهربان خداوند به وجود نازنينت....)

ميميرم برات ماماني



[موضوع : ]
[ 22 مرداد 1391 ] [ 15:58 ] [ مامان کیانا ]

تو آمدی و خدا خواست دخترم باشی

                   و بهترین غزل توی دفترم باشی

 

تو آمدی که بخندی ، خدا به من خندید

 

                  و استخاره زدم ، گفت.... دخترم باشی

 

خدا کند که ببینم عروس گلهایی

 

                   خدا کند که تو باغ صنوبرم باشی

تو آمدی که اگر روزگارمان بد بود

 

                    تو دست کوچک باران باورم باشی

 

بیا که روی لبت باغ یاس می رقصد

 

                     بیا گلم که خدا خواست دخترم باشی

 

تو آمدی و خدا خواست از همان اول

 

                     تمام دلخوشی روز آخرم باشی

 

کيانا وباباجون 


 



[موضوع : ]
[ 1 مرداد 1391 ] [ 15:56 ] [ مامان کیانا ]

نازنینم سلام.....دختر صبور ومهربونم .......

نمیدونم چند وقت از آخرین باری که با دل خوش وسرشار از امید به زندگی برات نوشتم میگذره؟؟؟؟؟؟؟فقط همینقدر میدونم که انگار دنیا دنیا فاصله افتاده بین مامان نسیمه گذشته با کسی که الان جلوت نشسته ومیخواد از ناگفته های این چند وقت برات بنویسه........

آخه دلبندم تو  ودل پاکت از همه چیز بی خبرین.....از همه چیز.....از بار غمی که روز به روز سنگین تر میشه و به اندازه سر سوزنی هنوز باور کردنی نیست.....از همه چیز ....از اون روز شوم که خدا عمو کوچیکه رو با خودش برد به یه جای دور.....دور دور.....

دلم میخواد برات بنویسم تا بعدها بدونی عمو کامیار چرا یکهو از جلوی چشم ما پرکشيد ودیگه هیچوقت و هیج جا پیداش نشد......

برگ گلم.....من تنها کاری که تونستم انجام بدم همین بود که نذارم تو این فاجعه رو احساس کنی....دلم میخواست همیشه توی ذهنت عمو کامیار یادآور خاطرات خوب ودلپذیر آخرهفته ها باشه.....یادآور خنده های از ته دل.....عمو عمو کردنای دوتاییتون که انگار از گفتنش لذت میبردین.....آخه برای تو خیلی زوده که معنی تلخ مرگ رو حس کنی.....اونم مرگ عمو کوچیکه با اونهمه سرزندگی وطراوت......

به خاطر همینه که تو سرشار از زندگی وسرخوش از شلوغی دور وبرت بی خبر از همه چیز روزگار میگذرونی ...و من در تعجبم که هر از گاهی مخصوصا وقتايي که عکسشو ميبيني ناخودآگاه دلتنگش میشی و از نبودنش میپرسی ....بی اونکه بفهمی جای خالی اون کسیکه رفته دیگه هیچوقت پرشدنی نیست......

نازنینم....میخوام برات بگم تا بعدها با خوندنش بدونی عموی مهربونت  .....در اوج جوانی و زندگی به خاطر  بی مبالاتی یه پسر ٢٠ ساله توی تصادف رانندگی پرپر شد......

روز سوم خردادماه...ساعت ١٣:٣٠ توی بزرگراه اشرفی اصفهانی به خاطر سرعت غیر مجاز یه جوون با موتور تصادف کردو درهمون لحظه بدلیل ضربه شدید مغزی فوت کرد....به همین سادگی......انقدر ساده که باورکردنی نیست......اولين کسي که خبر دارشد باباکامران بود....بميرم الهي براش که تنها کسي بود که صحنه تصادف برادر کوچيکش رو ديد وبا دستهاش چشماشو براي هميشه بست..... وقتي به من زنگ زد تا خبر بده....اولين جمله اي که گفت اين بود...(نسيمه...کمرم شکست.....کمرم شکست..) و حالا ميبينم  واقعا غمش از همه اطرافيان سنگين تره .......

 

از اون لحظه تا به امروز که دیگه کم کم داره به دوماه ميرسه.....زندگی ما گفتنی نیست....مرگ یه جوون رعنا با اون همه خوبی ....با اون همه پاکی......یه پسر آروم و سالم که تموم روزای هفته سرش به کار وتلاش بود وبه همین خاطر توی سن ٢٥سالگی نتیجه زحمتاش این بود که شده بود مدیر شرکت وهمه داشته هایی که از زندگی میشد خواست رو بدست آورده بود......ولی حیف....صد حیف  که دست اجل مهلت بودن ولذت بردن بيشتر از ثمره کارش رو بهش نداد.......

عمو کامیار توی این زندگی کوتاهش همیشه خوش بود....نمیدونم انگار برای زندگی وخوشی عجله داشت......هرچند بیشتر هفته رو کار میکرد ولی وقتای آزادش رو همیشه با دوستای خوبش به گردش وتفریح بود.....خوش پوش وخوش خوراک بود.....پول هيچوقت براش ارزش زیادی نداشت ....خيلي خوشم میومد که اخلاقش مثل خودم بود.... هرچه که دوست داشت میخرید واز هرفرصتی برای لذت از زندگی استفاده میکرد......همیشه میگفت (زندگی همین لحظه است باید ازش بهترین استفاده رو ببری.....)وبراي خودش واقعا همينطور هم بود.......وحالا توي اين روزا که نيست همش به خودم ميگم خوشا به سعادتش که توي همين فرصت کم در عين پاکي وتلاش خوش زندگي کرد.....

عموي مهربان

انگار میدونست میخواد زود بره......

 دلبندم....اين روزا مراسم چهلم  رو پشت سر گذاشتيم.....درحاليکه هنوز جمع پنج نفره خونواده فکر ميکنيم کاميار مثل هميشه به يک سفر چند روزه رفته وهرلحظه ممکنه که از راه برسه.....

ميدوني نازنينم فقط وقتايي که ميريم بهشت زهرا انگار يکي توي مغزمون ميکوبه که کاميار رفته که رفته......وهي با خودمون ميجنگيم که باور نکنيم....

دخترکم...ديگه آخر هفته ها به جاي خونه عزيز اول ميريم خونه عمو کاميار....همه اونجا جمع ميشيمو حرفامونو باهاش ميزنيم...ولي حيف که بايد تنهاش بذاريمو بريم......تو هم ناگزير کنار مايي....تا اين زمان تاحالا بهشت زهرا نرفته بودي.....اولا بهش ميگفتي پارک ولي حالا ديگه اسمشو ياد گرفتي....الهي فداي قد وبالات که مثل ما ميشيني کنار قبر ولبهاتو تکون ميدي وميگي (دارم خاطره (فاتحه) ميخونم)

اولين بار براي مراسم شب هفتم بود که بالاجبار بردمت بهشت زهرا واونجا بود که خداوند معجزه اش رو به ما نشون داد....وقت برگشتن تو با خاله اينا کنار ماشين ايستاده بودين تا ما برسيم...منو باباجون به اتفاق عزيزوباباهوشنگ وعمو هم در حال بدرقه مهمونا بوديم که يکهو تو انگشت اشاره ات رو ميگيري سمت ما وبه خاله اينا ميگي(ببين عمو کاميارو...اونجا وايساده با من باي باي ميکنه......به من ميگه با اجازه....)خاله ميگفت ما گفتيم اشتباه شنيديم باز بهت گفتن(آره...عمو کامبيزه....پيش مامان اينا وايساده)بعد دوباره تو با تاکيد گفتي(نه...عمو کامياره...ببين باي باي ميکنه...) 

گل قشنگم نميدوني همه چه حالي شدن از شنيدن حرفاي تو.....آخه هيچ شکي به حرفاي تو...فرشته پاک خدا نميشد کرد....مخصوصا که حرفات نشونه صداقت داشت....آخه عمو کاميار عادت داشت هر وقت ميخواست جايي بره ميگفت (با اجازه...) حالا تو دقيقا با اين حرفا ميخواستي به ما بگي که عمو زنده وجاويده وماييم که فاني.....

خيلي عجيبه که اين اتفاق هرگز از ذهنت پاک نشده....اگه دروغ نگم هرچند روز برامون تکرار ميکني که عمو رو ديدي وبهت چي گفته.......من مطمئنم که خداي بزرگ از طريق تو که عمو کوچيکه عاشقت بود خواسته نور ايمانمونو توي دلمون پررنگ تر کنه.......

دلبندم.......روزای سختی رو میگذرونیم....خیلی سخت......مخصوصا برای عزیز وباباهوشنگ که پسر ته تغاری شونو با هزاران آرزو به دل خاک سپردن وخودشونم روحشونو اونجا جا گذاشتن.......دیگه اون دوتا مثل دوتا مرده متحرکن که فقط نفس میکشنو محکومند به زندگی.....

نمیدونی که چقدر زندگی توی اون خونه سخت شده.....هر روزصبح ساعت ٩  به عادت همیشه....عزیز میره پشت در اتاقش وصداش میزنه تا بلند بشه وبره سرکار.......شبها ساعت ٨ همش منتظر شنیدن صداي پاهاشن که تند وتند از پله ها بالا مياد تا بپرسه (مامان شام چي داريم...)

واي عزيزدلم......توي اين روزا همش دلم پيش دل مادرايي که جووناي رعنا شونو به دل خاک سپردن وهمش خدا خدا ميکنم که براي هيچ مادري ديدن اين روزا پيش نياد......الهي آمين.....

بهترينم....قول ميدم بتونم خودمو پيدا کنم....هرچند احساس ميکنم ديگه هيچوقت زندگيمون به حال وهواي عادي برنميگرده ولي به خاطر وجود تو ....پيچک نازک دلم تمام سعي وتلاشمونو ميکنيم.....مثل همين چند روز پيش که باباجون با اون دل پراز غمش تورو برد پارک تا از فضاي خونه دور بشي ......ميدونم زندگي جريان داره وچاره اي جز صبر نيست....ولي عاجزانه از خدا ميخوام بيشتر از همه به عزيز صبر بده که به اندازه صدسال يک شبه پير شده و روز به روز مثل يه شمع در حال آب شدنه........

عسل بانو .......توي اين روزاي پر از درد بودن تو مثل يه مرهم به دل همه ما کارسازه....وقتي با شيرين زبونيات وکاراي قشنگت عزيز وباباهوشنگ رو سرگرم ميکني هزار مرتبه توي دلم ستايشت ميکنم وصدبار خدارو شکر ميکنم که توهستي و اميد به زندگي رو حتي براي لحظه اي توي دلمون زنده نگه ميداري.......ميدوني خوشگلم من مطمئنم عمو کاميارهم از آسمونا چشمش به توئه که بتوني با بودنت دل شکسته مارو اندکي شاد کني....ميدونم که مثل هميشه به شيرين کاريات از ته دل ميخنده ودلش براي بوسيدناي محکمت تنگ شده......

نوروز 91

 چه ميشه کرد نازدونه من... بايد باور کرد که بر تقدير گريزي نيست وخداوند تنها کسي است که هميشه بايد در مقابلش سر تعظيم فرود بياري وتسليم باشي...

بازم ميام پيشت....ديگه هروقت دلتنگ داداشي کاميار شدم ميام اينجا وبراي وجود نازنين تو حرف ميزنم تا مثل هميشه آرومم کني.......منتظرم باش ماماني.......مثل هميشه....منتظرم باش....



[موضوع : ]
[ سه شنبه 13 تير 1391 ] [ 15:54 ] [ مامان کیانا ]

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب بی دردو غصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی

توی خواب گلای حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه

جای سیلی های باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمیشی با نگرونی

یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی

قانون جنگل و زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی

تو تو جنگل نمی تونستی که بمونی

دلتو بردی با خود به جای دیگه

اونجا که خد ابرات لالایی میگه

میدونم میبینمت یه روز دوباره

توی دنیایی که آدمک نداره

میدونم میبینمت یه روز دوباره

توی دنیایی که آدمک نداره

...........

.........

 

 چهارشنبه ٣/٣/٩١......ساعت ١٤:٣٠

گلچین روزگار یه گل بی مثال رو از بوستان زندگی انتخاب کرد وبا خودش برد......

عمو کامیار....عمو کوچیکه.....مثل یه پرنده سبکبال پرکشید....آخه دیگه قفس این دنیا براش تنگ شده بود....

دلش پرواز میخواست....پرواز......پرواز



[موضوع : ]
[ جمعه 12 خرداد 1391 ] [ 15:53 ] [ مامان کیانا ]

              

امروز روزِ توست، ای مهربان‌ترین فرشته‌ی خدا.


بگو چگونه تو را در قاب دفترم توصیف کنم؟
صبر و مهربانیت را چطور در ابعاد کوچک ذهنم جا دهم؟

آن زمان که خط خطی‌های بی‌قراری ام را با مهر و محبّتت پاک می‌کردی و با صبر و بردباری کلمه‌ به کلمه ی زندگی را به من دیکته می‌گفتی خوب به خاطرم مانده است.
و من باز فراموش می‌کردم محبت تشدید دارد.

در تمام مراحل زندگی، قدم به قدم، هم پای من آمدی، بار‌ها بر زمین افتادم و هر بار با مهربانی دستم را گرفتی.
آری، از تو آموختم، حتی در سخت ترین شرایط،
امید را هرگز از یاد نبرم.

 

یادم نمی‌رود چه شب‌ها که تا صبح بر بالینِ من، بوسه بر پیشانیِ تب دارم می‌زدی
و چه روزها که با مهر مادرانه ات لقمه‌های عشق را در دهانم می‌گذاشتی
و من باز لجبازتر از همیشه دستت را رد می‌کردم!

وقتی بوسه بر دستان چروکیده ات می‌زنم،
یاد کودکی‌ام می‌افتم که همیشه به خاطر لطافت دستانت به همه فخر می‌فروختم
و حال به خاطر خشکی دستانت با افتخار می‌گویم این دستان مادر من است که تمام زندگی‌اش را به پای من گذاشت؛
من با نوازش همین دست‌ها بزرگ شدم و امروز با تمام وجودم می‌گویم:
مادرم مدیون تمام مهربانی‌هایت هستم و  کمی‌کمتر از آنچه تو دوستم داری، دوستت دارم.

(به نقل از وب سايت عاشقانه ها)

پي نوشت: دختر عزيزتر از جونم ميدونم که حرف دل من حرف دل تو وهمه دختراي ايروني براي ماماناي بينظيرشونه....پس منم دلم ميخواداز زبون همه بچه ها براي مادراي مهربون بنويسم......واز خدا بخوام سايه پربرکتشون هميشه مستدام باشه...الهي آمين

راستي يه خبر خوش ماماني...... به زودي اينترنت خونه برقرار ميشه.... منم مثل هميشه با يه بغل خاطره وعکس ميام.......به اميد ديدار پي در پي در دنياي مجازي.....



[موضوع : ]
[ 24 ارديبهشت 1391 ] [ 15:53 ] [ مامان کیانا ]

نازدار مامان سلام.....

همونطور که قول داده بودم اومدم تا برات بنویسم .......

امروز آخرین حضور توی خونه خاطره هامون بود و آخرین خرده اسبابهامونو که خارج کردیم بلافاصله اولین کلنگ تخریب زده شد.....

دختر نازم.......آغاز یکسال زندگی توی یه خونه جدید مبارک....با دل کوچیک وپاکت دعا کن تمام مستاجرها خونه دار بشن وخونه ماهم به خوبي وخوشي ساخته بشه تا دوباره باهم بودنمونو توي فضاي صميميش جشن بگيريم....الهي آمين



[موضوع : ]
[ دوشنبه 11 ارديبهشت 1391 ] [ 15:53 ] [ مامان کیانا ]

دلبند مامان سلام....

چند روزیه که نتونستم به وبلاگت سربزنم و دلنوشته ای برات به یادگار بزارم.......آخه سخت مشغول  اسباب کشی هستیم.......و انصافا کار طاقت فرساییه.....این روزا هر وسیله ای که جابجا میکنم به یاد همه مستاجرایی که هرسال کارشون همینه می افتم واز ته دل هزار بار از خدا میخوام  همه شونو خونه دار کنه...

این چند روز بیشتر توی خونه جدید مشغول نظافت بودیم......راستش هر کاری کردم نتونستم خودمو راضی کنم که کارگر بیاد برای تمییز کردن خونه....چون قبلا تجربه اش رو داشتم.....خداروشکر که نوسازه وچندان کثیف نیست.....بنابراین تصمیم گرفتیم با کمک باباجون خودمون دست به کار بشیمو تمییزش کنیم.......خدا به خاله گلی هم سلامتی بده که مثل همیشه کمک حالمون شد......تو هم که حسابی برای خودت مشغول بودی...روز اول که اومدی خونه جدید کلی ذوق کردی.....منم بردمت توی یکی از اتاقها وبهت گفتم ( از این ببعد اینجا اتاق توئه.....اسباب بازیات....کمدت....تاب.....خونه عروسک....خلاصه همه وسایلتو اینجا میچینیم تا  باهاشون بازی کنی....)

دیگه این حرف من آویزه گوشت شد.....به هرکس که رسیدی گفتی(ما میریم خونه جدید...من میرم توی اتاق خودم...با اسباب بازیام بازی میکنم...) شب که میخواستیم برگردیم خونه تا وارد پارکينگ شديم گفتي (اينجا نريم...نميخوام...بريم خونه جديد)

ميدوني که خدا خواست وما تونستيم براي اين يکسال خونه اي پيدا کنيم که فاصله اش تا خونه ماماني اينا فقط دو دقيقه است ويک کوچه فاصله..... واين يعني براي يکسال رفت وآمدمون خيلي راحت ميشه...هرچند خونه خودمون هم خيلي نزديکه ولي اينجا ديگه واقعا باعث راحتي ما ومخصوصا توئه....خدارو هزار مرتبه شکر....

اين روزا بيشتر از روزها وماهها قبل که قرار شد خونه رو بسازيم دلتنگم.....دلتنگ اين خونه که ديگه چيزي به آخر عمرش نمونده....مثل يه درخت پير که با همه پيريش بازم سرحال وسرسبزه....هرچند موقعیت ومکان خونه تغییر نمیکنه  ولی دلم براي گوشه گوشه اش تنگ ميشه....براي همه لحظه هاي خوبي که در کنار هم گذرونديم....براي کنار پنجره نشستنمون وقتايي که منتظر باباجون بوديم......دلتنگم....دلتنگ ......اين روزا همش ميگم خدا کنه که خاطرات اين خونه توي خاطرت بمونه.....هرچند بعيد ميدونم آدم بتونه چيزي از دو سالگيشو به خاطر بياره.....با اينکه کلي عکس وفيلم از فضاي خونه داريم ولي حس خوب زندگي توي خونه اي که بهترين لحظه هاي عمرت يعني تولد ميوه زندگي ات که با قدم مبارکش باعث خريد اين خونه شد،قابل توصيف با عکس وفيلم نيست.....

دخترکم....اين روزها فقط به تو فکر ميکنم....به هموار کردن جاده زندگيت...شکي نيست که همه تلاشهاي منو باباجون فقط وفقط براي ساختن زندگي بهتر وزيباتر براي توئه وبس....فقط خداکنه اين تلاشها به مصلحت وصلاح آينده تو باشه ......خدا کنه....

فرشته من.....قول ميدم روز آخر بودنمون توي  اين خونه بيامو برات بنويسم تا بعدها با خوندن دلنوشته ها گوشه اي از خاطرات تکرار نشدنيمون برات زنده بشه......

تا اونروز....چشم مهربان خداوند به وجود نازنينت .......

فرشته ناز کوچولو....خوش بخواب



[موضوع : ]
[ دوشنبه 4 ارديبهشت 1391 ] [ 15:52 ] [ مامان کیانا ]

سلام خوشگل خانوم...

جونم برات بگه.......روز سیزده بدر طبق معمول هرسال به اتفاق خونواده آقاجونی اینا وبابا هوشنگ رفتیم یه پارک نزديک خونه خودمون......

بهانه خوبي بود براي دور هم بودن......خداروشکر که مثل سيزده بدرهاي گذشته خوش گذشت وخاطره اي به دفتر زندگيمون اضافه شد....

نازدار خانوم .....حالا چند تا عکس از اون روز خوب برات ميذارم.....

 گل باغ زندگي ما

کياناوباباجونورزشکار مامان

کي مياد فوتبال؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا کي مياد بدمينتون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واي.....خسته شدم از اينهمه بازي

ديگه نوبت پياده رويه

يه بازي فکري....

بايد براي آرزوهاي همه سبزه گره بزنم......



[موضوع : ]
[ 27 فروردين 1391 ] [ 15:51 ] [ مامان کیانا ]

یکی یکدونه...گل گلخونه من سلام....

ميدوني چقدر منتظر بودم تا يه فرصت ناب از راه برسه ومن بتونم خاطرات خوب عيد 91 رو براي تو نازنينم به تصوير بکشم؟؟؟؟؟؟؟

آخه دخمل قشنگم توي اين موقعيت پيدا کردن يه فرصت واسه نوشتن معجزه است....ميدوني که تا ده روز آينده بايد اسباب کشي کنيمو خونه رو تحويل سازنده بديم.....حالا تصور کن يه مامان و باباي کارمند با يه عزيز دردونه کنجکاو ووروجک که دوست داره از همه چيز اين اسباب کشي سر در بياره چه روزگاري دارن....اين روزا تا از اداره برميگرديم مشغول جمع آوري اسبابها ميشيم..اين وسطها هم بازي کردن با تو وآشپزي و....رو هم اضافه کن.....

براي همين نوشتن از تعطيلات عيد امسال يه کمي دير شد...ولي حالا با کلي شور وشوق و با همه وجود اومدم تا برات بنويسم چقدر اين عيد در کنار تو خوش گذشت وکلي به ما انرژي وتوان داد تا سال جديد رو با تو واميد به داشتن روزاي خوب وروشن آغاز کنيم....

عشق من ....ميدوني که عيد امسال براي اولين بار همراه تو مهمون شهر شيراز بوديم و واقعا روزهاي رويايي رو سپري کرديم...همونطور که توي ذهنم تصور ميکردم....

ديدن مهد تمدن و ادبيات ايران.....لمس عظمت و شکوه ايران پانصد سال قبل از ميلاد مسيح(ع)....حس سربلندي و وقار ايراني ....احساس همه اينها کنار تو طعم ديگه اي داشت.....چيزيکه مطمئنم هيچوقت نمیشه با زبان بيان کرد......

امروز ميخوام بيشتر برات عکس بذارم ودر کنارش يه توضيح کوچيک هم بدم....چون عکسها خودش گوياي همه چيز هست.....پس مثل هميشه با من همراه شو....همپاي کوچک من.....

♣آغاز سال يکهزار وسيصدونود ويک خورشيدي(8:45)

 هفت سین 91

کیانا وهفت سین

♣فرودگاه مهرآباد.......آغاز سفر نوروزي.....

 کیانا درفرودگاه

♣اولين سفر هوايي داخلي تو.....ساعت 15....خدارو شکر که مثل هميشه صبور وخانوم بودي.....

کیانا خانوم در هواپیما

 کیانا وهواپیما

کیانا وهواپیما

توي اين سفر همه چيز برات تازگي داشت...آخه ديگه بزرگ شدي و تغيرات رو خيلي خوب متوجه ميشي....وقتي وارد هتل شديم از ديدن محيط جديد ذوق کرده بودي وطبق معمول مشغول خوش وبش با اطرافيان

 یه دخمل ناز

چون بعد از ظهر رسيديم شيراز تا فردا صبح برنامه تور نداشتيم وآزاد بوديم....ماهم استراحت مختصري کرديمو بعد هم رفتيم گردش اطراف هتل وزيارت شاهچراغ...

 عسل خانوم در هتل

♣روز اول گشت......بازديد از شهر پارسه(تخت جمشيد)و پاسارگاد ونقش رستم....

شهر پارسه

چه ميشه گفت از منتهاي فر وشکوه بقايا....از حيرت علم اجدادمون.....

کیانا...ملکه آپادانا

انگار که هر تکه از سنگها وهر ذره از خاکش درس عبرتي براي بيننده هستند....

شاهان همه رفتند؟؟

ميدوني نازنينم هيچ چيز به اندازه ديدن تخت جمشيد منو مسحور نميکنه......توي اون شلوغي وازدحام...من با حرفاي ليدر تور گم ميشدم توي تاريخ...انگار صداي پاي ساکنين کاخ رو احساس ميکردم که با چه ابهتي از پله هاي بي مثال کاخ که راحت ترين وبي زحمت ترين پله هاي جهانه... بالا ميرن بي اونکه بدونن جاي پاشون توي متن تاريخ موندگار شده.....

شکوه آریایی

 

در اين گشت وگذار هرچند که تو خودت هم پر از شور وشوق کودکانه از کشف چيزهاي جديد بودي ولي من وباباجون هم سعي ميکرديم تا اونجا که قدرت فهمت اجازه ميده به زبان خودت از ديدنيها وگفتنيهاي تخت جمشيد برات بگيم.....به اميد اينکه نهال عشق به تاريخ وطن توي وجود نازنينت بارور بشه....

 هزار سال...هزار نسل

 نازنينم .....هر کسي که براي اولين بار نقش رستم رو ميبينه تا مدتها به اين موضوع فکر ميکنه که چطور چند تا از پادشاهان رو با امکانات اون زمان توي دل کوه دفن کردن که تا به امروز هم استوار مونده....

کیانا درنقش رستم

ميدوني.. آقاجوني اينا دهه 50 يه عکس دسته جمعي داشتن کنار نقش رستم..ماهم همون جا يه عکس انداختيم.....حالا وقتي کنار هم ميذاريمشون خودش يه صفحه از تاريخ رو ميسازه

کیانا وباباجون

بعد از برگشتن از شهر پارسه وقدري استراحت ،بعداز ظهر رفتيم عفيف آباد،مرکز خريد ستاره فارس که واقعا با مرکز خريداي تهران برابري ميکرد وطبقه آخر شهربازي داشت مثل سرزمين عجايب......هم خريد کرديم ..هم تو کلي کيف کردي...

شهر بازی

 

♣روز دوم گشت.......بازديد از نارنجستان قوام...يه باغ پر از درختاي نارنج با يه خونه بزرگ وزيبا.......

نارنج خانوم در نارنجستان

یه خانوم باستان شناس

درو واکن عزیزم

اونجا يه تيم عکاسي فوري مستقر بود که لباس محلي براي تمام سنين داشت..منم که ديگه ميشناسي....فقط حيف که با تور بوديمو وقت محدود بود وگرنه دلم ميخواست هر سه تاييمون لباس محلي ميپوشيديمو عکس يادگاري مي انداختيم......

خانوم گل

 ♣بازديد از خانه زينت الملک قوامي وموزه آدمها......

عسل خانوم

نازنین دخترم

یه پنجره...هزار عشق

♣حالا نوبت یه برگ دیگه ای از تاریخ بود....ارگ کريمخاني.......موزه پارس(مقبره کريمخان زند)...حمام وکيل...بازار وکيل.....

ارگ کریمخان

يادم مياد يه کتاب توي کتابخونه آقاجوني داشتيم به نام ""لطفعلي خان زند""دوران دبيرستان که بودم اين کتابو خوندم وهميشه به دور از همه مناسبات سياسي،منش ومتانت کريمخان زند رو دوست داشتم.....ديدن ارگ عظيم  ومقبره کريمخاني وکتيبه هايي از تصوير شاهان زندي همه جملات اون کتاب رو برام زنده کرد.......

ارگ کریمخان

♣توی حمام وکیل از دیدن مجسمه آدمهای اون دوران ( آدم احساس میکرد زنده هستند وفقط پلک نمیزنند )خیلی تعجب کرده بودی والبته کمی هم ترسیدی.... طوریکه از بغل من اصلا پایین نیومدی

حمام وکیل 

نوبت به بازار وکيل که رسيد...راهنماي تور مارو برد به سراي مشيرو مهمون  فالوده شیرازی ....جاي همگي بسیارخالي....هرچند که تو از طعمش خوشت نيومدو نخوردي....توي سراي مشير به ياد عمو محمد علي افتادم که قبل از سفر به من گفته بودن که حتما اونجا بريم و اگر شد يه ديزي هم بخوريم.....حيف که هنوز صبح بود ووقت ناهار نرسيده بود.......

از اينجا ببعد ديگه وقتمون آزاد بود تا هروقت دلمون ميخواد توي بازار بچرخيمو سوغاتي بخريم......واقعا جاي همه خانوما براي خريد کردن سبز......

یه گل ناز بهاری

راستي خوبه که يک کمي از حال وهواي تو در این سفر بگم......

هرروز به خاطر برنامه گشت مجبور بوديم ساعت 7 از خواب بيدار بشيم تا به صبحانه هم برسيم...من همش نگران بودم که به تو سخت بگذره ولي خداروشکر ...انگار نه انگار که ساعت خوابت بهم خورده........از همون روز اول هم توي رستوران هتل چند تا دوست پيدا کردي.....البته دوتا به سن وسال پدربزرگ ومادر بزرگ وچند تا به سن وسال مامان وبابا.....انقدر براشون شيرين زبوني کردي که بيچاره ها غش وضعف کرده بودن.....بعد هم که شروع شد...کل همسفرامون دوست تو شدن....واقعا فکر نميکردم تا اين حد اجتماعي باشي...زود با همه صميمي ميشدي...انگار که چند ساله ميشناسيشون.....خلاصه دنيايي داشتيم باتو....هر روز بیرون رفتنمون از هتل چند دقیقه ای طول میکشید تا خانوم طلا با همه خوش وبش کنن....

 ♣روز سوم گشت....گردش داخلي شيراز.....

باغ ارم شيراز.....واي که هرچي بگم کم گفتم از زيبايي اين باغ....اول صبح وهواي خنک باغ حسابي روحيه مونو تازه کرد.......

سروناز من 

زیباترین گل

♣مقبره سعدي شيرازي.......

کیانا در کنار سعدی

وارد باغ سعديه که ميشي انگار يکنفر دستتو ميگيره وبا خودش ميبره به قرن هفتم هجري......يه پيرمرد سپيدمو رو ميبيني با ريش بلند به سفيدي ابر که به حالت خاصي روي زمين نشسته ومشغول نوشتن با يه پر بلنده.....مثل همون تصوير مشهور سعدي که توي همه کتابا هست...بعد آروم آروم با خودت زمزمه ميکني......

(چو فرهاد از جهان بيرون به تلخي ميرود سعدي )       

(وليکن شور شيرينش بماند تا جهان باشد)

کیانا وسعدی

♣وبالاخره.....نوبت ديدار رسيد......الا يا ايها الساقي....

درود حافظ

تهران که بوديم خيليا وقتي فهميدن عازم شيرازيم ازمون خواستن توي حافظيه به نيتشون تفالي بزنيم......وقتي به کنار درب ورودي رسيديم  انگار واقعا حافظ صدامون ميزد...توي اون شلوغي وازدحام هم ميتونستي آرامش ولطافت روحشو احساس کني....مقبره اش مثل يه نگين بين اونهمه جمعيت ميدرخشيد...انگار نه انگار که هزارتا آدم کنارش وايساندن وخودشونو به آب وآتيش ميزنن تا عکس يادگاري باهاش بگيرن.....ميدوني مامان جون آدم هم خوشحال ميشد از اينهمه علاقه وهم دلتنگ از اينکه بيشتر مردم فقط از عدسي دوربيناشون اونجا رو ميديدن وبس...انگار ميترسيدن مقبره حافظ همون لحظه از دستشون بره......ومن با خودم ميگفتم خوش به سعادتت حضرت حافظ که توي اينهمه هياهو چه آسوده وآرام خوابيدي...به لطافت همه شعرهات...

مزار حافظ

 

خلاصه بعد از کلي خلوت با حافظ به نيت همه دوستان تفالي زديم وعليرغم ميل باطنيمون ازش خداحافظي کرديم....توهم که ياد گرفته بوديو همش ميگفتي :حافظ خداحافظ....

*حافظ وصال میطلبد از ره دعا

یارب دعای خسته دلان مستجاب کن*

کیانا وحافظ

♣باغ جهان نما.....نزديک ظهر بود که رسيديم به اين باغ زيبا....

گلبرگ مهربونم

هرچند خسته بوديم ولي نميدونم به خاطر حال وهواي خوب باغ و طبيعتش بود که يکمرتبه همه خستگي از تنمون رفت مخصوصا تو که با همه کوچکي اصلا احساس خستگي نميکردي وبرعکس تازه سرحال شده بوديو دوست داشتي فقط بدو بدو کني......

گنجشک مامان

باغ جهان نما

نهال زندگی ما

 ♣دروازه قرآن وآرامگاه خواجوي کرماني.......تعريفاي زيادي درباره تاریخچه اینجا از آقاجوني شنيده بودم.....هرچند توقف کوتاهي داشتيم ولي از ديدنش لذت برديم....

دروازه قرآن

به سوی آینده از دروازه قرآن

 بالاخره گشت وگذار چند روزه با تور که انصافا خيلي خوب برنامه ريزي شده بود تموم شد و تقريبا همه جاهاي ديدني شهر رو بازديد کرديم...بقيه روزا هم به خريد سوغاتي و زيارت و...گذشت تا بالاخره موعد بازگشت رسيد....شب آخر وقتي برگشتيم هتل تو به من گفتي:مامان جون بريم خونه خودمون......

ومن فهميدم که دلت براي خونه تنگ شده....از تو چه پنهون منم دلتنگ خونه بودم..... هرچند که خيلي بهمون خوش گذشت واصلا نفهميديم چطور گذشت ولي به حق گفتن که هيچ جا خونه خود آدم نميشه.......

پس از اونجا که هر مسافري بايد به شهر وديار خودش برگرده ماهم شال وکلاه کرديمو با کوله باري از خاطره وچند تکه سوغاتي موندني از شيراز که یادآور خاطرات خوش اون روزهاست به خونه برگشتيم......

بازگشت به خانه

دلبندم ....اينهم از سفرنامه شيراز.......

الهي که همه ايرونيا هرجا که بودن وهستن خونه دلشون از گرماي عشق لبريز باشه....وتا نوروزي ديگر سلامت وشاد هر روزشونو به قشنگی بهار رقم بزنن....الهي آمين

دختری از جنس بهار 

                   **حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد

 

**همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم...        

 



[موضوع : ]
[ 20 فروردين 1391 ] [ 15:51 ] [ مامان کیانا ]

 

دختر زیبای بهار........

برگ گلم.....

کیانای نازم...

مهتاب شبهای زندگي....خورشید روزهای بی دغدغه....

سلام..........

در آغازین لحظه های یکهزار وسیصد ونودو یکمین سال از گاهشمار خورشیدی..... من.... برای تو ......زیباترین گلبرگ جهان ....همه خوشبختیهای دنیا را میخواهم......همه آنچه را که در هستي بيکران خداوند نور مينامند......همه لبخندها....قهقه هاي از ته دل....

خوب باش دخترکم....خوب.....همانگونه که هستی....اما به خاطر بسپار که خوب بودن مهم نيست بلکه اين خوب ماندن است که اهميت دارد...

خوب بمان دخترکم....چراکه سکه زندگي همواره دو رو دارد....يک روز پر از شادي ودلخوشي وديگر روز اندوه بار وغمگين....مثل هواي بهاري...

پس در کشاکش بود ونبودهاي زندگي،تجربه ها ولحظه هاي خوب وبد را به خاطر بسپار وبا خود زمزمه کن....

نازنينم....هرگاه حول حالنا الي احسن حال را خواندي به آنهايي فکر کن که ديگر فرصتي براي در آغوش گرفتن يکديگر ندارند واي کاش زودتر اين موضوع را ميدانستند....به دوستاني که دلتنگ رفتگان خود نشسته اند وهرگز نميدانستند که روزنه اي هم براي بازگشت وجود ندارد....

دلبندم....بدان که ""هميشه زود دير ميشود""

"ديروز " گذشته است

و" آينده" ممکن است هرگز وجود نداشته باشد...

لحظه "حال "را در ياب چون تنها فرصتي است که براي بودن ولذت بردن در کنار عزيزانت داري.....

فرشته من....بدان که (لحظه هارامیگذراندیم تابه خوشبختی برسیم غافل ازاینکه خوشبختی درآن لحظه هابودکه گذراندیم.)دکتر شريعتي

معصوم ترينم....هرگز از ياد مبر(خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدرآرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود.)ملاصدرا

بي همتاي من...(شریف ترین دلها دلی است که اندیشه ی آزار کسان درآن نباشد.)  زرتشت

پرنده کوچک من.....هميشه به ياد داشته باش : با آجرهايي که به سويت پرتاب مي کنند ؛ مي تواني ديواري استوار براي خود بسازي!

دختر داناي من.....ميدانم که ميداني (اگر انسانها مي دانستند با هم بودنشان چقدر محدود است ،محبتشان به هم نامحدود ميشد.)امام علی ع

کياناي من ...همانگونه که بارها در گوشت زمزمه کرده ام آگاه باش که(محبوب ترين کارها نزد خدا با دوام ترين آنهاست،گرچه اندک باشد) رسول اکرم (ص

 بانوي شرقي من.......

مثل هرسال......وقتی حول حالنا الی احسن الحال را خواندم و قلبم از شادي حس حضور بي مثال خداوند بر سفره هفت سين خانه کوچکمان که پرشد......براي تو....بهترين هديه آسماني او و تک تک عزيترينهاي زندگيم وهمه کساني که ردپايي از محبت بي ريايشان بر لوح دلم باقيست ......صادقانه آرزو کردم......

سلامت جسمتان مدام....

ستاره بختتان بالا......

سپیده صبحتان تابناک...

سایه عمرتان بلند....


ساز زندگیتان کوک...


سرزمین دلتان سبز...

و.........

 

سایه حق همواره بر سرتان مستدام باد

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 17 فروردين 1391 ] [ 15:50 ] [ مامان کیانا ]

 

ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها ای تدبیر کننده روز و شب ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر حال مارا به بهترین حال دگرگون کن  

 

سال نومي شود.زمين نفسي دوباره مي كشد.برگ ها به رنگ در مي آيند و گل ها لبخند مي زند و پرنده هاي خسته بر مي گردند و دراين رويش سبز دوباره...من...تو...ما...كجا ايستاده اييم.سهم ما چيست؟..نقش ما چيست؟...پيوند ما در دوباره شدن با كيست؟...زمين سلامت مي كنيم و ابرها درودتان باد.......... 
 
و ...
 
سال نو مبارك ...چون هميشه اميدوار
 
   سال نومبارك...








[موضوع : ]
[ چهارشنبه 2 فروردين 1391 ] [ 15:48 ] [ مامان کیانا ]

فرياد زد چكاوك:

                                   ((نوروز مي رسد))
تاكِ برهنه گفت:
- "گرجان به مژده ي تو فشانم روا بود
اما هنوز سرماي بهمني نشكسته است
وين برف دير پاي انگار تا ابد
بر فرقِ كاج پيرِ خانه نشسته است
آن كاروان شادي و گل
از كدام راه در اين هواي سردِ توان سوز مي رسد."

بيد كهن به رقص درآمد كه

 غم مدار
تا من به ياد دارم
نوروز دل فروز
نوروز جاوداني
نوروز مردمي
در وقت خود شكفته و پيروز مي رسد........

هر جاي اين جهان
كه ز ايران نشانه اي ست
در پيشواز نوروز
از شور و شادماني
از پرچم و چراغ
از سبزه و بنفشه
گل آذين و تابناك
جان پاك، خانه پاك، دل پاك، عشق پاك
چشمي به راه باشد
مشتاق و بي قرار
كاين پنج روز زندگي آموز مي رسد.
ديروز را به خاطره بسپار و
بازگرد
و آن را عزيزدار
                           ((كه امروز مي‌رسد))

آغاز سالي به سبزي بهار



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 24 اسفند 1390 ] [ 15:48 ] [ مامان کیانا ]

نازنین دخترم سلام....

بالاخره این چند روز هم تموم شد ویک کمی سرم خلوت شد تا بتونم بیامو از خاطرات خوب این روزا برات بنویسم......میدونی که توی هفته گذشته دو تا جشن عروسی دعوت بودیم برای همین روز چهارشنبه رو مرخصی گرفتم تا با فراغ بال به کارامون برسیم......خلاصه حاظر شدیمو رفتیم عروسی....تو هم که دیگه معنای اینجور مراسمها رو خوب میفهمی از همون اول تا وقتی برگشتیم مشغول چرخیدن توی سالن بودیو وجمع کردن سکه هایی که روی سر عروس و داماد ریخته بودن.....بنده خدا عزیز هم مثل همیشه دستش درد نکنه توی مواظبت از تو خیلی کمک حال من بود.....تمام سکه هایی که جمع کرده بودی رو برات شست تا دستات کثیف نشه...توهم همه اونارو بین اطرافیان تقسیم کردی....

الهی من فدای دخمل دست ودلبازم....

عاشق این سخاوتتم مادری.....همیشه وقتی بچه هایی رو میدیدم که اسباب بازی یا خوراکیهاشونو به کسی نمیدن آرزو میکردم بتونم بچه خودمو طوری تربیت کنم که همیشه بخشنده وسخاوتمند باشه...خدارو شکر که به آرزوم رسیدم....

خلاصه در کنار تو این روزهای شاد رو گذروندیم ...دومین عروسی هم که به مامان بیشتر از همه خوش گذشت ...آخه چند تا از دوستای قدیمی دانشکده که چند وقتی بود ازشون بیخبر بودمو زیارت کردم ......یاد آوری خاطرات وبرگشتن به اون دوران خوش روحیه مونو خیلی شاد کرد...حالا خودت بعدهامعنای این دوستی های بی مثال رو میفهمی بهترینم ودرک میکنی منظور مامان از گفتن این حرفا چیه.....

امیدوارم این روزهای آخر سال برای همه روزهای سرشار از خوشی وحس خوب تازه شدن باشه....منم دیگه باید کم کم به فکر بستن چمدون و مهیاشدن برای سفر باشم....یه سفر دلچسب در کنار تو میوه باغ زندگی ما......

دیگه نوبت چند تا عکس از یه دختر برگ گل نانازه که بودنش طوری شده که مامانش حتی یه لحظه هم دوست نداره ازش دور باشه.......

در بدو ورود

کیانای من

عسل بانو

نانازم نانای میکنه



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 24 اسفند 1390 ] [ 15:47 ] [ مامان کیانا ]

دختر برگ گلم سلام.....

امروز اومدم تا برات بگم به امید خدا روزهای شادی رو پیش رو داریم......مهمتر از همه اینکه دیگه چیزی تا آغاز سال جدید نمونده وبوی خوش عید نوروز رو از حالا میشه حس کرد......همینکه در تدارک یه تغییر باشی حالا هر چند کوچک، بهت یه دنیا امید وشادی هدیه میکنه که تا مدتها میتونه شور وشوق ادامه زندگیت باشه......نازنینم خوشبختی ثمره همین دلخوشی ها وشادیهای کوچیکه وبس.....

حالا از صدای پای نوروز که بگذریم آخر این هفته دو تا عروسی دعوت شدیم......

روز چهارشنبه عروسی نوه خاله باباجون

روز پنج شنبه عروسی دوست وهم دانشکده ای گلم (شیده)

خلاصه که سرمون حسابی شلوغه......منم از دیشب شروع کردم به آماده کردن لباسا ووسایل لازم برای رفتن به عروسی!!!!!!!!!!!!!!! آخه من عادت دارم هرجا بخوام برم یا هرکاری رو بخوام شروع کنم باید از چند روز قبل مقدماتش آماده بشه تا روز موعود دچار سردرگمی ودستپاچگی نشیم.......از لباس گرفته تا کیف وکفش وزیور آلات وجوراب و....همه رو سر جای مشخص گذاشتم تا راحت وآسوده بتونیم حاضر بشیمو بریم عروسی......

عسل مامان اینا رو گفتم تا بدونی نظم وترتیب والبته برنامه ریزی همیشه انجام کارای سخت رو آسون میکنه...این بزرگترین درسیه که من از زندگی کارمندی گرفتم.....

امیدوارم این روزها برای همه روزهای شاد وسرشار از خوشی باشه وبه ما هم خوش بگذره..........هرچند که مطمئنم همینطوره آخه تو دیگه برای خودت خانومی شدی و دلواپسی من از بابت اذیت شدنت توی مراسمهای بزرگ کمتر شده.....

حالا دیگه خودت هم دوست داری بیشتر توی جمع حاضر بشی ومن به این روحیه اجتماعیت و زود ارتباط برقرار کردنت افتخار میکنم ،بزرگ کوچکم

قول میدم با عکسای قشنگ وخاطرات خوب با تو بودن برگردم وبرگهای این دفتر خاطرات مجازی تورو پرکنم......پس تا اولین فرصت.......چشم مهربان خداوند به وجودت

 

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 15:43 ] [ مامان کیانا ]

امروز خورشید درخشان‌تر است

و آسمان آبی‌تر

نسیم زندگی را به پرواز می‌کشد

و پرنده آواز  جدید می‌سراید

امروز بهاری دیگر است

در روز تولد مهربان‌ترین

در میلاد کسی که  چشمانم با  حضورش بارانی است

امروز را شادتر خواهم بود

و دلم را به میهمانی آسمان خواهم برد

جشنی برای میلادت بر پا خواهم کرد

تمامی گلها و سبزه‌ها در میهمانی ما خواهند سرود

ای مهربان‌ترین

روزهای زندگی هر روز گوارا باد

میلادت مبارک

 

♥♥♥همسر بی همتایم....باباکامران مهربون تولدت مبارک....همیشه بمون بمون بمون که بودنت نبض زندگی وخوشبختی ماست........♥♥♥

باباکامران...چراغ خونه



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 11 اسفند 1390 ] [ 15:43 ] [ مامان کیانا ]

پرنسس کوچولوی من سلام....

توی این روزهای سرد وزمستونی خونه دل ما گرمه گرمه....آخه از تموم دنیا ماییمو این یکدونه دختر....گاهی وقتا با خودم فکر میکنم هیچ چیز در این جهان پهناور شیرین تر از طعم دلنشین دختر داشتن نیست....یه حس لطیف از داشتن کسی که میدونی تمام روح وفکر وجسمش مثل توئه....انگار که داری بچگی های خودتو مثل فیلم میبینی....با همون افکار...همون ناز واداها...واز همه مهمتر همون عشق واقعی وتعصب دخترونه برای پدر ومادر که مثال زدنی نیست....امروز تصمیم گرفتم برات از شیرین زبونیا وشیرین کاریات که واقعا منو باباجونو متعجب میکنه بنویسم تا بعدا بخونی وبدونی که چه نی نی بامزه وبلایی بودی...هرچند تا جاییکه امکانش بوده ازت فیلم گرفتم تا بعدها با دیدنشون حسابی کیف کنی....

تو از حدود یکسال وشش ماهگی حرف زدنو شروع کردی واینقدر زود جمله بندیارو یاد گرفتی که باورمون نمیشد...البته من همه اینارو مدیون زحمتهای آقاجونی اینام..این بزرگترین شانس من بود که اونارو دارم تا وقتایی که نیستم ازت مواظبت کنن...اونجا که هستی دور وبرت شلوغه ومدام در حال حرف زدنی...خاله هم که دیگه مسئول آموزش مستقیم توئه...از کتاب بگیر تا لگوهای آموزشی و نقاشی وخوندن شعر...غیر از اون منم از دوران بارداری ونوزادی این عادت خوندن کتاب رو برات داشتم...هرروز چند تا کتاب...اوایل چیزی متوجه نمیشدی وفقط عکسهاشو نگاه میکردی ولی یواش یواش تاثیرشو دیدم....(همیشه به همه مامانا توصیه میکنم)خلاصه همین کارا باعث شد از چند ماه قبل تو مثل بلبل شعر بخونی وحرف بزنی...مثلا...

**اول از همه شعر حسنی نگو یه دسته گل رو یاد گرفتی اولش فقط کتابشو برات میخوندم بعد باباجون کلیپشو پیدا کرد وهمین باعث شد کل شعر رو یاد بگیریو با اون زبون شیرینت بخونی....

**یه کتاب برات خریدم به اسم (شعرهای ماندگار)که توش همه شعرهای زیبای فارسی رو که قدیما برای بچه ها میخوندن داشت...از بس خاله برات خونده بود از روی عکساش یاد گرفتی که کدوم شعر توی کدوم صفحه است....اولین شعری که از اون کتاب یاد گرفتی (گرگم وگله میبرم )بود بعد هم (دویدم ودویدم)این آخری رو انقدر بامزه میخونی که همه از خنده روده بر میشن...

**برنامه آکادمی موسیقی ....که پخش میشد تو فقط کارت این بود که یه چیزی مثل بلندگو دستت بگیری وشروع کنی به خوندن...دایی بیژ|ن هم یه میکروفن از توی اسباباش برات پیدا کردو دیگه حسابی خواننده شدی....ولی قسمت بامزه اش اینجا بود که یه روز ناخودآگاه شنیدم که داری برای خودت شعر (یه حرفایی همیشه هست...)رو میخونی منم حواستو پرت نکردم و........ دیدم بعلللللللله ...خانوم بیشتر شعر رو بلده وداره برای دلش میخونه.....دیگه از اونروز هرجا بودیم همه ازت درخواست این آهنگو میکردن...توهم که بدون بلندگو اصلا افتخار نمیدی...حالا شده یه شونه یا اسپری یا حتی یه خودکار ....خوب حق داری بدون تجهیزات که نمیشه!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ولی نمیدونی با چه حسی میخونی حتی ادای خواننده رو هم در میاری .......چشماتو میبندیو دستتو دراز میکنی....خلاصه دنیایی داریم باتو نانازی

**شبها وقت خوابت که میشه من به باباجون میگم (کامران چراغ اتاق رو خاموش کن کیانا بخوابه) حالا دیگه جنابعالی این وظیفه رو بر عهده گرفتین...شبها قبل از من میگی(کامران چراغو خاموش کن)

** وقتی میگی مامان جون...من مثل همیشه میگم :جانم....ولی تازگیها یه چیز جدید یاد گرفتی.. تا من میگم جانم زود به من میگی (بگو جان دلم)

**خاله چیزای خطرناکو بهت یاد داده....حالا هرجا چاقو...قیچی...کبریت...اتو ببینی انگشت نشانه رو بلند میکنیوبا صدای بلند وکشیده میگی (چاقو.....خطناکه)

**هروقت توی ماشین باشیم حالا پشت چراغ قرمز یا هرجای دیگه تو باید با سرنشینای ماشینای اطراف (بای بای ) کنی وگاهی هم دور از چشم باباجون براشون بوس میفرستی....

**از این اخلاقت خیلی خوشم میاد...کیف میکنم وقتی میخوای به چیزی غیر از اسباب بازیهای خودتو دست بزنی میگی(مامان جون میشه اینو بردارم)دلم غنج میره وقتی اینو میشنوم...

** هرکسی که زنگ میزنه باید حتما صحبت کنی....(البته منم برای آشناهای نزدیک حتما گوشی رو به تو هم میدم تا استقلال شخصیتتو پیدا کنی...)گوشی رو که میگیری مثل منو باباجون باید حتما راه بریو حرف بزنی...بعد سرتو کج میکنی...ژست میگیری ووقتی ازت میپرسن خوبی...میگی (اخمم دوللا)یعنی الحمدلله....

**رفته بودیم خونه باباهوشنگ....لگوهاتو برده بودی ومشغول بازی با عمو کامبیز بودی....باباهوشنگ اومد کنارتون نشست......بهش گفتی(دست نزنیا...فقط نگا کن)

**یک بار مجبور شدم تورو با خودم ببرم آرایشگاه....حالا خوب بود خاله همراهمون بود ...تاخانوم آرایشگر کارشو شروع کرد....زدی زیر گریه..فکر میکردی داره منو اذیت میکنه....از اون ببعد یکی از بازیهای موردعلاقه ات اینه که مثل اون خانوم موهای منو شونه کنی ....ولی نه به این سادگی....حالا شونه کردنت بماند ...با هر بار برس کشیدن سرتو میاری جلوی صورتمو میگی(خوبه خانوم..)منم میگم (بعله....لطفابرام فر کنین) تو هم با یک قیافه جدی میگی(باشه پرپر (فرفر)میکنم)

**چند شب پیش ژاکتتو آوردی به زور میخواستی تنم کنی.....به زبون خودت میگم(مامان جون اینکه اندازه من نیست...) تو هم با ژست من میگی(بپوش بپوش...سرما توی تنت نره...)

**همیشه وقت غذاخوردن بهت میگم(مامانی قشنگ ی" ی" کن دلت درد نگیره....)خونه باباهوشنگ در حال خوردن شام با قیافه جدی به عمو کامیار میگی(بخور بخور....قشنگ ی" ی" کن... دلت درد میگیره ها)

**وقتی باباجون گفت میخواد ماموریت بره آبادان.....من به شوخی بهش گفتم ( لب کارون رفتی زیاد بندری نرقصی...کمرت درد میگیره....) از اونروز به بعد به هرکس رسیدی گفتی(باباجون رفته آبادان نانای کنه)

**به خاطر جمع کردن اسبابها وکاراي تولد چند روزي بود عضلات کمرم گرفته بود......تو هم به عادت معمول تا وقت پيدا ميکردي ميگفتي (مامان جون بغل)منم تا جايي که توان داشتم بغلت ميکردم ولي يه وقتايي از شدت درد ميگفتم( کمرم درد ميکنه ماماني.....الان نميتونم)چند روز بعد داشتيم باهم خاله بازي ميکرديم ....من بچه شده بودم تو مامان....گفتم (مامان جونم بغلم کن بريم ددر) خيلي جدي گفتي(نه ...نميشه...کمرم درد ميکنه)

ووووووووو....هزار تا شيرين زبوني ديگه که واقعا از شنيدنش هم متعجب ميشم وهم شاد.....الهي من فداي تک تک حرفاي قشنگت که به اندازه تمام دنيا براي من خوشبختي وعشق رو مياره.....بودنت توي خونه مثل بودن يه خورشيد گرمه که تمام زواياي زندگيمونو مثل روز روشن از نور اميد وشادي ميکنه....هر لحظه خداوند مهربونو به خاطر بودنت شکر ميکنم بهترينم.....

دخمل ناناز

کياناوپازل

 

 

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 8 اسفند 1390 ] [ 15:40 ] [ مامان کیانا ]

دختر نازم ....برگ گلم...سلام

امروز روز دلتنگی مامانه......آخه باباجون برای اولین بار در زندگی مشترکمون رفته ماموریت....آبادان.....میدونی برای چندروز......دیشب ساعت ٧ پرواز داشته وامشب ساعت ١٠ برمیگرده ....وای نگو چه مامان لوسی...نخند به من.....حالا بعدها انشاا....خودت تجربه میکنی ومیفهمی که جایی که عشق هست منطق خیلی سخت میتونه جایی برای خودش پیدا کنه.....خلاصه با اینکه روزای عادی از صبح تا بعد از ظهر همدیگه رو نمیبینیمو فقط تلفنی از حال هم با خبریم....ولی انگار فقط احساس اینکه فرسنگها از اونیکه دوسش داری دوری کفایت میکنه....حالا بگذریم که اگه روزای عادی ده بار باهم تلفنی حرف میزدیم...امروز شده بیست بار....... 

حالا نوبت خبرای خوبه.......

بالاخره بعد از دوسال وده روز پنج شنبه گذشته گوشهای مبارکتو سوراخ کردیم وتو هم رسما به جرگه خانومهای گوشواره دار پیوستی....راستشو بخوای از همون بدو تولد همه توصیه میکردن که هرچه زودتر گوشاتو سوراخ کنیم ولی من اصلا موافق این کار نبودم....آخه میدونی من ته دلم آویزون کردن طلا به بچه های کوچولو رو دوست ندارم....به نظرم بچه هارو بازاری میکنه وزیبایی ذاتی اونارو تحت تاثیر قرار میده...ولی چه میشه کرد که اینم قسمتی از فرهنگ ماست وگاهی ناگزیر به اجرای اون هستیم......گوشواره هم که دیگه نگو.....دلم میخواست خودت بزرگ بشی واگه دوست داشتی گوشاتو سوراخ کنی....به همین خاطر هم تا حالا برات نخریده بودم......ولی هدیه تولدت از طرف باباهوشنگ وعزیز یه جفت گوشواره خیلی خوشگل بود که بهانه ای شد برای اینکه به احترام گل روی اونا گوشاتو سوراخ کنیم.......الهی فدات بشم که تا وارد مطب شدیم به خانوم دکتر گفتی(سلام ...میخوام گوشمو سوراخ کنم....) الهی فدای اشکای گوله گوله ات که مثل همیشه زود بند اومد ......الهی مامان فدای قد وبالات که از اون روز به بعد هرکسی رو دیدی یا هرکس که زنگ زد بهشون گفتی که گوشاتو سوراخ کردی......

راستی اگر خدا بخواد برای ایام عید مهمون شهر بی مثال شیراز شدیم....امروز دیگه رزرو تور رو انجام دادیمو سفرمون قطعی شد....این اولین مسافرت ما در کنارت به شهر شیرازه....مطمئنم که در کنار تو بهترین روزا ولحظه ها رو خواهیم داشت.....حتی از فکر رفتن به شیراز هم هیجان زده میشم ....از اینکه چند روزی بدور از هیاهوی تهران غرق در تمدن بی مثال آریایی و دنیای لطیف شعر وشاعری هستیم  قلبم پر از شادی میشه.....انشاا...این عید به همه ایرونیا خوش بگذره وخونه دلشون سرشار از شادی باشه.....

نازدار مامان....این دل نوشته هم به پایان رسید.......دوست دارم و نفسم به نفست بنده......روزشماری میکنم تا عید از راه برسه و یه تجربه جدید از با تو بودن رو داشته باشم.....تا یه روز خوب دیگه ویه دل نوشته دیگه...بدرود دختر برگ گلم

عسل بانو براي اينکه اين پست بدون عکس نباشه يه عکس از کامپيوتر خودم توي اداره رو برات ميذارم جايي که هرروز چشمم به گل روي توئه وبراي کار انرژي ميگيرم.....هروقت دلم تنگ شد بوسش ميکنم وباهاش حرف ميزنمو قربون صدقه اش ميرم

کيانا در کامپيوتر اداره مامان  



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 3 اسفند 1390 ] [ 15:41 ] [ مامان کیانا ]

گل رز قرمز مامان سلام...

امروز با یه دنیا عکس و.خاطره از جشن تولدت اومدم...دلم میخواد از هر لحظه اش برات بنویسم تا بعدها با خوندن هر کلمه اش تمام خاطراتش مثل یه فیلم تداعی بشه......

همونطور که قبلا هم برات گفتم تو بی صبرانه منتظر جشن تولد بودی و مدام ازش حرف میزدی....چند روز قبل از تولد وسایل تزیین رو از کمد بیرون آوردم و بهت گفتم بیا باهم دیگه بادکنکارو باد کنیمو وسایلو آماده کنیم تا باباجون اونارو وصل کنه...تو هم همش به من میگفتی:(باباجون اینا رو میزنه اینجا....من هورا میکنم.....مامان جون نترکه...من میتسم) خلاصه هرچی بادکنک وقلب فویلی بود بادکردیمو بعد شروع کردیم به ایده دادن که چطوری خونه رو با اونا تزیین کنیم تو هم از ذوقت نمیدونستی چکار کنی وسط بادکنکا غلت میخوردی و ریسه هارو به خودت آویزون میکردی...نگاه کن ...عکس هم ازت گرفتم..... 

 پشت صحنه

پنج شنبه صبح خاله اومد تورو برد خونه شون تاهم با علیرضا بازی کنی وهم من بتونم به کارام برسم(خدا واقعا خیرش بده) توی این فرصت منو باباجون هم خونه رو تزیین کردیم وهم باقی خریدامونو انجام دادیم....دیگه هوا تاریک شده بود که اومدیم دنبالت...توی راه باباجون گفت تو از دیدن تزیینات خونه حتماسورپرایز میشی.....برای همین وقتی رسیدیم خونه مثل همیشه اول چراغو روشن نکنیم تا بتونیم عکس العملتو ببینیم....خلاصه جونم برات بگه که به روال هرروز تا درو باز کردیم تو سریع شروع کردی به درآوردن پالتو وچکمه...منم صبر کردم تا هر سه اومدیم توی خونه وبعد که تو توجه ات به روشن نبودن چراغ جلب شد یکدفعه روشنش کردم...وای نمیدونی تا یک دقیقه مات ومبهوت با دهان باز فقط نگاه میکردیو هیچی نمیگفتی...تا اینکه گفتی:(چه قشنگ شده....باباجون شما درست کردی....اینارو از کجا خریدی...) بعد رفتی سراغ مبل مخصوص نشستن خودت که باباجون تزیینش کرده بود وبه من گفتی(مامان جون میشه اینو دست بزنم)آخه چند روزیه هرچیزی رو که میخوای برداری اجازه میگیری...من فدای دختر با ادبم...

قبل تولد

 ميدوني که مامان عاشق خلاقيت وچيزاي جديده ....دوست دارم هميشه از اون چيزايي که دارم نهايت استفاده رو با کمي تغییر ببرم تا هم يه چيز جديد باشه هم هرسال با سال بعد يه فرق اساسي داشته باشه....با خودم که فکر ميکردم چشمم خورد به ديواري صنايع دستي ويه جرقه توي ذهنم تا از فضاي خالي بين اونا براي نشون دادن عکساي ناز تو از زمان تولد تا الان استفاده کنم....ببين چطوره...هرچند توي اين عکس کامل معلوم نيست....ولی مثل یه آلبوم دیواری شده بود

تزيينات

از چند ماه قبل توي فکر لباس تولدت بودم...نميخواستم مثل پارسال لباست تور داشته باشه...کلي توي اينترنت چرخيدمو ژورنال ديدم تا بالاخره يه مدل انتخاب کردم دودل بودم که بدم خياط بدوزه که ياد عزيزافتادم....يه شب که خونشون بوديم مدل رو بهش نشون دادم.....آخه عزيز ديپلم خياطي داره وانصافاتوي کارش هم حرفه ايه...هرچند فقط براي خودش ميدوزه ولي واقعا قشنگ وتمييز کار ميکنه.... خلاصه عزيز استقبال کردو يه روز باهم رفتيم بازار پارچه خريديم من از اول رنگ قرمز توي نظرم بودو خوشبختانه تونستم يه پارچه قرمز پررنگ پيدا کنم.... توي يکهفته لباس آماده شد....جالب اين بود که هروقت زنگ ميزديم خونه باباهوشنگ و تو طبق معمول صحبت ميکردي از عزيز ميپرسيدي :(عزیز لباسمو دوزيدي؟) دلم ميخواداز همينجا دستشو ببوسم چون واقعا لباست زيبا وشکيل شدو دقيقا مثل مدلش وحتي زيباتر از اون.......عزيز گلاي روي لباست رو هم خودش درست کرد با يه گل بزرگ برای سرت که من وصلش کردم روي تل و ديگه ست لباست شد.

تولد

برای کیک تولدت مدلای زیادی رو دیدیم که همه اونا خوشگل بودن ولی تا چشمم به این مدل افتاد یاد خرس توی تختت که تو خیلی بهش علاقه داری افتادم وبه همین خاطر انتخابش کردیم...وجالبتر از همه اینکه تا چشمت بهش خورد گفتی (این خرس منه ...توی تختم خوابیده)

کيک تولد

 بالاخره لحظه موعود رسید....لباس خوشگلتو تنت کردمو موهای فرفری نازت رو هم خاله برات ژل زد وحسابی دلبرشدی...به قول خاله مثل ملکه ها.....اولین سری مهمونا که اومدن دیگه متوجه شدی  چه خبره....مخصوصا که دوتا پسرخاله های عزیزت هم اومدن وتو سر از پا نمیشناختی....عزیز که اومد رفتی جلوی در وبلند گفتی(این لباسمو شما دوختی....) از دیدن همه فامیل یکجا ودر حال رقص وخنده وشادی حسابی ذوق زده شده بودی......خوب دیگه اولین عکس باید از یه بابای مهربون ویه دخمل ناز باشه.....با هزار تا گل سپاس واسه باباجون که خیلی خیلی زحمت کشید تا این جشن اونجوری که من دلم میخواد برگزار بشه..... 

کياناوباباجون

فکر نمیکنم توی این جشن کسی بیشتر از دوتا بابابزرگا ومامان بزرگا خوشحال بود....الهی که سایه شون همیشه روی سرمون باشه.....نازنینم بدون که اونا ستون خونه ما هستن

کياناوبابابزرگا

دیگه نوبتی هم باشه نوبت دوتا پسرخاله های خوب ومهربونته که همیشه وهمه جا هوای دختر خاله شونو دارن....

کياناوپسرخاله ها

 وقتی که رسما مراسم شروع شد تو دیگه نمیدونستی چکار کنی...تعجب کرده بودی از اینکه چرا همه دوست داشتن با تو برقصن ....دیگه تا وقتی آهنگ بود تو هم اون وسط بودی یا در حال رقص یا بالا وپایین پریدن

کيانا ورقص

کیاناورقص

 به دلیل درخواست مکرر مهمونا براشون رقص باباکرم مخصوصت رو هم اجرا کردی ...همراه با خوانندگی

رقص باباکرم

توی این چند روز که از تولدت میگذره با دیدن عکسا وفیلم مراسم به من ثابت شده که بیشتر از همه به خود خودت خوش گذشته که همچنان باآب وتاب ازش حرف میزنیو مدام تعریف میکنی....خدارو شکر....این واقعا همه خستگی رو ازتنمون بیرون میبره....

داشتم برات میگفتم که تو مشغول رقص وپایکوبی بودی وهراز چند گاهی هم یا یه سری به تنقلات روی میز میزدی یا به کیک......خوشمزه بود مامانی...نووووووش جووووووووووووونت

تنقلات

کياناوکيک

وقت فوت کردن شمع دوسالگی از ته دل برات آرزو کردم که شمع صدسالگی ات رو فوت کنی وهمیشه چراغ آرزوهات پرنور وخونه دلت روشن از امید باشه....بعد از مراسم بریدن کیک گذاشتم تا همه انگشتاتو فرو کنی توی کیکت وبا لذت بخوریشون.......آخه صاحب اصلی این جشن تو بودی وکی غیراز خودت باید بیشترین لذت رو از همه چیزهایی که بود میبرد؟؟؟؟

کياناوکيک تولد

شکلات

بعد از باز کردن کادوها....(از همین جا ازتمام مهمونای خوبمون که مثل همیشه مارو شرمنده محبتشون کردن هزار بار تشکر میکنیم وامیدوارم بتونیم یه ذره از مهربونیشونو توی شادی هاشون جبران کنیم) نوبت به مراسم شام رسید....من مثل همه مامانی ایرونی دوست داشتم با دستپخت خودم از مهمونام پذیرایی کنم ولی میدونی که گلم کار بیرون از خونه وسن کم تو اجازه این کار رو به من نداد...از طرفی هم دوست نداشتم به اطرافیان زحمت بدم...دلم میخواست همه فقط بیان واز کنار هم بودن وشاد بودن لذت ببرن بنابرین با همفکری باباجون غذای اصلی رو از بیرون تهیه کردیم ولی من برای دل خودم وبا جون ودل برای دخمل نازم پیش غذا ودسر ومخلفات دیگه رو خودم درست کردم...امیدوارم که همه خوششون اومده باشه....اینم چند تا عکس از دستپخت مامان برای جشن تولد گل نازم...

قسمتي از شام

دستپخت مامان

دلم میخواست همه کساییکه قدم رنجه کردنو اومدن تولدت یه یادگاری از این روز داشته باشن تا هروقت دیدن به یاد تو وجشن تولد دو سالگی ات بیفتن....به همین خاطر بعد از کلی جستجو این شمع های معطر خوشگل رو خریدم همراه با یه کارت کوچولو که توش یه دخمل خانوم از اومدن مهمونا تشکر کرده بود...چیدمشون توی یه سبد فلزی وبا گلهای مصنوعی دورشونو پر کردم....بعد از شام تو با دست خودت به هر خونواده یکدونه ازاین هدیه ها دادی....

هديه مهمونا

هديه مهمونا

مثل پارسال یه مقوای بزرگ برای یادگاری نوشتن مهمونا درست کردیم...امسال خیلی بامزه بود بعضی ها با خودشون تقلب آورده بودن یا از توی گوشی موبایلهاشون دنبال یه جمله زیبا میگشتن....بعضی هاهم که گوشی پیشرفته داشتن ...مثل عمو کوچیکه سریع رفتن توی اینترنت ویه متن قشنگ برای تبریک تولد رو دانلود میکردن....امان از این تکنولوژی...امان....خلاصه خاطره جالبی بود....انشاا...بعدها خودت همه رو میخونیو لذت میبری....

نوشتن يادگاري

يادگاري مهمونا

و بالاخره از اونجاییکه هر آغازی را پایانی است جشن تولد توهم به پایان رسید وهمه مهمونا با روی خوش و لب خندون یکی یکی خداحافظی کردنو مارو با یه دنیا خاطره خوب تنها گذاشتن.....تو هم که دیگه از خستگی روی پا بند نبودی....

کیانای نازم

دخمل خسته

سریع تعویض لباس ومسواک وشیر و....خواب...یه خوابخوب پر از رویاهای رنگی...پر از صدای خنده وشادی....مطمئنم که خواب دلچسبی داشتی نازنینم...این عکس رو در حالیکه داشت خوابت میبرد ازت گرفتم...هرچند اون چیزیکه توی دهنته مایه خجالته....دیگه بزرگ شدی خانوم گل...واقعا قباحت داره....این دیگه مال نینیاست...تو بزرگ شدی...خانوم شدی....

بعد از تولد



[موضوع : ]
[ سه شنبه 25 بهمن 1390 ] [ 7:51 ] [ مامان کیانا ]

گل نازم ....شبنم من سلام...

مامانو از بابت تاخیرش ببخش...آخه این هفته درگیر انجام کارای جشن تولد تو وبعد از اون هم جمع وجور کردن خونه بودیم....باور کن هنوز حتی وقت نکردم که عکسای نازتو وارد کامپیوتر کنمو بعد برات از خاطره خوش وبه یادموندنی تولدت بنویسم.....

خدارو شکر که همه چیز همونطور که توی ذهنم تصور میکردم برگزار شد و واقعا بیشتر از همه به تو خوش گذشت...قول میدم در اولین فرصت مفصل بنویسمو برات عکس بذارم....آخه میدونی نزدیک به ٣٠٠ تا عکس گرفتم....مثل همیشه...مامانو که میشناسی....

پس تا مطلب بعدی که با بغل بغل خاطره وعکس از جشن تولدت میام........یه بوس گنده از اون لپای خوشمزه ات به من بده......

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 24 بهمن 1390 ] [ 7:51 ] [ مامان کیانا ]

نی نی کوچک من...زیباترین من

روزی که دانستم تو در من جوانه زدی...

شادی میان قلب من مثل گلی شکفت

چشمان من یک برق مادرانه زد

تمام روح وتنم به خاطرت آشفت...

بهترین هدیه عالم...نی نی کوچکم!

تمام سختی های این روزگار

با شنیدن صدای گرم تو از یاد میرود

واشک شوق از چشمان من میریزد

با دیدن قد وبالای چند سانتی ات

ای بهترین من...شیرین ترین من

به خاطرت از تمام بالا وپایین روزگار ترسی به دل راه نمیدهم...

یک صدای بلند در دلم میگوید:

(دنیا را چه باک!من یک مادرم)

حالا تمام روز منتظرم

تا یک لبخند کوچک مهمانم کنی

تا که با رقص دست وپای کوچکت

در جای راحت وآسوده شادم کنی

نه ماه انتظار لحظه لحظه من...

در آرزوی بوییدن تو...

یک آغوش سیر ...در بر گرفتنت...

تا بینهایت بوسیدن تو...

یا که در چشم های تیله ای سیاهت خیره شدن...

غرق زیبایی بی انتهای تو...

ای بهترین من...نی نی کوچکم

با آمدنت شعر مادری در دلم جوشید...

تمام جسم وجان ودلم فدای قامت تو

 

 شکلات مامان

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 17 بهمن 1390 ] [ 7:50 ] [ مامان کیانا ]

کودک دلبندم ....سلام

تولدت مبارک....برای هزارمین بار تولدت مبارک....

دختر نازم

و اراده خدای بزرگ بر این بود که ما بازهم در کنار هم طعم دلچسب بودن وداشتن تورو از ته دل حس کنیمو تا سال بعد توی بند بند وجودمون ذخیره کنیم....

امروز صبح وقتی چشم باز کردم از به یاد آوردن اینکه امروز یه روز خاص برای ماست ناخودآگاه لبخند زدم و از صدای دلنشین نفسهای تو هزار بار خدای مهربونو شکر کردم....امروز سر سجاده نماز صبح مثل هرروز اول سلامتی وبعد سربلندی تورو از پروردگار طلب کردم وازش خواستم زندگی آینده تورو همیشه در پناه دستان لطیف وپرمهر خود خودش قرار بده....

هرچند امروز شنبه بود ومن برخلاف دلخواهم باید میرفتم اداره ولی حس قشنگ روز تولد تو و مرور خاطرات زیبای اون زمان ومهمتر از همه تدارک جشن تولدت منو از نا امیدی و دلتنگی دور کرد....

میدونی که قراره روز جمعه 21 بهمن ماه جشن تولدت رو برگزار کنیم مثل پارسال که دقیقا همین روز بود....تقریبا با کمک بیدریغ باباجون همه کارا رو انجام دادیم ودیگه کاری جز تزئین خونه وچیدمان وسائل نداریم....فرق بزرگی که امسال با سال پیش داره رشد فکری وذهنی توئه که دیگه کاملا معنای همه چیز رو درک میکنی....از حدود یکماه پیش که حرف از جشن تولد امسال برای تو بود ومنو باباجون با همدیگه راجع بهش حرف میزدیم نمیدونستیم دو تا جفت چشم ناز که داره مارو نگاه میکنه با دقت به تمام حرفامون گوش میده و راجع به اونا فکر میکنه...بعد آروم آروم حرفات شروع شد....

(ماماجون تولدمه....ماماجون میخوای برام کیک بخری....ماماجون بادکنک میخری....)

یا مثلا می ایستادی وسط اتاق ومیگفتی (تولدمه...من اینجوری میرقصم....باباجون منو بغل میکنه....)

از همه مهمتر شمردن مهموناست...هر شب صدبار به من میگی (دستتو بده)بعد دست منو میگیری وشروع میکنی شمردن با انگشتای من....(علیرضا میاد....سجاد میاد...آقاجونی میاد....عزیزمیاد....و....)

چند روز پیش رفتیم خرید وسائل تولد وقتی اومدیم خونه تو انقدر ذوق کرده بودی که نمیدونستی چی بگی ....فقط پشت سرهم با هیجان میپرسیدی (باباجون برای من خریدی؟؟؟...تولدمه؟؟؟...از کجا خریدی؟؟؟) 

این روزا از شوق رسیدن جشن تولدت وشاد بودن تو منم حال خوشی دارم....مثل همه مامانا....

تصمیم گرفتیم اگر موقعیت فراهم شد روز تولدت بریم آتلیه وچند تا عکس خوشگل بگیریم...هرچند من عکسهای طبیعی وبدون ژست بچه هارو بیشتر میپسندم ولی گاهی تنوع هم لازمه.....

راستی کارت دعوت تولدت رو هم به مهمونامون دادیم...دیگه امسال براشون پست نکردم و حضورا دعوتشون کردیم....قدم همه شون روی چشم ما....دوست داری عکسشو برات بذارم....

روی کارت

کارت دعوت

داخل کارت

داخل کارت

پشت کارت

پشت کارت

راستی امروز همه دوستای گلم واقوام خوبمون ودوستای مجازی عزیزم لطف کردنو تولدت رو تبریک گفتن که من روی ماه همه رو از راه دور میبوسم وسپاسگزار محبت بی مثالشون هستم....تو هم امروز حسابی سرت شلوغ بود از صبح پای تلفن بودی چون امسال همه اطرافیان به خودت زنگ میزدنو تبریک میگفتن....وقتی از اداره برگشتم مثل همیشه گزارشش رو بهم دادی.....نازنینم باورم نمیشه ...برای خودت خانومی شدی....

منم ساعت 14:14 بعد از ظهر سورپرایز شدم...آخه باباجون زنگ زد وبا تبریک تولدت از من به خاطر بدنیا آوردنت تشکر کرد....من عاشق این کارای عجیب وغریبشم که به فکر هیچکس نمیرسه....

خلاصه که امروز واقعا یه روز دلنشین بود...برای هر سه نفرمون.....امیدوارم این خوشی همیشه مستدام باشه....

خوب دیگه باید سخن رو کوتاه کنم چون یه خانوم کوچولوی خوشگل که امروز دوساله شده اومده کنار من ومیگه(مامان جونم بغلم کن) و قلب من دیگه اجازه هیچ کاری رو به من نمیده جز اون چیزی که همه زندگیم از من میخواد.....بیا بغلم دخمل گلم....بیا که هیچ سعادتی در دنیا زیباتر از در آغوش گرفتن تو برای من نیست...بیا بغلم....

عسل مامان

 



[موضوع : ]
[ شنبه 15 بهمن 1390 ] [ 22:41 ] [ مامان کیانا ]

فردا تولد توست....

پانزدهم بهمن ماه یکهزار وسیصد ونود خورشیدی....

و دستانم تهی از زیباترین هدیه ای که درخور نام توست ...

باذهنی سرشار از شوق فردا....

به در باغ آسمان رفتم....

ماه ذل زده نگاهم میکرد...

تا تکه ابری چشمان ماه را بست...

از پله های تاریکی بالا رفتم....

آنقدر ستاره چیدم...

تاصبح از دستانم گل خورشید بروید....

به ناگاه ....

هدیه ای از آسمان برای روز تولدت رسید....

و دیدم هیچ چیز....

گلم را....

جز عشق....

لایق نیست.....

کیانای مامان وبابا

کیانای نازنین...همه هستی مامان وبابا....دیگه تا دومین سالروز تولدت ساعاتی بیشتر باقی نمونده ....من وباباجون توی این لحظه واین ساعت به یاد همه خاطرات خوش دو سال پیش به چهره نازت که توی خواب خوشه بوسه میزنیم واز خداوند مهربون که تا به اینجا فقط وفقط به یمن وجود تو رحمت وبرکتش رو نصیب خونواده کوچیک ما کرده بالاتر از همه چیز آرزوی سلامتی سلامتی سلامتی وسلامتی تو و همه نی نی های این مرز وبوم رو داریم وبعد از وجود پرمهرش عاجزانه طلب میکنیم که به ما و همه پدر ومادرای خوب این سرزمین توان بده تا هیچوقت شرمنده روی پاک شما بچه ها نباشیم وبدون که این معنای این دعا نه فقط به خاطر توان مالی بلکه مهمتر از اون توان هدایت تو به مسیر درست زندگیه....الهی آمین...

نازنینم آسوده بخواب .......بدون وبدون وبدون که همه تلاش ما برای این آسوده خوابیدن توئه...

بخواب دلبندم....بخواب که امشب پروردگار با دستهای مهربونش گهواره دنیا رو آروم آروم فقط برای تو تکون میده تا آسوده بخوابی ...

بخواب که امشب شب توست عزیزترینم..

                                                         (مامان نسیمه وبابا کامران...)

یه فرشته ناز

 

 



[موضوع : ]
[ جمعه 14 بهمن 1390 ] [ 7:49 ] [ مامان کیانا ]

کیانای نازم سلام....همونطور که قول داده بودم میخوام برات از اولین های یه دخمل کوچولوی مهربون بنویسم....توی این لحظه تو وباباجون در خواب ناز هستین ومن باهمه خستگی فقط وفقط به عشق نوشتن برای تو تا این لحظه بیدارم وباور کن حتی خودمم از این نیروی فوق العاده که عشق به تو در وجودم قرار داده در تعجبم.....هر چند اسم قشنگ این نیرو رو میدونم وبارها هم برات گفتم.....(مادری).....ومیدونمهمه مامانا که این مطلب رو میخونن کاملا حس منو درک میکنه وهزاران بار اونو چشیدن.....

دختر عزیز تر ازجونم حالا میخوام برات یه تقویم بسازم که تک تک کلماتش از قد کشیدن یه پیچک زیبا توی خونه گرم ما حرف میزنن...میخوام برات از یه تقویم عشق بگم.....از روزشمار بزرگ شدنت....گوش میکنی نازنینم...

اولین بار که بدنیا اومدی....

پانزدهم بهمن ماه یکهزارو سیصد وهشتادوهشت...ساعت 14:14بعد از ظهر...تو فرشته نازم از آسمونا فرود اومدی وبرکت وشادی رو با خودت به زندگی ما آوردی وعشقمونو به عرش رسوندی

اولین حمام.....

یه حمام درست وحسابی...روز دهم تولدت بود...میترسیدم که بی تابی کنی ولی تو گریه که نکردی هیچ کلی هم کیف کردی...چشمات قرمز شده بود وحسابی خوشگل شده بودی

اولین بار که سرتو بالا نگه داشتی....

توی ده روز اول این کار رو میکردی..همه بهت ماشاا..میگفتن پهلوون مامان

اولین بار که مهمونی رفتی...

6/12/88 خونه بابا هوشنگ دعوت بودیم باتفاق آقاجونی اینا...تو برخلاف هرروز همش بیدار بودی وهرکس باهات حرف میزد نگاش میکردی

اولین بار که خندیدی....

17/12/88 ساعت 8 صبح...بعد از خوردن شیر وقتی داشتم باهات حرف میزدم یکهو لبخند زدیو من پرواز کردم....آخه زیباترین لبخند عمرمو دیده بودم

اولین بار که تلویزیون نگاه کردی...

24/12/88 ساعت 5 عصر...یکدفعه توجهت جلب شد...دیگه تا یکربع حواست فقط به تلویزیون بود

اولین بار که رفتیم خرید...

24/12/88 ساعت 8 شب...باتفاق برای اولین سال نو در کنار تو خرید کردیم..

اولین صدای ممتد....

25/12/88 چهلمین روز تولد...برای خودت آواز میخوندی...میدونم که معنای اونارو فقط خودت میدونستی وبس

اولین بار که تب کردی....

17/1/89 بعد از واکسن دو ماهگی...چه روز بدی برای من بود...انقدر گریه کردم که دکتر منو از اتاق بیرون کرد ومن با التماس گفتم که (بذار بمونم دیگه گریه نمیکنم)....یک درجه تب کردی اونم برای یک ساعت...بعد دیگه آروم بودی....توهم حال منو فهمیدی چون از اون ببعد هیچوقت اثرات واکسن رو نداشتی

اولین بار که رفتی عروسی...

27/1/89 عروسی دختر خاله دنیا....اولین گریه واقعیتو اونجا شنیدیم....منو باباجون از عروسی هیچی نفهمیدیم چون همش در حال گشت زدن با خانوم خانوما توی خیابون بودیم

اولین غلت زدن....

10/2/89 خونه باباهوشنگ بودیم...توی تشک بازی بودی که ناگهان غلت زدی....

اولین بار که بلند خندیدی....

19/2/89 در حال بازی باهم بودیم که با ادا در آوردن من قهقهه زدی ومنم از ته دل خندیدم....

اولین مسافرت....

23/2/89 رفتیم جاده چالوس....ماه اردیبهشت...بهار هفت رنگ باغ آقاجونی

اولین بار که به پشت برگشتی....

15/3/89 (چهار ماهگی) من وباباجون از شوق جیغ زدیم ولی تو فاتحانه فقط لبخند میزدی...انگار بلندترین قله رو فتح کردی...

اولین بار که جیغ زدی....

19/3/89 از صدای جیغ خودت تعجب کردی وهی تکرار میکردی وگوش میدادی....

اولین بار که فرودگاه رفتی...

4/4/89 برای سفر سوریه آقاجونی اینا

اولین بار که غذا خوردی...

15/4/89 از صدای ملچ ومولوچت من کیف میکردم...انگار خودم دارم غذا میخورم...

اولین کلمه....

12/5/89 مثل همه نی نیا گفتی (بابا)و باباجون از شنیدنش بال درآورد ومن با خودم گفتم کی میشه بگه مامان...

اولین دس دسی...

12/6/89 نمیدونی چه روزی بود ...ماهم پابه پات دست میزدیمو تو بیشتر ذوق میکردی

اولین سرماخوردگی...

20/6/89 وای که من از شنیدن صدای سرفه ات دیوونه میشدم وآرزو میکردم من جای تو مریض میشدم

اولین بار که روروئک سوار شدی....

2/7/89 یادش به خیر تا میگفتیم کیانا بدو...مثل فرفره پا میزدیو میومدی پیش ما وبعد شروع میکردی دست زدن برای خودت

اولین بار که مترو سوار شدی...

29/7/89 رفتیم کرج خونه خاله هایده...

اولین بار که چهار دست وپا رفتی...

8/8/89 بالاخره بعد از یکهفته تمرین موفق شدی نازنینم...من هی توی دلم میگفتم کی میشه راه بره...

اولین دندون...

21/8/89... از چار ماهگی خارش لثه داشتی ولی از مرواریدات خبری نبودتا بالاخره شدی جزء کباب خورها

اولین شب یلدا....

30/9/89 با لباس هندوانه وشیرین کاریهات نقل مجلس شده بودی

اولین جشن تولد...

21/11/89 بهترینه بهترین روز عمر منو باباجون

اولین بار که تنهایی ایستادی...

11/12/89 روز تولد باباجون....مث همیشه یه (علی )گفتی وخودت دستتو گذاشتی روی زمینو ایستادی

اولین قدم....

20/1/90 تاتی تاتی...تنهایی تاتی....وای الهی مامان قربون تک تک قدمهات بشه....

اولین جمله....

از مردادماه 90 که یکسال وشش ماهه شدی حرف زدن عادی رو شروع کردی...شیرین زبونم

و هزار هزار اولین دیگه که اگه بخوام همه رو بنویسم یه طومار میشه ولی تمامشو برای دل خودم یادداشت کردم ونگه داشتم تا یه روز بهت تقدیم کنم....دختر مهربونم حالا بیا باهم دعا کنیم و از ته دل بگیم...الهی توی زندگی همه نی نیا پر از هزار تا(( اولین)) خوب باشه ...اینم از یه دل نوشته دیگه....حالا میخوام با یه بوسه از لپای نازت بازم بهت شب بخیر بگم ...تا صبح خوابای شیرین ببین عزیزترینم....

نازدار مامان

عسل بانو

عسل گیسو



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 12 بهمن 1390 ] [ 7:49 ] [ مامان کیانا ]

عسل بانو...عسل گیسوی مامان سلام

نهمین روز از دومین ماه زمستون 1390 هم در حال گذره واین نشون میده که ما یک روز به دومین سالروز تولد تو نازنینم نزدیکتر شدیم...این هفته برای من والبته باباجون یک هفته استثناییه...هفته ای که هرلحظه شو به عشق رسیدن به آخر هفته میگذرونیم.....هفته ای که هرروزش برامون هزارتا خاطره داره...از روزای خوب انتظارتا روزای قشنگ یکساله شدنت....میدونی نازنین دخترم حالا دیگه دو ساله که روز تولد تو روز متولد شدن دوباره ما هم هست.....از همون روز من وباباجون معنای واقعی هدیه خداوند رو درک کردیم...از همون روز ماهم پابه پای تو بچگی کردیمو بزرگ شدیم...از همون روز حس خوب داشتن موجودی که فقط وفقط متعلق به توئه نه هیچکس دیگه رو چشیدیم و....همه اینها رو مدیون وجود پاک وزیبای تو هستیم.......

حالا دیگه دو ساله اول دی ماه که میرسه توی وجودم غوغا میشه....یه حس شادی که باعث میشه توی دلم یه هیاهوی دلنشینی رو حس کنم....میدونی که مامان عاشق مراسمهای شادیه...مخصوصا اینکه تولد دخمل یکی یکدونه ای مثل تو باشه....من مطمئنم که اگه یه خانوم خانه دار بودم هر هفته به یه بهونه ای همه رو دور هم جمع میکردم تا شاد باشیم...بخندیم واز در کنار هم بودن لذت ببریم...میدونی چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟ همیشه بهت گفتم که آدم باید در لحظه وحال زندگی خوش باشه....گذشته گذشت ...آینده هنوز در راهه....کی میدونه چی پیش میاد ...پس باید تا میتونیم از باهم بودن لذت ببریمو خوش باشیم.......ولی حیف که وقت وموقعیت شغلی مامان این امکانو بهش نمیده....حیف...

دختر خوشگلم.....دلم میخواد این روزهای باقیمونده تا سالروز تولدت این وبلاگ حال وهوای زیبای یک شاپرک کوچولو رو داشته باشه که مامانش میخواد از لحظه های خوشی که خدای مهربون تا الان بهش هدیه داده براش حرف بزنه....از یه نی نی ناز ودوست داشتنی که حالا برای خودش خانومی شده.....دلم میخواد توی پست بعدي از اولین های یه دختر آریایی بنویسم...از اولین های دختر نازم کیانا.......منتظر باش ماماني....

 دختر نازم



[موضوع : ]
[ دوشنبه 10 بهمن 1390 ] [ 7:48 ] [ مامان کیانا ]

 

کياناي من

شنل قرمزي

نازنينم

آبنبات مامان

عزيزترين

بهترينم

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 3 بهمن 1390 ] [ 7:48 ] [ مامان کیانا ]

نازنین دخترم سلام....

میدونی که چچچچچچچچچچچچچچچچچچققققققققققققققدر دوستت دارم....این روزای با تو بودن اییییییییییییییینققققققققققققققققققققققدر برام دلچسبه که حاظر نیستم حتی یک ثانیه اش رو از دست بدم و مثل همیشه تاسف میخورم از اینکه بیرون از خونه کار میکنمو نمیتونم تمام لحظه های قد کشیدنتو ببینمو با همه وجودم لمس کنم..........گاهی که زنگ میزنم خونه و بهم میگن مشغول یه شیرین کاری جدید هستی ....دلم میشکنه.....ولی چاره ای نیست...چشم انداز آینده تو برام مهمتره وهمینه که منو دلگرم میکنه......هرروز مثل همیشه با باباجون راجع به این موضوع حرف میزنم....از دلتنگیهام میگم....از حسرت با تو بودن هر ساعت ....باباجون کاملا درکم میکنه ولی مثل همیشه هم با منطقش منو آروم میکنه.....مثلا دیروز بهم گفت همینکه دخترمون یه سقف محکم بالای سرشه ودغدغه هر سال اسباب کشی رو نداره نتیجه همین صبح زود رفتنای من وتوئه....همینکه میتونی هروقت دلت خواست وهرچی دلت خواست برای گل روی دخترت تهیه کنی نتیجه همین نبودنای همیشه است)

پرنسس مامان ببخشید که با حرفای تکراری خاطرتو آزرده کردم.......دليلش اينه که  هرچند وقت يکبار دوست دارم اين حرفا رو برات بنويسم تا بعد ها بدوني هيچوقت براي مامان کار بيرون از خونه ونبودن هميشه با تو عادي نشد........

حالا بريم سراغ بقيه حرفاي امروزمون ........

این روزا درگیر موضوع ساخت خونمونیم.....میدونی که قراره تا یکی دو ماه دیگه از این خونه بریمو اونو بسپریم دست آقای سازنده تا برامون از نو بسازه وخوشگلش کنه.....وای که اين خونه براي ما دنیایی از خاطرات زیباست...

نازنينم بذار برات از داستان پيدا کردنو خريدن اين خونه بگم....

منو باباجون بعد از ازدواج حدود يک سال ونيم توي يه مجتمع ده واحدي مستاجر بوديم.....اوايل سال 88 به خاطر اينکه صاحبخونه قصد فروش داشت مجبور شديم خونه رو تغيير بديم...يادمه دو سه بار بيشتر دفتر املاک نرفتيم....يه روز داشتيم قدم زنان ميرفتيم سمت بنگاه که تصادفا از جلوي خونمون رد شديم وباباجون يکهو گفت(چي ميشه يکي از طبقات اين خونه خالي باشه وبنگاه اينو بهمون نشون بده)بعد هم باهم خنديديمو رفتيم....شايد باورت نشه  ولي دفتر املاک توي همون محل يه خونه رو بهمون پيشنهاد کرد که صاحبخونه خارج از کشور بود وموقعيت محلي خوبي داشت...وقتي رفتيم براي بازديد......واي نميدوني هرچي نزديکتر ميشديم دهنمون از تعجب بازتر ميشد......طبقه اول همون خونه که باباجون آرزو کرده بود.....خلاصه سرتو درد نيارم....قسمتمون شد وخداروشکر براي ما از همه نظر (آمد) داشت.....اولين وبزرگترين برکتش هديه خدا ....تو ......عزيزترينم بودي که توي اين خونه بدنيا اومدي...... بعد هم که خدا لطف ديگه اي به ماکرد وقدرت خريد خونه رو بهمون داد....

آخه مايکسال دنبال خريد خونه بوديم .....چون ميخواستيم به خاطر راحتي تو براي رفت وآمد به خونه آقاجوني نزديک اونها باشه براي پيدا کردن خونه محدود بوديم.....يادمه هرکس ميومد خونمون ميگفت (خونتون عاليه...کاش بشه همينجارو بخرين) ما هم ته دلمون خيلي دوست داشتيم .......تا معجزه خداوند بزرگ اتفاق افتاد وصاحبخونه عيد 89از آمريکا اومد وبي مقدمه گفت که قصد فروش داره.......سالروز تولدت ديگه خونه پر مهرمون مال ما سه نفر شده بود.....خونه اي که هزارتا خاطره از قد کشيدنت توي بند بند ديواراش حک شده....صداي لطيف اولين خنده هات....صداي اولين کلماتت ...صداي اولين قدمهات...همه رو ميتونم به وضوح توي فضاي خونمون بشنوم....

اين روزا حال عجيبي دارم ......هم خوشحالم ....هم دلتنگ.......شادم از اين تغيير بزرگ....دلتنگم از نبودن اين چهار ديواري گرم که هرشب  وروز جايگاه محبت وخوشيهاي ماست.....

اين روزا ....گوش بزنگيم تا آقاي سازنده بگه (تخليه) وما بريم به يه خونه موقت تا دوباره آجرها  روي هم قرار بگيرنو چهارديواري عشقمون ساخته بشه.......

اين روزا حال عجيبي دارم.....با خودم مدام فکر ميکنم ......به جمع وجور کردن اسبابها....به جشن تولد تو ........به يک سال موندن توي خونه جديد....ولي بين همه اين فکرا زنجيره اي از اميد وتوکل خودنمايي ميکنه....خوشحالم که باباجون هست....تو هستي......خدا هست....اينا داشته هاي کمي نيست ..........يه دنياست....عزیزترینم براي ساختن يه زندگي به نظر تو همين بس نيست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آبنبات

'گل دخترم



[موضوع : ]
[ دوشنبه 3 بهمن 1390 ] [ 7:47 ] [ مامان کیانا ]
فرشته کوچولوي من سلام...بارها برات گفتم روزهايي توي زندگي ما آدمها هست که به ياد آوردنش باعث ميشه حتي براي لحظه اي لبخند روي لبامون بنشينه وخونه دلمون پر از اميد به فردا بشه.....امروز براي من وباباجون يکي از همون روزهاست....بيست وپنج ديماه 1380 اولين روزي بود که ما باهم آشنا شديم.....ده سال پيش.....شايد به ظاهر همکار ولي هردو اعتقاد داريم که خداوند بزرگ از همون روز توي دفتر سرنوشت ما يه نقطه مشترک گذاشت وبرگهاشو به هم سنجاق کرد...سنجاقي از جنس محبت....برگهايي که سعي کرديم هر سطرشو فقط وفقط با قلم عشق وجوهر صداقت رقم بزنيم....برگهايي که حالا با بودن تو رنگي از شادي واميد روز افزون هم داره.....نازنينم....امروز به يمن رسيدن اين سالروز بازم دلم ميخواد دلنوشته اي رو از اعماق وجود به باباجون تقديم کنم وبه خاطر اينهمه لحظه هاي بي مثال که براي منو تو بوجود آورده بر چشماي نجيبش بوسه بزنم......اين شعر ذره اي از دوست داشتن وعشقي که به وجود مهربونش هديه ميکنم.....
 
دوست دارم چون دلمو نمی شکنی تو
بیشتر از خودم فکر منی تو
دوست دارم چون همیشه کنارمی تو
خسته که باشم بی قرارمی تو
 
 
به خاطر دلت که دریاس
چشایی که تموم دنیاس
همیشه از خودت گذشتی
به خاطر همین که هستی دوست دارم
 
 
تو واسه من نفسی
نیست مثه تو کسی
یه ستاره روی زمینی
تو پاک و مهربونی
تو قدرمو می دونی
توی دنیا بهترینی
 
تو واسه من نفسی
نیست مثه تو کسی
یه ستاره روی زمینی
تو پاک و مهربونی
تو قدرمو می دونی
همین که هستی بهترینی ....بهترینی....بهترینی
 
 
دوست دارم....... چونکه تکیه گاهمی تو
تو گریه هام همیشه پناهمی تو
دوست دارم...... چون تو شبا ستارمی تو
همه می گن نیمه ی گمشدمی تو
 
 
به خاطر دلت که دریاس
چشایی که تموم دنیاس
همیشه از خودت گذشتی
به خاطر همین که هستی دوست دارم
 
 


[موضوع : ]
[ 25 دی 1390 ] [ 7:47 ] [ مامان کیانا ]

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

 

 

زندگی، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ !!!

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد،

قدر این خاطره را ، دریابیم  (روانشاد سهراب سپهري)

کياناي من


 

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 13 دی 1390 ] [ 22:33 ] [ مامان کیانا ]

کوچولوی مهربونم .......

میدونی که اینروزا نی نی وبلاگ ....دوست همیشه همراهمون یکساله شده.......همونی که بودنش باعث بوجود اومدن دفتزچه خاطرات مجازی من واسه گل دختری مثل تو  بوده....برای من وتو که از روزای اول تولد نی نی وبلاگ باهاش همراه شدیم...این روزا خاطره پاگرفتن این وبلاگو هم برامون زنده میکنه.....يادمه طبق معمول داشتم توي ني ني سايت ميچرخيدم که تبليغ ني ني وبلاگو ديدم ويکهو ذهنم جرقه زد .....بعد هم که ديگه ميدوني چي شد....استارت وب تو زده شدو..................تا امروز

حالا باز دلم هواي گذشته ها رو کرده...دوست دارم باز برم سراغ عکسا....باز غرق بشم توي خاطزه هاي خوب که تو برامون ساختي....امروز هرچند که اين چند خطو نوشتم ولي دلم ميخواد بازم عنوان اين مطلبو بذارم ((بدون شرح))بعد هم چند تا از عکساي نازتو که تا حالا نذاشتم برات بذارمو خودمم از ديدن دوباره اونا کيف کنم......پس تو هم بيا با مامان همراه شو عزيزترينم....بيا باهم ببينيم که چه روزايي رو گذرونديم وچه راه درازي رو در کنار هم پيش رو داريم....بيا نازنينم.....بيا......

کيانا

چراغ خونه

 

کيانا عشق مامان

گل گلخونه

عزيز دردونه

 عسل مامان

هديه خدا

بهترينم

نفس بابا

نازدونه

يکي يکدونه

ميوه زندگي

آبنبات مامان

کياناي مامان

شيرين بلا

ناناز طلا

ستاره دلم

ماه آسمون

عشق بابا

خانوم خانوما

نازي يکدونه

تمام زندگي



[موضوع : ]
[ 11 دی 1390 ] [ 22:33 ] [ مامان کیانا ]

عسل بانو سلام .......

 امروز ميخوام برات از شب يلداي امسالمون بگم......

دختر ناز مامان اين دومين شب يلدايي بود که کنارمون بودي وجمع خونوادگيمون با بودن تو  واقعا رنگ ديگه اي داشت.... ميدوني که ما طبق قراره اول ازدواجمون هرسال به نوبت ميريم خونه يکي از پدرومادرا....امسال هم نوبت خونه باباهوشنگ بود.....

کيانا وباباهوشنگ

يادش به خير شب يلداي پارسال  که تو هندونه مامان شده بودي ومن از ته دل آرزو کردم هزار تا شب يلداي عمرتو ببيني......

يلداي 89

روز چهارشنبه از اداره که برگشتم خونه همه در تکاپوي مراسم شب يلدا بودن...خاله گلي که مثل هر سال مشغول درست کردن سوهان عسلي وآجيل مخصوص بود.... بعدهم که خاله هنگامه وخاله افسانه اينا اومدن وخونه حسابي شلوغ شد....بعد از يکساعت گپ وگفت، من وتو مشغول لباس پوشيدن بوديم که ديديم باباجون غافلگيرمون کردو زود اومد تا به ترافيک معمول اين شبها نخوريم....

بالاخره رفتيم خونه بابا هوشنگ...عزيزجون با سليقه خاص خودش همه چيزو آماده کرده بود....تو هم حسابي ذوق کردي وشروع کردي به کنجکاوي وسائل روي ميز.....

کيانا

وقتي عموها اومدن وجمعمون تکميل شد نوبت هنرنمايي شما رسيد....اي ناقلا ميدوني منظورم چيه ....بعلللللللللللللله...ناناي کردن جنابعالي رو ميگم...آخه تازگيا رفتي توي فاز ناناي وانصافا ...اگه ريا نباشه بايد بگم خيلي هم حرفه اي شدي....جوريکه من همش با خودم ميگم چطوري اينقدر دقيق اينارو ياد گرفتي.....تازه ناناي کردنت هم آداب مخصوص داره...حتما بايد کلاه بذاريو يه شال هم بندازي دور گردنت تا اول رقص اصيل ايروني رو انجام بدي بعد هم با عوض شدن آهنگ سريع کلاه وشالو بندازي زمينو  تند وتند برقصي ....حالا اين وسط وظيفه زدن آهنگ و خوندن با کيه...خوب معلومه کي بهتر از منو باباجون.......(پدر ومادر که ميگن يعني همين ديگه....بايد توي همه زمينه ها فرزندشونو همراهي کنن)

کيانا وناناي

کيانا وناناي

خلاصه چي بگم برات ....اينقدر باباجون خوند و شما رقصيدي و باباهوشنگ ازت فيلم وعکس گرفت تا نوبت به شام وبعد هم مراسم شب يلدا رسيد.....

کيانا ويلدا

جاي همه اونايي که توي دلمون بودن وپيشمون نبودن خالي.....

بهمون خوش گذشت....خوردنيارو خورديم....از خاطره هاي شباي يلدامون گفتيم.....تفال به حضرت حافظ زديم......عکس يادگاري گرفتيم واز بودن با هم خدارو شکر کرديم...از اينکه يک سال ديگه بهمون فرصت داد تا محبت وعشق بودن با هم رو نثار هم کنيم....ميدوني من هميشه توي هر مناسبتي که پيش مياد....وقتايي که همه شاد وخوشحال سرگرم حرف وخنده هستن ...به سال بعد فکر ميکنم....با خودم ميگم خدايا ميشه سال ديگه همين جمع گرم وصميمي در کنارهم شاد باشن واز خاطره خوب امسال تعريف کنن؟؟؟؟

پايان شب يلدا

نازنين دخترم ....اين شب يلدا هم گذشت وفقط خاطره اش باقي موند....مثل سالهاي قبل که با ديدن عکسا وفيلماش لبخند مياد روي لبامون.......

 ميدوني که من چقدر عاشق اين لبخند هام....عاشق ديدن اين عکسا ومرور کردن خاطره هاشون....حالا ديگه به کلکسيون عکسام خاطره شب يلداي 90 هم اضافه شده......از حالا به فکر ساختن خاطره ي بعدي ام......يه خاطره ناب وبي مثال.....آخه ديگه چيزي تا سالروز اومدنت به زندگي ما نمونده....

                       تولد دو سالگي فرشته کوچک خوشبختي....

 

کياناي مامان



[موضوع : ]
[ دوشنبه 5 دی 1390 ] [ 22:32 ] [ مامان کیانا ]

نازدار مامان سلام ......

نميدونم چرا يه مدتيه هر کاري ميکنم نميتونم مثل قديما زود به زود برات بنويسم وبا هم مادر ودختري حرفاي خوب خوب بزنيم...اين هفته هم روزاي پرکاري رو داشتيم ...چه توي محل کار چه توي خونه.....آخر هفته هم مهمون خاله هايده بوديمو حسابي دلي از عزا درآورديم.....آخه خاله همه خانواده رو دعوت کرده بود خونه شون براي همين ما خانوما از صبح پنج شنبه رفتيمو آقايون هم بعدا اومدن.......

کيانا

تو هم که بابودن پسرخاله ها ودختر خاله ها ديگه سر از پا نميشناختي و انقدر ذوق کردي که شادي رو ميشد توي چشماي معصوم ولپاي گل انداخته ات ديد.....

کيانا وپسرخاله ها

کيانا

 اينجور وقتا با خودم فکر ميکنم که خدارو شکر تو بچه اجتماعي هستي و چقدر از بودن با همسن وسالاي خودت خوشحالتري .....ميدوني اين طرز رفتار تو خيالمو براي مهد کودک گذاشتنت راحت ميکنه...هرچند ماماني اينا تا حرف از مهد کودک مياد مخالفت ميکننو ميگن که تو حالا حالاها پيش اونا هستيو لازم نيست مهد بري .....ولي من عقيده دارم از 3 سالگي مهد کودک خيلي برات مفيده وتوي آينده ات خيلي اثر داره.......مخصوصا که ميبينم که تو نياز به همبازي ودوست حتي از همين حالا هم داري...مثلا وقتي ميريم خونه منو ميبري توي اتاقت وتا باباجون بياد بايد باهم بازي کنيم...تو تمام عروسکاتو ميچيني وبرامون غذا درست ميکني و به خورد ما ميدي...بعد هم من بايد تک تک اونارو مثل تو بخوابونمو خودمم روي پاي تو بخوابم ولالايي مخصوصو برام بخوني..........وهزار تا بازي ديگه....من عاشق اين خلاقيت توام....عاشق اينکه تک تک کاراي منو مو به مو تقليد ميکني.....

داشتم برات ميگفتم که خونه خاله هايده حسابي بهت خوش گذشت طوريکه وقت برگشت گريه کردي که(ميخوام بمونم) آخه اين جمله رو تازه ياد گرفتي....هرروز که از خونه ماماني ميخوايم بريم تو همينو ميگي....ولي تا من حاضر ميشم زود ميدوي وميگي (مامان جون بغل.....بليم خونمون)

راستي ميدوني که خانوم کوچولو..... عروسک قديمي خاله  هم با ما اومد خونمون......آخه تو اونروز اينقدر دلبسته اين عروسک شدي که خاله وقت برگشت با اصرار داد بهت......

کيانا وعروسک

 منم هرچند از اينکه تو به اينکار عادت کني زياد راضي نبودم ولي از ديدن حالت صورتت وقتي عروسکو بغل ميکردي.... ديگه مخالفت نکردم....

حالا من وتو اسمشو گذاشتيم....ملودي.....اين اسمو به خاطر خاله هايده اتنخاب کردم که خيلي دوستش داره ولي خدا بهش دختر نداد تا اين اسمو روش بذاره........

کيانا وعروسک

چند روزي بود بيني ات گرفته بود ...ترسيدم که خداي نکرده سرما خورده باشي ...رفتيم پيش آقا دکتر...خدارو شکر که چيزي نبود...گفت براي خشکي هواي خونه است وآلودگي هواي بيرون.....دکتر گفت توي اين هوا بچه هارو اصلا نبايد بيرون برد ......ومن خيلي دلم براي همه ني نيا سوخت که حتي براي يه بيرون رفتن معمولي هم مشکل دارن......(خدايا خودت به داد غنچه هاي ما برس.....)

کيانا

نازدونه من اينم از حرفاي امروز دل مامان براي تو چراغ خونه......تا روزي ديگر وسلامي ديگر.....ميبوسمت هزار بار



[موضوع : ]
[ شنبه 3 دی 1390 ] [ 22:32 ] [ مامان کیانا ]

گل گلدون من سلام......

مامانو از بابت تاخيرش ببخش......

هفته گذشته از روز دوشنبه تا آخر هفته هر لحظه وهر جا با تو ودر کنار تو بودم وميدوني که طبق قراري که بين خودمو خودته روزايي که تعطيلم از دنياي مجازي خبري نيست....و صد البته غير از قرارمون حرمت اين ايام هم برام مهم بود......

خلاصه دليل نبودن وننوشتن من همين بود وبس....

امسال محرم براي خونواده سه نفري ما يه حال وهواي ديگه داشت...آخه امسال تو ديگه کاملا همه چيزرو درک ميکرديو ميفهميدي ....هرچند که ما مثل هميشه  فقط روز عاشورا و اونهم به خاطر اداي نذرمون رفتيم بيرون ودسته هاي عزاداري رو از نزديک ديديم ولي تو چنان از اونها تاثير گرفتي که تا چند روز بعد هم با خودت سينه ميزدي وزير لب ميگفتي (شهيد تربلا حسين)

کيانا ومحرم

 

مخصوصا که دو تا پسر خاله های مهربونت هم بودنو تو همش سعی میکردی کاراي اونا رو تقلید کنی.......

پسرخاله ها 

 

وقتي مردم ميديدي که زنجير ميزدن با تعجب نگاه ميکردي....بعد که برگشتيم خونه يکدفعه اومدي پيشم ودستاتو باز کردي وگفتي (ماماجون ديدي من زندير ندارم)

کيانا

ميدوني نازنينم گاهي با خودم به معناي اين شعر فکر ميکنم(اين حسين کيست که عالم همه ديوانه اوست.....) وهميشه هم به يک نتيجه ميرسم و اون اينکه : عشق به امام حسين با گوشت وپوست همه ما عجين شده...شايد به خاطر اينکه ماماناي همه ما توي ماه محرم چه وقتي که توي دلشون بوديم ....چه اونوقتي که مارو شير ميدادن ....يا وقتي که روي زانوهاشون گوشه يه مسجد خواب بوديم...مارو با عشق به حسين پرورش دادن وبه اين دليله که اين نغمه هيچوقت از گوشمون بيرون نرفته... يادم مياد چند سال پيش ...حدود بيست سال ....شايد هم بيشتر.....وقتي ماه محرم نزديک ميشد يه شور عجيبي توي دلم داشتم....آخه اونموقع ها محرم توي پاييز و تابستون بود وما هميشه ميرفتيم جاده چالوس.......نميدوني چه حال وهوايي داشت....تا به امروز هيچ مجلس امام حسيني رو به اون شور وحال ومعنويت نديدم....شبها بعد از نماز، مسجد محل عزاداري رو شروع ميکرد...مردها اول نشسته سينه ميزدن...بعد که مداح به صداش شور ميداد  گرد مي ايستادن وسينه ميزدن...ما بچه ها از طبقه بالاي مسجد که قسمت خانومها بود پرده رو ميزديم کنار ونگاه ميکرديم.....يادمه اولين تصوير براي من هميشه ديدن قامت آقاجوني بود که وسط دايره مي ايستاد وميانداري ميکرد...بعد هم ميگشتم دنبال چهره هاي آشناي ديگه....برادر ....پسرعموها......بعد از چند دقيقه هم چراغها خاموش ميشد و اين اوج عزاداري بود .....تا مداح شروع به خوندن اين شعر ميکرد(بر مشامم ميرسد هر لحظه بوي کربلا......)صداي گريه زنها ومردها بلند ميشد وهميشه آخر اين نوحه آقاجوني بلند ميگفت (شه با وفا اباالفضل...)وبقيه همه با هم ميگفتند (معدن سخا اباالفضل).....واي که ديگه توي هر سني بودي اختيار گريه ات با خودت نبود...مخصوصا من که از شنيدن صداي لرزان آقاجوني اشکم سرازير ميشد و هيچ وقت دليلشو نفهميدم....

صبح عاشورا هم براي خودش برنامه خاصي داشت....اول همه جمع ميشدن توي مسجد....بعد سينه زنان راه ميافتادن به سمت خونه کسانيکه سيد بودن يا شهيد داشتن.......نوحه اين روز هم خاص بود....دو گروه ميشدن وميخوندن(امروز عاشوراست يا عيد قربان است.....کرب وبلا يکسر از خون گلستان است) وبا يک يا حسين بلند راهشونو ادامه ميدادن........واي که هنوز بعد از اينهمه سال صداي اون مردم توي گوشمه.......بوي اسپند.....عطر گلاب....مزه دلنشين شربت مخصوص عاشورا.....چشماي پف کرده اطرافيان.......همه وهمه توي ذهنم مثل يه فيلم حک شده.......

کياناي مامان ....عزيزدلم....مثل همه وقتايي که برات از گذشته حرف ميزنم گفتن ونوشتن اين حرفها هم واجب بود....حرفهايي که نه تنها حالا و اينجا برات نوشتم بلکه وقتي بزرگ شدي بارها وبارها هم براي تو خواهم گفت تا مثل من توي جان و روحت حک بشه...هرچند من اطمينان قلبي دارم که تو هم مثل من اين کوله بار زيباي عشق رو با خودت داري......

دردونه مامان امسال محرم هم گذشت ...مثل همه سالها...

بازم محرم خواهد اومد...مثل هميشه.....چه ما باشيم وچه نباشيم...فقط خدا کنه توشه اي که از اين روزا برداشتيم عشق خالص باشه وريا و خرافات و تزوير توش راه پيدا نکنه......

دختر نازم يادت باشه امام حسين به عزاداري من وتو  هيچ احتياجي نداره وما فقط به خاطر بقاي حرمت اون بزرگوار وصفاي باطنمون براش اشک ميريزيم.....يادت باشه امام حسين ويارانش مظلوم بودن ولي اين مظلوميت به معناي ضعف اونها نيست.....يادت باشه براي درک اين واقعه و دونستن هدف اماممون بايد تلاش کرد...مطالعه کرد وديد وشنيد.....اگه يه روز  اين دل نوشته مامانو خوندي و اراده کردي تا قدم توي اين راه بذاري........ بدون که مامان مثل هميشه کنارته...اگر خدا بخواهد...



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 23 آذر 1390 ] [ 22:31 ] [ مامان کیانا ]

دخترکم سلام....یه سلام گرم گرم گرم توی یه روز سرد...اینروزا هوای تهرون خیلی سرد شده...انگار امسال ننه سرما برای اومدن و پهن کردن چادر سفيدش عجله داشته ودلش ميخواسته که زودتر بياد و توي شهرمون خونه کنه.....راستشو بخواي من از اومدن سرما هيچوقت کاملا راضي نيستم...آخه سرما وبرف که از راه برسه ديگه نميشه با خيال راحت همراه تو پياده روي کردو رفت خريد...چيزيکه من عاشقشم ....

حالا ديگه اول بايد فکر سرما بود...فکر خوب پوشوندن تو که نکنه يه وقت سرما بخوري(هرچند من اعتقاد دارم دليل اصلي سرماخوردگي سردي هوا نيست وربطي به اون نداره)به خاطر همين توي اين روزا ديگه فکر خريد رفتن وگردش برام چندان دلچسب نيست مخصوصا اينکه هوا هم زود تاريک ميشه و وقت زيادي براي گشتن سرفرصت وجود نداره....

ولي با اين همه من مطمئنم براي هر موقعيتي هميشه يه راهي هست ...اصلا ذات آدم همينه که توي هر حالتي خودش راه زندگي دلچسبو پيدا ميکنه .......مثلا خوشبختانه موقعيت خونه ما جوري که به دوتا خيابون مرکز خريدخيلي نزديکه ...مخصوصا چيزاي تزئيني ولوازم خونه(واي نگفته دهنم آب افتاد)  نميدوني راه رفتن وقدم زدن توي اين خيابوناوفقط نگاه کردن به ويتريناشون چقدر روح آدمو تازه ميکنه .....يه شهر کتاب خوب وفعال هم داره که میشه ساعتها به همراه تو اونجا سرگرم بود.....

راستي گل قشنگم....يه خاطره خوب يادم اومد....

يادت مياد آخراي تابستون يه روز پنج شنبه باهم رفتيم بيرون...

اوايل يکي از اين خيابونا بهت گفتم :(الان ميريم یه جای خوب...میریم شهر کتاب...برات کتاب ميخرم...اسباب بازيا رو ميبينيم....ني ني هارو ميبينيم)

ولي سر راهمون اول رفتيم برات گل سر بخرم...واي مگه گذاشتي ....مثل نوار پشت سرهم ميگفتي (بليم شهرتتاب) ديگه چاره اي نبود....رفتیم....وقتي رسيديم و داخل شدیم با صداي بلند گفتي (مامادون ايندا شهر تتابه)نميدوني.... همه برگشتن نگات کردن وخنديدن....خلاصه نيم ساعتي توي قسمت کودکان چرخيديمو خريد کرديم...برام جالب بود که نه به چيزي دست ميزدي ونه چيزي رو برميداشتي...فقط وقتي بهت ميگفتم (کيانا اينو ميخواي برات بخرم؟)با همون ناز مخصوصت ميگفتي :بله.....(فداي بله گفتنت)ولي چشمت روز بد نبينه که تا پامونو گذاشتيم بيرون تو شروع کردي به تکرار نوار...(مامادون بليم شهر تتاب)هرچقدر خواستم سرتو گرم کنم فايده اي نداشت...باز بعد از چند دقيقه يادت ميومد....خلاصه نذاشتي مامان مغازه هاي باب ميلشو ببينه... از نيمه راه برگشتيم ...دوباره پيش به سوي شهر کتاب....

چه روز خوبي بود....خوشحالم که خوشحال بودي نازنينم....بعد از اون روز سعي ميکنم هرچند وقت يک بار ببرمت اونجا تا روحت تازه بشه...چه ميدونم شايد مثل مامان که از ديدن وسائل آنتيک وتزئيني دلش ضعف ميره تو هم از ديدن شهر کتاب وخريدن کتاباي رنگي به وجد مياي.....

واي واي واي دخمل فرهنگي من.... خودم خجالت کشيدم از اين تفاوت ....

ميدونم...میدونم که اين روزاي سرد وبرفي به سرعت برق وباد ميگذره وبازم روزاي گرم وآفتابي از راه ميرسه...ميدونم که بازم دوتايي دست توي دست هم ميريم شهر کتاب .....تو بزرگتر ميشيو من با تجربه تر ....میدونم...ميدونم که بازم برات مينويسم...چه يه روز سرد برفي باشه ...چه يه روز داغ تابستوني....چه فرقي ميکنه......مهم دل منه که از وجود مهربون تو گرمه گرمه...... لبريز عشقه....

حالا بعد از همه اين حرفاي خوب ميخوام چند تا عکس جديد برات بذارم....عکساي يه دخمل ناز وماماني که ميخواد ببينه توي کمدش چي داره...

کيانا در کمد

 کيانا در کمد

کيانا در کمد

 

 کيانا در کمد



[موضوع : ]
[ سه شنبه 8 آذر 1390 ] [ 22:31 ] [ مامان کیانا ]

پیش ازآنی که عزادار محرم باشی

سعی کن درحرم دوست تو محرم باشی

خاک ازحُرمت شش گوشه او حُرمت یافت

گرشوی خاک رهش قبله عالم باشی

                          منزلت نیست ترا بی مدد مهرحسین

                                گرچه موسی شوی و عیسی مریم باشی

                              گرچه نیکوست به اندوه و غمش ناله زدن

                               سعی کن زینت این روضه و پرچم باشی

همره زمزم اشکی که ترا بخشیدند

می توان مُحرم بیت لله اعظم باشی

به همان دست وسروسینه مجروح قسم 
 
شرط عشق است براین زخم تومرهم باشی


[موضوع : ]
[ 6 آذر 1390 ] [ 22:30 ] [ مامان کیانا ]

برگ گلم سلام.....چند روز پيش ايميل يکي از دوستاي گلم فکرمو حسابي مشغول کرد ومنو برد به روزاي خوب زندگيم،زماني که مثل تو کوچولو بودم .....وهمين شد سوژه نوشتن دوباره براي تو نازنينم ،تا بدوني دنياي مامان وبابا وقتي کوچولو بودن با چه چيزايي پرشده بود.....وچقدر دوست داشتني بود وبي مثال.....

بهانه میگیرم ... دلم به دنیای کودکی هایم میرود

به پاره کردن کتاب های درسی دقایقی بعد از آخرین امتحان خرداد

به تابستان هایی که صبحش جای مدرسه با کارتون پر میشد

تلویزیون هایی که عین اتاق خواب ، برای باز کردن درش باید از مادر اجازه میگرفتی

آه که چه دنیایی بود .... وقتی هر کارتون را آنقدر باور میکردی که با شخصیت هایش
چنان هم دردی می کردی که به خواب هایت هم سرایت میکرد

دور دنیا در هشتاد روز ، میچرخیدی و به ساعت بزرگ لندن فکر میکردی

و انتهای هر قسمت دلهره داشتی نکند سر ِ هشتاد روز نرسد و شرط را ببازد

دنیایم بوی جنگل میگرفت در کوهستان آلپ

در چشم های آنت که هیچ وقت به روی دنی نیاورد مادر به خاطر تولد تو مرد

یا لوسیَن که هیچوقت خودش را برای فلج شدن دنی نبخشید

دلم گمشدن که میخواست به خانواده ی دکتر ارنست فکر میکردم

به قایقی که تمام دنیایشان بود ... که اگر ساخته می شد ... که اگر ............

هوا بارانی که میشد پرین یادم می آمد

و یک کالسکه ... که پیرمردی در آن نشسته است ....

پاریکال ، تنها رفیقش بود که از راز هایش خبر داشت

و سگش " بارون " که پای یک چشمش سیاه بود ، انگار با تمام دنیا دعوا دارد

دیوانه ی مِمُل بودم با آن موهای خاکستری که روی زمین میکشید

آقای جهانگرد که فقط دو تا چشم بود اما همه چیز را میدانست ...

و دختری که تنها میدانستم مهربان صدایش میکنند ... با چشم های آبی ِ پر از غم

پنچشنبه ها غروب ، روز خوش شانسی های لوک بود

مردی که سایه ی خودش را هم با تیر میزد

و یک احمق دوست داشتنی به اسم (بوشوگ )

که همیشه راه خانه را گم میکرد اما به موقع میرسید

تا گند هایش به داد خنده های ما برسد

جمعه اما حکایت دیگری داشت

از دست های پر توان کاراگاه گجت تا " مادر خانومی " گفتن های زی زی گولو

که اسمش به عنوان طولانی ترین اسم از کتاب گینس جا مانده بود

ساعت 2 که میشد ،

اخبار که شرش را از سر کودکی هایمان کم میکرد دنیا دوباره به کاممان بود

جنون میگرفتم با آن شرلی ، دختری با موهای قرمز که طاقچه ی وسیع پنجره اتاقش

نیمه شب ها تختخوابش میشد ،

از بس که قبل خواب به دور دست نگاه میکرد و خیال میبافید

فوتبالیست ها با تمام دروغ های که به خوردمان میداد

اما باور کردنش را ترجیح میدادیم

شاید یواشکی هم آرزو میکردیم کاش دنیا اینگونه بود

دو قلو ها که هیچ جوره دو قلو به چشم نمی آمدند حتی با حقه های دوبله

و دست هایی که میگرفتند و معجزه میکردند

از تمام اینها بگذریم

جودی ابت ، با آن پدر لنگ درازش

دیوانــــــــــه ای که از در و دیوار ِ هر چیز که ارزش کشف کردن داشت بالا میرفت

بی آنکه برایش مهم باشد دیگران چه فکری میکنند

چه دنـــــــــــــیایی بود ......................

این روز ها دلم الفی اتکینز می خواهد

پسری با چند تار موی سیخ بر کله ی گردش

که وقتی پدر سر  کار میرفت

روی صندلی می ایستاد و بلند داد میزد :

(مــــــــــــن از هیچ چی نمی ترسم ....نه از تنهایی .... نه از تاریکی ......................)

کاش دنیا همان میماند.............
حالا لی لی پوت دیگر یک سرزمین کارتونی نیست

وقتی اطرافمان پر از چشم هاییست که ترجیح میدهند یک نگاه بلند را انکار کنند وقتی ارتفاع خودشان پایین است ..................

این روز ها افسانه سه برادر تنها افسانه است .... لاغر ها به چاق ها میخندند

و دستگاه پروفسور بالتازار هم از کاری از دستش بر نمی آید ....

رابین هود ها از عمق شر وود به کافه های خيابان انقلاب روی آورده اند

هیچ میتی کمانی آنقدر بزرگ نیست که هرج و مرج اجتماع از آن حساب ببرد

و دستمال قدرت داداش کایکو تنها پرچم سفیدی شده که صلح می خواهد

و دنیای کودکان اطرافمان آنقدر مدرن شده که می فهمند :

((حتی اگر تمام شب را برای دختری به نام نل دعا کنند ،

هیچگاه مادرش را پیدا نخواهد کرد ))

کياناوباباجون



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 2 آذر 1390 ] [ 22:29 ] [ مامان کیانا ]

فرشته نازم سلام....

جونم برات بگه که ......هفته پر سر و صدايي رو در کنار هم گذروندیم...

روز عید که مهمون داشتیمو سرمون حسابی شلوغ بود.....

بعد هم که دایی باباجون از سفر مکه برگشته بودن وآخر هفته ولیمه دعوت داشتيم....

توهم برای خودت خوش بودی...روز مهموني که با عمو کامبيز حسابي بازي کرديو آنقدر از ته دل خنديدي که اشک توي چشمات جمع شده بود...منم که از صداي خنده هات از ته دل شاد ميشدم.....

توی مراسم ولیمه هم یه دوست پیدا کردی و با اينکه ازت بزرگتر بود مثل مامانا دستشو میگرفتی و دور سالن ميگردونديش...وقت رفتن هم هرکس باهات خداحافظي ميکرد ميگفتي(خوش آمدين)

کيانا

ميدوني دخمل گلم وقتي اينجور مراسمها پيش مياد من از بودن وداشتن تو حسابي ذوق زده ميشم...از اينکه ميبينم تو چقدر زندگي اجتماعي منو تغيير دادي.....اينکه حالا بايد علاوه بر ظاهر خودم به فکر ظاهر آراسته تو هم باشم.....مخصوصا که تو يک دختري و من از همون نوجووني آرزوم داشتن يه دختر کوچولو بوده که لباساي ناز وخوشگل تنش کنم و موهاي قشنگشو مثل عروسکام درست کنم....

کيانا

خدارو شکر که آرزوم برآورده شد وخدا دختر نازنينو خوش زبوني مثل تورو نصيبم کرد.....

شيرين تر از عسل مامان...تو هم با اون دل پاکت آرزو کن زيارت خانه دوست نصيب ما وهمه آرزومندان واقعي بشه.....

 

کيانا



[موضوع : ]
[ دوشنبه 30 آبان 1390 ] [ 22:28 ] [ مامان کیانا ]

 

چون نامه ي اعمال مرا پيچيدند....

بردند به ميزان عمل سنجيدند!

بيش از همه کس گناه ما بود ولي...

آن را به محبت علي بخشيدند

 

**عید بزرگ شیعیان.....عید غدیر ...عید علی (ع)هزاران بار فرخنده باد....**

 دختر عزيزتر از جونم.....عيد تو هم مبارک.....

در حيرتم از اينکه عشق به مولا علي از حالا توي وجودت خونه داره...هنوز هم که هنوزه وقتي ميخواي از جا بلند بشي (يا علي)ميگي......دلم ميخواد انشاا...بعدها که بزرگ شدي با ديده وعقل خودت معنويات زيباي دينت رو کشف کني و دينداريت ارثي نباشه.....دلم ميخواد خودت با دلت براي شناختن ،علي،اين روح بزرگ بشري تلاش کني.......دلم ميخواد بپرسي وبپرسي وبپرسي تا به يقين برسي.....ومن مثل هميشه کنارتم.....مثل هميشه....اگر خدا بخواهد

کيانا

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 23 آبان 1390 ] [ 22:28 ] [ مامان کیانا ]

گلبرگ مامان سلام.....چند روزیه هوای تهران فوق العاده سرد شده....از دیروز هم بارش برف شروع شده وهمه رو غافلگیر کرده....آخه هیچوقت توی آبان ماه سابقه سرما وبرف رو نداشتیم.....خدارو شکر....(هرچه از دوست رسد نیکوست) به خاطر همین صبحها کاملا میپوشونمت....کلاه بافتني و جوراب کلفت ....مثل ساندويچ ميپيچمت لاي پتو وبغلت ميکنم.....ميدوني ماماني شايد باورت نشه ...ولي هرروز صبح که ميام توي پارگينک وميشينم توي ماشين تا باباجون درو ببنده وبياد پايين ذل ميزنم به صورت نازت که توي خواب خوشه وهزار بار خدارو شکر ميکنم که خيالم از بابت رفت وآمد با تو راحته...وقتي مامانارو ميبينم که کنار خيابون ...بچه ها توي بغلشون ايستادن منتظر ماشين يا سرويس...اونم توي اين هواي سردو برفي...از ته دل ناراحت ميشمو دلم ميگيره.....باباجون هميشه ميگه (اگه آدما به  اين فکر کنن که شرايط بدتر از خودشون هم وجود داره ...اونوقت ميبينن که زندگيشون شاهانه است)

آخه منم بيشتر وقتا مخصوصا صبح زود که ميايم بيرون دلم ميگيره....با خودم ميگم کاش سر کار نميرفتم ومجبور نبودم صبحها تورو زابراه کنم...هرچند که خداروشکر بيشتر وقتها خوابي وهمين منو تسکين ميده.......ولي چه ميشه کرد....

خلاصه نازنينم... هوا سرد شده وتوهم به خاطر اين برف وسرما حرفاي جديد ياد گرفتي....ديروز  صبح که زنگ زدم با اون زبون شيرين تر از عسلت به من ميگي (مامان جون بف مياد...خيس نشي) بعد از ظهر باهم پشت پنجره وايساديم ...منتظر باباجون....با همون اداي مخصوصت به من ميگي((باباجون مياد....چت داره(چتر)...خيس نميشه))

عزيزکم.....من فداي دونه دونه حرفاي قشنگت.....هرچند بيرون هوا سرده ولي خونه دل من باوجود تو گرمه گرمه.......هميشه بمون مادري.....هميشه بمون

تويه روز سرد برفي

با دلم مثل  پرنده

لب حوض ...کنار نرده

هرچي گشتم جاي گرمي

بهتر از قلبت نديدم...

ميشه دوستم داشته باشي؟

آخه بيرون خيلي سرده.....

کيانا

کيانا



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 18 آبان 1390 ] [ 22:27 ] [ مامان کیانا ]


                            

                               دخترم با  توسخن می گویم 

گوش  کن با تو سخن می گویم 

زندگی در نگهم گلزاری است

وتو با قامت چون نیلوفر، شاخه پرگل این گلزاری

من در اندام تو یک خرمن گل می بینم

گل گیسو .....گل لبها ......گل لبخند شباب

من به چشمان توگلهای فراوان دیدم

گل عفت..... گل صدرنگ امید........ 

گل فردای بزرگ........گل فردای سپید         

میخرامی وتورا مینگرم

چشم تو آینه روشن دنیای من است

توهمان خردنهالی که چنین بالیدی

راست چون شاخه سرسبزوبرومندشدی

همچو یک غنچه درختی همه لبخندشدی

دیده بگشای ودراندیشه گلچینان باش

همه گلچین گل امروزند

همه هستی سوزند

کس به فردای گل باغ نمی اندیشد

آنکه گردهمه گلها به هوس می چرخد، بلبل عاشق نیست

بلکه گلچین سیه کرداری است ، که سراسیمه دود در پی گلهای لطیف

تا یکی  لحظه به چنگ آردو ریزد برخاک

دست او دشمن باغ است ونگاهش ناپاک

تو گل شادابی، به ره باد مرو

غافل از باغ مشو

ای گل صد پرمن

با تو درپرده سخن می گویم

گل چوپژمرده شود جای ندارد در باغ

گل پژمرده نخندد بر شاخ

کس نگیرد زگل مرده سراغ

                                  دخترم باتوسخن میگویم

عشق دیدار تو برگردن من زنجیری است

وتو چون قطعه الماس درشتی کمیاب، گردن آویز براین زنجیری

تانگهبان توباشم زحرامی درشب

برخوداز رنج بپیچم همه روز

دیده از خواب بپوشم همه شام

دخترم گوهرمن           

گوهرم دخترمن          

توکه تک گوهر دنیای منی ،دل به لبخند حرامی مسپار

دزدرا دوست مخوان، چشم امید بر ابلیس مدار

دیو خویان پلیدی که سلیمان رویند ،همه گوهر شکنند

دیو کی ارزش گوهر داند....

نه خردمند نبود آنکه اهریمن را از سرجهل سلیمان خواند

دخترم ای همه هستی من

توچراغی، تو چراغ همه شبهای منی

توگلی.....  دسته گلی صدرنگی

پیش گلچین منشین

تویکی گوهر تابنده بی مانندی

خویش را خار مبین

آری ای دخترکم .......ای سراپا الماس

ازحرامی بهراس .......قیمت خود مشکن .....

قدر خودرابشناس....

قدر خودرابشناس ....

(روانشاد....مهدی سهیلی)

kiana



[موضوع : ]
[ شنبه 14 آبان 1390 ] [ 22:27 ] [ مامان کیانا ]

شکوفه زندگي...کياناي مهربون ما

چهار سال پيش در چنین روزی......دهم آبان ماه یکهزارو سیصدو هشتادو شش خورشیدی..من وباباجون يکي شديم.....يه روز خوب وبه يادموندني که بزرگترين وارزشمند ترين ثمره اش براي ما...تو هستي....يه گنج بي مثال.....

وحالا در آستانه اين روز دلم ميخواد  با همه وجود  تمام احساساتمو  به باباجون  تقديم کنم.....هر چند که شکر داشتنش همه لحظه ها وروزها با منه ولي در اين روزکه تمام خاطرات چهار سال باهم بودن مثل يه فيلم دلنشين براي من تکرار ميشه ....بازم دلم ميخواد هزاران بار از بودن وداشتنش شکرگزار باشم....پس اين شعر تقديم ميکنم به باباجون به کامران خوبم که بهترين داشته من از عشقه.....

((وقتی گریبان عدم با دســـــــــــــــت خلقت می درید))

((وقتی ابد چشـــــــــــــــــم تو را پیش از ازل می آفرید))

((وقتی زمین ناز تو را در آســـــــــــــــمان‌ها می کشید))

((وقتی عطــــــــــش طعم تو را با اشک‌هایم می چشید ))

                                                         ((من عاشق چـــــــــــشمت شدم نه عقل بود و نه دلی ))

                                                     ((چیزی نمی‌دانـــــــــــــــــــــــــم از این دیوانگی و عاقلی ))

((یک آن شد این عاشـــق شدن دنیا همان یک لحظه بود))

((آن دم که چشـــــــــــــــــمانت مرا از عمق چشمانم ربود))

((وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد  ))

((آدم زمینــــــــــــــــــی تر شد و عالم به آدم سجده کرد))

                                                      ((من بودم و چشـــــــــــــــــــــمان تو، نه آتشی و نه گلی))

                                                     ((چیزی نمی‌دانــــــــــــــــــــم از این دیوانگی و عاقلی ...))

 

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 10 آبان 1390 ] [ 22:26 ] [ مامان کیانا ]

سلام به روی ماه گل دخترم.......الهی هزار بار فدای قد وبالات بشم...این روزا  ثانیه به ثانیه در حال تغییر ی ....انقدر که گاهی وقتا نمیدونم از خوشحالی بزرگ شدن و رشد سریع تو خوشحال باشم ...یا از گذران تند وبی وقفه روزها ناراحت......ولی هرچه که هست از سلامتی وشادابی تو هزاران هزار بار خوشحالم و....شکر گزار......

امروز  میخوام برات از انار  بگم....وای که هنوز  نگفته دلم آب افتاد...

آخه خوردن انار توی خانواده ما ارثیه....همینکه اواخر شهریور ماه میرسه انار جزء میوه  اصلی خونمون میشه تا آخرای پاییز...دلیل اصلیش هم آقاجونیه که عاشق اناره ...از وقتی یادم میاد خاطره انار خوردن آقاجونی توی ذهنمه...آخه اینقدر با ولع انار میخورد که منم ناخودآگاه باهاش همراه میشدم...تازه انار خوردنش برنامه داشت و داره....مثلا هرروز بعد از نماز  صبح یه دونه انار میخوره ومیگه برای تصفیه خون خیلی مفیده ......یا اینکه خیلی منظم و تمییزانار میخوره  جوریکه حتی یکدونه هم از دستش نمی افته...اونموقع ها هروقت باهم انار میخوردیم به من  میگفت ((  انار  میوه بهشتیه ...هر دونه اش که بیفته زمین آدم دیگه بهشت نمیره...))منم همش مواظب بودم از دستم چیزی نریزه ....نکنه یه وقت از بهشت رونده بشم......

کاش بهشت رفتن به همین آسونی بود.....خلاصه که خوردن انار همینطوری بود که جزء جدانشدنی زندگی ما شد....حالا تو هم که بیشتر وقتا پیش آقاجونی اینا هستی برای خودت یه انار خور حرفه ای شدی....تا انار  میبینی با اون زبون شیرینت میگی (آقاجونی داد ...)

 چند روز پیش یه گزارش از تلویزیون پخش شد راجع به جشنواره انار....با خاله اینا کنجکاو شدیم که بریم اونجا...همه میگفتن واجبه که آقاجونی رو ببریم ......خلاصه به اتفاق رفتیم...اونم با مترو که باعث شد تو خیلی ذوق زده بشی ...هرچند کم وکسری زیاد داشت ولی رویهم رفته بد نبود...انواع واقسام انار ها از شهرهای مختلف وانواع رب انار و.....تو هم که همش میگفتی (اینا اناره...آقاجونی داد)خلاصه یکساعتی اونجا بودیم...منم طبق معمول یه رب انار ترش خریدم ....جای همه خالی....عسل مامان تو هم  خیلی دوست داری... هی انگشت میزنی ومیخوری...بهش میگی لباشک ....

اینم چند تا عکس یادگاری از جشنواره انارررررررررررررررررررررررررررر

kiana

 

kiana

kiana

kiana



[موضوع : ]
[ جمعه 6 آبان 1390 ] [ 22:25 ] [ مامان کیانا ]

سلام بهترینم....امروز برات یه شعر دارم که یادم نمیاد کجا خوندمش ولی چون خیلی با احساس ولطیف بود یادداشتش کرده بودم تا دوباره بخونمش....دیشب لابلای ورقهام پیداش کردم به دلم اومد که برای تو بنویسم شاید روزی از خوندنش لذت بردی واز همه مهمتر ازش درسی هم گرفتی.....پس بیا با هم بخونیمش نازنینم....

   کودک همسايه مي خندد

 خانه همسايه را باغي است مالامال رنگ و بوي

 چهره ها رنگ گل و خوشخوي

 مردمانش صبح با آواز مرغان و شميم نسترنها روي مي شويند

 خانه همسايه را آوازها شاد است

 در ميان خويش از پاکي و بهروزي سخن گويند

 خانه همسايه آري سبز و آباد است

 

 با پدر از شادکامي هاي آن همسايه مي گفتم

 چشم پر اندوه او برقي زد و آرام

 چون نياکانش خمار و رام

 سر به سويي کرد و با انگشت

 خانه همسايه ديگر نشانم داد

 با تاني گفت:

 "هيج مي بيني؟

 کودکان خانه همسايه ديگر همه غمگين و محزونند

 چهره ها زرد است و پژمرده

 چشمها بي حالت و مرده

 کورسويي از اميد و زندگاني نيست

 ردپايي از صفا و مهرباني نيست

 اسکلتها بيرق فقرند 

گوشتي بر استخواني نيست

 از فرا دستان خود بگذر

 بر فرو دستان و بر بيچارگان بنگر

 جز صداي شوم جغد نکبت و ادبار

 جز خرابي و تل آوار

 زآنطرف آيا نصيبي هست؟"

 از سخن ماند و خمار آلود لب بر بست

 بعد لختي باز لب بگشود:

 "هان پسر جان! شکر نعمت را به جا آور

 شکرها بايست در افعال و در انديشه داور!"

 

صبح روز بعد و صبح روزهاي بعد

 باز مي ديدم

 گوشهاي من به سوي خانه ی همسايه ی شاد است

 باز مي ديدم که با حسرت

 چشمهايم با شگفتي رو به سوي خانه ی همسايه ی خندان و آزاد است

 وآن همه اندرز پر حکمت که مي فرمود!

 ياوه و بيهوده و باد است!!!!!!!

koodak

 

 

 

 



[موضوع : ]
[ 1 آبان 1390 ] [ 22:25 ] [ مامان کیانا ]

دخمل قشنگه سلام......امروز دلم ميخواد از لواشک خوردنت توي اين روزا بنويسم......ميدوني که به برکت وجود باغ آقاجوني ودستاي مهربون ماماني هرسال اين موقع فصل برداشت لواشکخندهوتقسيم سهمه ونميدوني چه کيفي داره که هنوز يک ماه نشده همه سهمتو بخوري وبراي زمستون چيزي باقي نمونه ومجبور بشي دوباره از ماماني التماس دعا داشته باشي......

جونم برات بگه توي خونواده من از بچه گي به خوردن لواشک وآلوچه معروف بودم....انقدر زيادو باولع ميخوردم که ماماني مجبور ميشد يه جايي قايمشون کنه ولي من بازم هر طوري بود پيداش ميکردمو......تا تموم ميشد دست بردار نبودم....

حالا از اونجايي که ميگن بهشت وجهنم همين دنياست چند روزيه که خدا من رو هم به درد ماماني دچار کرده....آخه تو مدام در حال گفتن اين جمله اي(مامان دون لباشت بده) ومن نميدونم واقعا بايد چکار کنماوهوقتي هم که بهت لواشک ميدم اول ميگي (بليم تخت)منظورت اينه که بريم دوتايي روي تخت اتاق ما بشينيمو تلويزيونم روشن کنيمو لواشک بخوريم.......آخه بعد از ظهرها که ميريم خونه تا باباجون بياد کارمن وتو اينه که با سالي ومجله وکتاب وميوه بريم روي تخت مابشينيم ....اول تو يه کم بالا وپايين بپريو باهم شعر بخونيم بعد هم کتاب ورق بزني وميوه بخوري ...منم که يا بايد تلويزيون نگاه کنم يا هروقت شما بگين باهم بازي کنيم .......

داشتم ميگفتم عزيز دلم...وقتي بهت لواشک ميدم وميري روي تخت توي سه ثانيه همه رو ميذاري دهنتو تند وتند ميجوي....انقدر با لذت ميخوري که منم دهنم آب مي افته و باهات همراه ميشم......واقعا که توي لواشک خوردن کپي برابر اصل خودمي ناناز خانوم.........ببين تو رو خدا ....عاشق اين صورت لواشکيتم دخملي......نوش جونت..

کياناولواشک

کياناولواشک

کياناولواشک



[موضوع : ]
[ دوشنبه 25 مهر 1390 ] [ 22:23 ] [ مامان کیانا ]

کیانای مامان...فرشته کوچولوی خونه

بیستمین ماه زندگیت مبارک........

منو باباجون ازت ممنونیم که ذره ذره از زندگی مارو با اومدنت بیست بیست کردی....الهی همیشه و در تمام روزهای زندگیت ...بیست باشی دختر نازم

کیانا

(کیانای مامان/دیروز)

کیانا 

(کیانای مامان/امروز)

 



[موضوع : ]
[ جمعه 15 مهر 1390 ] [ 16:12 ] [ مامان کیانا ]

عزيز دل مامان سلام.......

اين روزا اوج لذت بردن منه از داشتن تو وبودنت توي زندگيمون.......آخه انقدرحرف زدنت شيرين ودوست داشتني شده که براي خودمم قابل تصور نيست........اطرافيان بهم ميگن (حرف زدنش مثل خودته)

اونجوري که ماماني وخاله ها تعريف ميکنن ونوار صدام ميگه من توي يکسالگي مثل بلبل حرف ميزدمو شعر ميخوندم...اونروزا اولين سالهاي انقلاب بودو تب شعراي ملي _ميهني داغ بود...منم هرچي شعر انقلابي بود حفظ شده بودمو ميخوندم.......(.انشاا...بعدها که بزرگتر شدي نوارو برات ميذارم تا گوش کني)حالا تو هم توي يکسال وهفت ماهگي مثل مامان کامل حرف ميزنيو شيرين زبوني ميکني.........نميدونم شايد همه بچه هاي همسن تو اينجوري باشن ولي من فکر ميکنم تو به جزئيات همه چيز خيلي دقت ميکني...مثلا ديشب با باباجون مشغول نقاشي بودي..به باباجون گفتي: دلخت بچش(درخت بکش) وقتي باباجون کشيد تو يه نگاه کرديو گفتي :باد مياد...باد مياد...من توجهم جلب شد يه نگاه به نقاشي کردم ديدم شاخه هاي  درختي که باباجون کشيده کج ونا مرتبه....خلاصه کلي خنديديم........هرچند که این موضوع فکر منو مشغول کرد....

ديروز صبح که رفتيم خونه ماماني عروسک هميشه همراهتو(سالي)يادمون رفت ببريم....از اداره که زنگ زدم خاله گفت( چرا سالي رو نياوردي کيانا همش از صبح بهونه شو ميگيره.)

بعداز ظهر که با باباجون برگشتيم خونه....درو که باز کرديم طبق معمول نشستي زمينو کفشا وجوراباتو در آوردي...بعد يکهو چشمت افتاد به سالي که روي مبل بود...رفتي طرفش ....منم حواسمو جمع کردم ببينم چه کار ميکني......ديدم بغلش کرديو به زبون خودت گفتي:تو توجا بودي اش صب عديسم(تو کجا بودي از صبح عزيزم)واي خدا باورم نميشد با باباجون مات ومبهوت حرکاتت بوديم انگار بچه خودتو بغل کردي....طبق معمول جيغ کشان پريدمو بغلت کردم...توهم که اينجور موقع ها فقط مرموزانه لبخند ميزني بهترینم ....

اين روزا اوج خوشبختي منه از داشتن تو....از بودن باباجون.....خونواده......

اين روزا کاروفعاليت بيرون از خونه باهمه سختيهاش برام آسون شده چون همه رو به اميد چرخش ساعتو پرواز به سمت تو انجام ميدم.....

این روزابیشتر از همیشه از دلم میگذره :خداي من...پروردگار هميشه همراه شکرت...هزار بار شکرت.....

خدای من کاری کن هر خونه اي که صداي يه بچه از ش شنيده ميشه گرم و آدماش با هم مهربون باشن تا دل اون بچه هم مهربون بشه....

خداي من هيچ مادري رو ازديدن لبخند جگر گوشه اش وشنيدن صداش بي نصيب نکن................

kiana

kiana



[موضوع : ]
[ دوشنبه 11 مهر 1390 ] [ 16:11 ] [ مامان کیانا ]

* اگه سبزم  اگه جنگل *

 * اگه ماهی  اگه دریا *

* اگه اسمم همه جا هست  روی لبها تو کتابا *

* اگه رودم  رود گَنگم*

*   مث بودا اگه پاک*

* اگه نوری به صلیبم*

* اگه گنجی زیر خاک*

*  واسه تو قده یه برگم*

* پیش تو راضی به مرگم*

*  اگه پاکم مث معبد*

* اگه عاشق مث هندو*

* مث بندر واسه قایق*

* واسه قایق اگه پارو*

* اگه عکس چلستونم*

* اگه شهری بی حصار

* واسه آرش تیر آخر*

* واسه جاده یه سوار*

*  واسه تو قده یه برگم*

* پیش تو راضی به مرگم*

*  اگه قیمتی ترین سنگ زمینم*

* توی تابستون دستای تو برفم*

* اگه حرفای قشنگ یه کتابم*

* برای اسم تو چَنتا دونه حرفم*

* اگه سیلم پیش تو قده یه قطره*

* اگه کوهم پیش تو قده یه سوزن*

* اگه تن پوش بلند هر درختم*

* پیش تو اندازه ی دکمه پیرهن*

*  واسه تو قده یه برگم*

* پیش تو راضی به مرگم*

kiana

پي نوشت:چند روز پيش در راه برگشت از جاده چالوس توي ماشين بعد از چند سال اين آهنگو دوباره شنيدم وبا شنيدنش منو باباجون نا خودآگاه به هم نگاه کرديمو لبخند زديم...... خاطره خوش اين شعر برامون زنده شد.......از اون روز مدام اين شعررو زمزمه ميکنم ....دلم خواست براي تو نازنينم بنويسم که مصداق مسلم معني اين شعر براي مني.....



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 6 مهر 1390 ] [ 16:09 ] [ مامان کیانا ]

عسل بانو سلام.......

باز فرصتي شد که دستمو بذارم روي صفحه کليد کامپيوتر وهرچي دلم گفت رو تند وتند برات بنويسم......

اين روزا به قول اون آهنگ زيبا (يه  حال تازه اي دارم) آخه دوباره پاييز هزار رنگ از راه رسيده ....فصل خوب من که هنوز بعد از گذشت 15سال با شروع شدنش دلم ميگيره.......کاش ميشد به اون روزا برگشت .....به شادي هاي بي اراده....به خنده هاي از ته دل....به روزايي که همه دلهره ودل نگرانيمون براي مشق شب وامتحان هاي شفاهي بود.....روزاي دوستي هاي ناب و بي مثال.....حس دست گرم مادر توي راه مدرسه.....حس خوب ازداشتن رضايت نامه از پدر براي رفتن به اردو ....

زمان مثل برق وباد گذشته وحالا من يه مادرم با کوله باري از خاطرات زيباي دخترونه.......براي همين پانزده ساله که اول مهر دلم ميگيره.....

ديروز صبح که داشتم ميرفتم اداره از ديدن صورتهاي گل انداخته دختر کوچولوهاي مدرسه اي توي قاب مقنعه (خدارو شکرچند ساليه همه رنگاي شاد وقشنگ دارن)بي اختيار لبخند زدم (هرچند ته دلم گرفته بود.....)ياد تو افتادم.....ياد اينکه انشاا...چهار سال ديگه بايد بري مدرسه وروزايي که مامان تجربه کرده رو تکرار کني.....

واي که من از اين بازي طبيعت در عجبم...از اين تکرار زندگي که فقط ظاهرش فرق ميکنه....يادت مياد ماماني که من هميشه اينو برات زمزمه ميکنم                           

                                        (تو خود مني که توي تاريخ تکرار ميشي)

kiana

مثل هميشه بعد از ظهر اومدم خونه ماماني اينا ..توي راه برگشت به خونه بچه هاي مدرسه اي رو نشونت دادم وبرات گفتم که( تو هم ميري مدرسه..مامان برات کيف ميخره......ميري پيش نيني ها...باهم بازي ميکنين...درس ميخونين تا ظهر که  مامان بياد دنبالت....)خلاصه رسيديم خونه و مثل هميشه باهم مشغول بازي شديم.....چند ساعت بعد تو يکدفعه اومدي پيش من وگفتي (مدسه....مدسه)تعجب کردم...پرسيدم :چي مامان ...کجا بريم؟ گفتي :بليم تيف بخليم..بليم مدسه....مدسه

ديگه خنده ام گرفته بود...کارمو ول کردمو با هم رفتيم توي اتاقت .....تو هم يه ريز حرفتو تکرار ميکردي......منم توي فکر اينکه الان کيف مدرسه از کجا بيارم....يکدفعه ياد کوله پشتي که خاله زري سوغاتي هاي تورو توش گذاشته بود افتادم ...پيداش کردمو يه کتاب توش گذاشتم...توهم تمام مدت کنار دست من فقط با دقت نگاه ميکردي.....خلاصه انداختم روي دوشت ...نميدوني چه ذوقي کردي....ازت پرسيدم کجا ميري ...گفتي:مدسه...گفتم :چه کار کني.....مثل هميشه که جمله هارو دوم شخص مفرد جواب ميدي گفتي:دس بخوني........واي اينو که گفتي من از هيجان داشتم غش ميکردم....محکم بغلت کردمو هزار بار بوست کردم ...توهم خوشحال و خندون کيف ميکردي......بعد هم که ديگه خودت ميدوني چي شد........مامانو که ميشناسي....دوربينو .....گرفتن فيلمو.....

تا شب که بابا جون بياد اين سناريو ادامه داشت ...برای باباجون که اجرا کردي از تعجب نميدونست چي بگه....هي به من ميگفت :چي ميگه ...ميگه برم مدرسه درس بخونم؟؟؟؟؟؟؟

آبنبات کوچولوي من.......آخه چي  میتونم بگم از اين شيرين زبوني هاي تو....هزار ماشاا...که ديگه کامل صحبت ميکنيو هرچيزي رو با جمله ميگي.....با خودم ميگم اين دخمل کوچولوي ناز من که صبح تا شب کنار تختش مينشستمو از تکون دادن دستاش وقتي تلاش ميکردعروسک بالاي سرشو بگيره يا از صداي قان وقون کردنش لذت ميبردم....کي بزرگ شده که حالا اينطور با ناز مياد توي بغلمو دستاشو ميذاره روي صورتم وبه تقليد از من ميگه:عديسم عديسم(عزيزم).......خدايا هزاران هزار بار شکر.......

ديروز باخودم فکر ميکردم توي وبلاگت  از چي برات بنويسم.....فکر کردم فقط عکساي مسافرتو بذارم يا خاطره هاشم بنويسم.....نميدونستم تو نازنين دخترم  خودت براي مامان سوژه ميسازي.....دوست دارم قدر خودت.....به قدر پاکي بي حد قلب کوچيکت........

پي نوشت:راستي ميدوني که اين هفته با بابا هوشنگ اينا رفته بوديم جاده چالوس و با بودن در کنار هر دو خونواده  حسابي بهمون خوش گذشت  .....حالا از فرصت استفاده ميکنمو چند تا عکس از اين چند روز براي يادگاري ميذارم.....

کیانا در باغ سیب......

kiana

kiana

kiana

kiana

kiana

در راه برگشت به تهران......

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 4 مهر 1390 ] [ 16:10 ] [ مامان کیانا ]

kiana

kiana

kiana

من وکیانا از خوشحالی باباجون وآقاجونی وعلیرضا خیلی خوشحالیم......الهی استقلال همیشه پيروز باشه.....



[موضوع : ]
[ يکشنبه 27 شهريور 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

آبنبات مامان سلام

امروز میخوام برات یه خاطره از یه جای خوب که باهم رفتیم تعریف کنم ...

میدونی عزیزدلم  دومین نمایشگاه مادر وکودک حدود ١٠ روز پیش برگزار شد.....ما روز آخر رفتیم... برای شروع خوب بود هرچند محل برگزاری یه کمی کوچیک بود ولی هر چيز مثبتي بودنش بهتر از نبودنشه ...توهم از محيط خوشت اومده بود وهروقت آهنگ شاد پخش ميشد با هيجان دست ميزدي وميخنديدي.....از همه بيشتر از ديدن غرفه مجله شهرزاد وديدن جلد مجله هاي آشنا که هرروز هزار بار ورق ميزني خوشحال شدي...خلاصه چند ساعتي اونجا بوديمو وسائل کمک آموزشي خوبي برات خريديم ....بعد هم پارک وبازي و......روز خوبي بود هرچند نوشتن از نمايشگاه وگذاشتن عکسا دير شد ولي خاطره خاطره است هروقت ازش بنويسي وحرف بزني دير نيست .

حالا بريم سراغ عکسا......باهم ببينيمو لذت ببريم ماماني....

kiana

kiana

kiana

kiana

kiana

kiana

 



[موضوع : ]
[ شنبه 26 شهريور 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

چراغ خونه..عزيز دردونه  سلام

بازم دير کردم ميدونم....يه چند روزي بود که مشغول مطالعه وخوندن بودم ...آخه امروز مصاحبه داشتم براي ارتقائ شغلي...اونم کجا وبا کي؟؟؟؟؟؟؟ با هيات مديره بانک.....ونتيجه اينکه

                                             (((( موفق شدم  ))))                           

اين روزا خيلي استرس داشتم ولي با کمک  وهمدلي باباجون وخاله تونستم  اين آزمون سخت روبا موفقيت  پشت سر بذارم......پس با تمام وجود هزار بار از باباجون ممنونم که مثل هميشه با حرفاي اميدبخشش وباانجام کاراي خونه به من آرامش واعتماد بنفس مضاعف داد...هزار بار از خاله گلي ممنونم که توي اين چند روز با نگهداري بيدريغ از تو بعد از ساعت اداري باعث شد که من با فکر آسوده مطالعه کنم.....

وهزاران هزار بار ازتو گل زندگيم ممنونم که اين روزا وقتايي که با هم تنهابوديم آروم کنارم مينشستي ونقاشي ميکشيدي يا کتاباتو ورق ميزدي ...منم با خيال راحت به خوندنم ميرسيدم.....انگار ميفهميدي که مامان يه روز مهم در پيش داره......

نازنينم ميدوني اين چند وقت با خودم فکر ميکردم از وقتي خداي مهربون تورو به من عطا کرده ديگه همه چيزاي مادي زندگي اهميتشون برای من در درجه دوم قرار گرفتن......هرچند اين رتبه شغلي توي آينده کار مامان وتوي آسايش مادي بيشتر زندگيمون تاثير داره ولي هيچ وقت بيشتر از وجود تو وبقاي خنده روي لباي قشنگت برام ارزشمند نيست.....

از وقتي تو اومدي من به خودم قول دادم هروقت احساس کردم شغلم به روحيه وتربيت تو لطمه ميزنه استعفا بدم حتي اگه مجبور بشم بهاي ماديشو بپردازم.....خدارو شکر که تا امروز تو معجزه آسا با من کنار اومدي ومن همه اينهارو مديون لطف خدا وخونواده ام بودم که با همه وجود از تو مراقبت ميکنن......شايد اين توجيه که من کار ميکنم تادر آينده تو در رفاه بيشتر باشي چندان درست نباشه و شايد ارزش بودن من در کنار تو تاثير بيشتري داشته باشه ولي بهترينم بدون که گاهي وقتا چاره اي جز شنا کردن درخلاف جهت مسير رودخانه زندگي نيست......

خوشحالم که اين اتفاق بهانه اي شد تابازم حرفاي دلمو بهت  بگم.....آرزومند روزي ام که مادر ودختري کنار هم بشينيمو چشم توي چشم هم درد ودل کنيم

چشمامو میبندم و ازاین دنياي وسیع مجازي ميبوسمت.....

وای که حتي از اينجا هم بوي خوش صورت نازتو حس ميکنم.....

kiana



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 23 شهريور 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

kiana

بنشین برلب جوی وگذر عمر ببین                          کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

kiana

باغ مرا چه حاجت سرو وصنوبر است                            شمشاد خانه پرور من از که کمتر است؟

kiana

کنار آب وپای بید و طبع شعر ویاری خوش                  معاشر دلبری شیرین وساقی گلعذاری خوش

kiana

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد                          وجود نازکت آزرده گزند مباد

kiana

گفتی که حافظا دل سرگشته ات کجاست؟                          در حلقه های آن خم گیسو نهاده ایم

kiana

نثار روی تو هر برگ وگل که در چمن است                   فدای قد تو هر سرو و بن که بر لب جوست

kiana

خوش خرامان میروی چشم بد از روی تو دور                 دارم اندر سر خیال آنکه در پا میرمت

kiana

 

حافظا چون غم وشادی جهان در گذر است                    بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم



[موضوع : ]
[ جمعه 18 شهريور 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

خورشید کوچولوی خونه ما سلام....

kiana

از آخرین باری که برات نوشتم حدود یک هفته میگذره ...نوشتم که از مسافرت برگشتیمو دنبال یه وقت میگردم برای نوشتن خاطرات وگذاشتن عکسا...ولی چه کنم که این وقت  هر چه سعی کردم بدست نیومد ....ولی حالا به قولم وفا میکنم...

میدونی که به خاطر نذر صبحانه آقاجونی بعد از نماز عید فطر بازم باید میرفتیم جاده چالوس ......بنابراین من از دوشنبه شروع کردم به انجام کارا وجمع وجور لباسا....چون با سرد شدن یکباره هوا باید لباسای گرم با خودمون میبردیم ..خلاصه گوش به زنگ بودیم تا سه شنبه که عید فطر اعلام شدو ما تند وتند کارامونو کردیم تا صبح خیلی زود راه بیفتیم ...ساعت سه ونیم بیدار شدیم چون حدس میزدیم جاده شلوغ باشه ...داشتیم حاضر میشدیم که خاله زنگ زد وگفت الان نیاین ترافیک شدیدا سنگینه و کیانا اذیت میشه ....(آخه خاله اینها همه باهم ساعت 11 شب راه افتاده بودن ولی راه دو ساعته رو 7 ساعت توی راه بودن ...)هرچند به خاطر نرسیدن به مراسم خیلی دلگیر شدم ولی به خاطر تو خدارو شکر کردم که خاله به موقع زنگ زد ....نازنینم سرتو درد نمیارم ....برای ساعت 12 ظهر راه افتادیم ولی چشمت روز بد نبینه که ساعت 6 رسیدیم ....جاده همش ترافیک بود وبه خاطر تو چند باری وسط راه وایسادیم...

kiana

خلاصه رسیدیمو دیدارها تازه شد ........

kiana

بازم جمع مهربون خونواده وصحبتای خواهرانه ودیدن هیجان تو که نمیدونستی از خوشحالی بودن با بچه ها چه کا کنی....بازم شب بیداریهامون و حرف زدنای آروم و خندیدنای یواشکی که با صدای آقاجونی که از اتاق بغلی هی میگه(بابا بخوابین صبح شد)یه دقیقه قطع میشه وباز روز از نو......

این چند روز هم مثل اون چند روز بهمون خوش گذشت ...هرچند من طبق عادت همیشه از همون روز اول مسافرت به لحظه برگشتنو تموم شدن این روزا فکر میکردم ولی بازم برام ثابت شد که قشنگی زندگی به همین روزا ولحظه های کوتاهه ....

چهار شنبه گذشت ....پنج شنبه صبح همگي تصميم گرفتيم بريم ديزين وناهارو اونجا باشيم...آخه خيلي وقت بود که ما خانوما اصرار ميکرديم بريم ديزين ولي آقايون هربار يه بهانه جور ميکردنو و  ما قانع ميشديم ولي ايندفعه چون همه جمع بودن ماماني پيشنهاد دادو کسي نتونست بگه نه.....

نزديک ظهر بود که رفتيم...ميدوني از منطقه خودمون تا ديزين فقط يک ربع راهه براي همين زود رسيديم....وسط راه يه چشمه هست که آب خيلي خنکي داره وبين اهالي معروفه به اينکه هرکس از اين آب بخوره حتي اگه قبلش خيلي غذا خورده باشه وسير باشه بازم گرسنه اش ميشه.....براي همين ساکنين اون منطقه وحتي آدمايي که گذري از اونجا رد ميشن سعي ميکنن هرچي ميتونن با خودشون از اين آب ببرن.....ماهم لب اين چشمه وايساديم تا از آب گواراش هم  بخوريم هم ببريم....

 

 

واي جاي همه خالي ....چه آبي.... دلت ميخواست تا ميتوني ازش بخوري ....با سلامو صلوات يه ليوان کوچيک به تو هم دادم....وقتي اولين جرعه رو خوردي از ته دل نفس کشيدي وخنديدي ....بعدهم که ديگه ليوانو ول نکردي......البته چيز عجيبي نبود چون تو يه آب خور حرفه اي هستي که هيچوقت از آب سير نميشي(از اين نظرصددرصد به باباجون رفتي ) بعد از خوردن آب خوب که نگاه کرديم ديديم بهترين جاست واسه نشستن....آخه بالاي چشمه زير يه تخته سنگ خيلي بزرگ يه جاي صاف بود ودرست پايينش رودخونه قرار داشت و کلا جاي با صفايي بود....... بعد از اتراق آقايون سرگرم مهيا کردن وسايل ناهار شدن ....تو هم به قول بابايي رفتي توي دل طبيعت ....روي زمين سنگاي ريز ودرشت زيادي بود توهم دوست داشتي روي اونا راه بري وباهاشون بازي کني منم نشوندمت روي سنگا وشروع کردي به چيدنشون روي همديگه ...نميدوني چه کيفي ميکردي انقدر راحت نشسته بودي که انگار توي خونه خودمونيم...

kiana

هرکدوم از سنگارو که به شکلاي مختلف بودن برميداشتيو اول با دقت نگاه ميکردي بعد ميذاشتي روي هم...ازت ميپرسيدم (چي درست ميکني ؟)ميگفتي (خونه)تا حدود نيم ساعت هيچکس حريفت نشد که از جات بلند بشي....باباجون بنده خدا کنارت نشسته بودو مواظبت بود ....

kiana

خلاصه هرکس يه جوري ازاون آب و هوا و اون جاي با صفا لذت ميبرد... حالا عکساشو ميذارم ببيني تا اون روز برات تداعي بشه....

 

 تا وقت ناهار سرگرم بوديم منم که دوربين به دست فقط  فيلم و عکس ميگرفتم تا همه اون لحظه ها ثبت بشه......

kiana

 نميتونم برات توصيف کنم که چه هوايي بود ...چون ما توي سايه بوديم حسابي خنک شده بود باد هم که ميومد سردتر ميشد طوريکه مجبور شدم لباس گرم تنت کنم وحتي کلاه زمستوني هم سرت کردم که سرما نخوري......هرچند که مطمئن بودم گل دخترم قويه وبا يه باد سرما نميخوره....

kiana

بعد از خوردن ناهار وچايي(جاي همه خالي)ويه کم استراحت  راه افتاديم به سمت پيست اسکي وگردنه ديزين.......توي راه تو از فرط خستگي خوابت برد يه خواب عميق که به قول معروف توپ هم بيدارت نميکرد......هرچند حيف شد که خواب بودي چون دايي بيژن مارو برد بالاي گردنه و اونجا باز براي يک ساعت توقف کرديم و از ديدن منظره زير پامون خيلي لذت برديم

  

 ومهمتر از همه اينکه توي اون هواي خنک هندوانه خورديم..

 

آخه ماماني يه هندوانه خيلي بزرگ آورده بود که دورهم بخوريم و جالب اينجا بود که وقتي دايي شروع کرد به قاچ کردنش ناخودآگاه همه با هم اون شعر دوست داشتني تو رو خونديم ...ميدوني که کدوم شعر رو ميگم عسلم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

يادت مياد براي شب يلدا برات ست لباس هندوانه خريده بودم از همون شب  هروقت اين لباسو تنت ميکردم دايي با آهنگ برات ميخوند(هندونه آي هندونه دوست داريم ما)توهم عاشق اين کار شده بودي طوريکه اين اواخرخودت ميرفتي از کشوي لباسات اين لباسو مياوردي وبه من ميگفتي(هنونه...دايي)اونوقت بايد حتما شعرو ميخوندمو تنت ميکردم....خلاصه همه توي اون لحظه گفتن کاش کيانا بيدار بود......منم که دلم طاقت نمياورد هرچند تو خواب بوديو ماشين هم کنارمون بود ولي مدام بهت سر ميزدمو نگران بودم مبادا از خواب بيدار بشي يا خداي نکرده غلت بخوريو بيفتي......

kiana

بالاخره اين گردش دسته جمعي هم به پايان رسيد وما براي ساعت 7 برگشتيم خونه آقاجوني....روز خوبي بود خيلي وقت بودغيراز خونه جاي ديگه دور هم جمع نشده بوديم....خداروشکر که همديگرو داريم تا خوشيهامونو بسازيم.....

روز جمعه هم به همين منوال در کنار هم گذشت ميخواستيم صبح برگرديم تا به شلوغي بر نخوريم ولي ماماني آش رشته ولوبيا پلو درست کرده بود که حقيقتا نميشد ازش گذشت...بعد از ناهار هرچند دست ودلمون به رفتن نميرفت ولي ساعت 4 برگشتيم تهران ....جاي تعجب داشت که جاده چالوس خيلي خلوت بود وما دوساعته رسيديم خونه...نانازي مامان توهم که از اول جاده خوابيدي تا وقتي وارد پارکينگ خونه شديم بيدار شدي.......ميدونم که بهت خوش گذشته اينو از حالت صورتت وخنديدنات ميفهمم وقتي داري فيلما وعکساي اون روزارو تماشا ميکني يا وقتي که خودت به من ميگي (تريف تريف)يعني برام تعريف کن که با بچه ها چه کارايي کردم.....

 kiana

ما برگشتيمو دوباره زندگي روزمره آغاز شد......ولي اثر لذت بخش اون روزا  توي زندگيمون جاريه.......خداکنه بازم گرفتاريهاي زندگي اجازه تکرار اين خوشيها رو بهمون بده...خداکنه آقاجوني وماماني صدسال زنده باشنو پايدار تا ما بتونيم به يمن وجودشون ازدر کنار هم بودن لذت ببريم...(الهي آمين)

 

پي نوشت:

خوشگل من بالاخره  موفق شدم خاطرات اين چند روزو برات بنويسم...مامانو ببخش اگر يه کمي ديرشد ......توي اين روزا فقط رسيدم جواب محبتاي بعضي از ماماناي مهربون نيني وبلاگي رو بدم...برای دفعه بعد میخوام فقط عکسای این روزارو برات بذارم.......دلم میخواد از همه دوستاي گلم به خاطر ابراز محبتشون ودوستاي خاموش وبلاگ به خاطر حضورشون  تشکر کنم .......تا بعد



[موضوع : ]
[ سه شنبه 15 شهريور 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

مامانی نازم سلام.....

این چندروز هم به پايان رسيدو ما برگشتيم خونمون.....خداروشکر مثل هميشه خوش گذشت.

دلم ميخواد مفصل برات بنويسمو عکساتو بذارم ولي هنوز وقتي براي انتقال عکسا به کامپيوتر ونوشتن برات پيدا نشده ....قول ميدم زود زود بيام عزيزم......

پس تا بعد.....

کيانا

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 6 شهريور 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

دختر نازم سلام......

اومدم تا برات بنویسم که بازم قراره یه چند روزی بریم جاده چالوس....

آخه مامان یک هفته مرخصی گرفته تا هم استراحت کنه وهم بیشتر با تو باشه.....از اونجائیکه باباجون هم چند روز مرخصی داره پس تصمیم گرفتیم بریم ییلاق تا هم آب وهوا عوض کنیم وهم ایام شبهای قدرو اونجا باشیم....آخه نمیدونی مسجد اونجا توی این ایام چه صفایی داره ....برای من از هزارتا مجلس بزرگو پر تجمل تهران بیشتر اثر معنوی داره....

خلاصه قراره امروز بعد از ظهر به اتفاق خاله بریم...بقیه خاله ها وبچه هاشونم بعدا قراره بیان ومن میدونم که حسابی بهمون خوش میگذره......

امیدوارم این روزا  به برکت وجود نازنین آقا علی(ع) آرزوی همه دوستان برآورده بشه وهرکس به وسعت قلبش هرچه که از خدا میخواد بگیره.....لحظات خوبی در پیشه ...لحظه های خلوت با خدای بی همتا....وقتی که حجاب دلامون کنار میره وبی پرده با خدا رازونیاز میکنیم وازش میخوایم یکسال دیگه بهمون فرصت زندگی کردن مثل یک انسان واقعی رو بده....خدا کنه اثر این شبها زود یادمون نره وتا سال دیگه ورمضان دیگه توی وجودمون بمونه....(الهی آمین

امسال سومین سالیه که منو تو درکنار هم این شبا رو میگذرونیم...یکسال توی وجودم بودی وبا من نفس کشیدیو این شبها رو به صبح رسوندیم ودو سال در کنار منی وآیینه وجودت از عطر دل انگیز مهر خدا پر میشه....

نازنینم دیدارمون در دنیای مجازی به بعد از شبهای قدر وبرگشت از مسافرت موکول میشه تا بازم بیامو برات از ناگفته های قلبم بنویسم ...روی ماهتو که الان در خواب ناز بعد از حمامه میبوسم و همه مونو به دست توانای پروردگار میسپارم....

kiana

kiana

kiana

KIANA 

KIANA



[موضوع : ]
[ شنبه 5 شهريور 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

فرشته من سلام....

چند روز ی هست که سرم حسابی شلوغه...هم از کار اداره و هم از کارای خونه....ولی امروز دیگه تصمیم گرفتم برات بنویسمو باهم حرف بزنیم......آخه امروز افطاری دعوت داریم وقراره با خاله بریم مهمونی از طرفی به خاطر اینکه از صبح ماموریت اداری بودم یک ساعتی زودتر اومدم خونه خودمون تا لباسا واسبابای لازم رو بردارم....وقتی رسیدم خونه به فکرم رسید فرصت خوبیه برای نوشتن پس تند وسریع کارامو کردمو  حالا هم در خدمت شما روبروی کامپیوتر نشستم.....امروز میخوام برات از (رمضان )بگم.....

جونم برات بگه ماه رمضان همیشه برای من یه رنگ وبوی دیگه ای داره....البته وقتی مجرد بودم این حسو بیشتر از حالا داشتم....میدونی چرا ؟

به خاطر وقت سحر و شنیدن صدای آقاجونی وقتی دعای سحر رو زمزمه میکرد وتا تموم شدنش لب به غذا نمیزد.....یا خوندن دعای مجیر بعد از سحری خوردن که هر شب  توی ذهنم سعی میکردم تا شب بعد حفظش کنم ......

به خاطر وقت خوندن هرنماز  که گوشمو تیز میکردم تا وقتی آقاجونی شروع میکنه به خوندن دعای ماه رمضان  منم باهاش بخونم......و برکت حفظ شدنشو از همون موقع دارم...

به خاطر وقت افطار وخوندن تواشیح اسامی خداوند همراه تلویزیون....یا وقتی  که دلم از گرسنگی وتشنگی در تلاطم بود ولی به خودم میگفتم منم مثل بقیه  باید تا آخر اذان صبر کنم بعد بخورم....

شبای قدر که از اول ماه منتظرش بودم .....اون شبایی که آقاجونی برای خودش تک وتنها توی اتاقش احیا میگرفت وبه تلویزیونو هیچ چیز دیگه ای کار نداشت ومن از صدای (الهی بالحسین)گفتنش تمام بدنم میلرزید.....

شب عید فطر ...که به خاطر نذر صبحانه آقاجونی توی جاده چالوس همش دلهره اعلام شدنش رو داشتیم وبه محض اعلام همه با نظم سرسفره افطار مینشستیم تا آقاجونی فطریه رو به دست مامانی بده و همینطور دست بدست بشه تا نوبت به من برسه که بذارم  یه جایی تا ادا بشه.....

وبالاخره روز عید فطر که از  صبح زود آماده باش بودیم که بریم مسجد وبعد از خوندن نماز عید صبحانه بدیم.....نمیدونم چرا وقت خوندن قنوت نماز عید هیچ وقت نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم....دست خودم نیست ....وقتی زمزمه میکنم (اللهم)دیگه از خودم جدا میشم ...و بعد دیدن دوستانو اقوام .....بوی خوش نون قندی و پنیر تبریز ....

من عاشق همه این لحظاتم......توی این روزا هزار بار مرورشون میکنم ولذت میبرم......وبه خودم میبالم که چنین روزایی رو داشتم ....لحظاتی که این روزا دیگه دارن کمرنگ میشن....روزایی که اگه داشتیم به برکت بزرگترهای با ایمانمون بود که یه جو از ایمانشونو به دنیا نمیفروختن .....

دختر نازم....این روزا دور وبرم پر شده از آدمایی که شان ومنزلتشونو در بی دینی میدونن ....کساییکه فکر میکنن( هر چه بی قید تر با کلاس تر) ومن خیلی دلم براشون میسوزه ....باور کن ......هر چند من ایمان دارم ته دل همشون یه  چیز دیگه است.......ولی دلم براشون میسوزه از اینکه میبینم حس لذت بخش پرستیدن رو با خودخواهی وبستن چشمهاشون از دست میدن.....

مامانی نازم....اینارو برات گفتم تا بدونی مامان با چه لحظه هایی بزرگ شده...بازم برات میگم.....وظیفه دارم که برات بگم ...از خدا...خدای بی همتا که هزار بار انکارش ذره ای از عظمت بودنش رو در قلب انسانها کم نمیکنه....حتی اگر میلیونها بار از صفحه ذهنمون پاکش کنیم.....فقط خدا کنه مصداق این شعر نشیم که

(در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبری است.....

                                    ور نه هر گبری به پیری میشود پرهیز گار!!!)

kiana

(کیانا ١٤/٥/٩٠ پارک پلیس)

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 23 مرداد 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

 دختر نازمامان سلام....

باز م ميخوام با همديگه پا بذاريم به دنياي خاطره ها.......ميدوني من از همون دوران نوجواني دختر نوستالژيکي بودم......ميپرسي يعني چي.....يعني به گذشته ها وخاطره ها خيلي وابسته ام وبيشتروقتها از مرورشون لذت ميبرم....حالا هم که با اومدن تو برگ جديدي توي دفتر زندگي من باز شده که هنوز از ورق زدن وخوندن صدباره اش خسته نمي شم ...پس بيا تا باهم دفتر خاطراتمونو ورق بزنيم ويادمون بياد که چه روزاي خوبي رو پشت سر گذاشتيم......

kiana

٢١/٣/٨٩ چهار ماهگي....تمام عروسکاتو آوردم تا اين عکسو ازت بگيرم...تعجب کرده بودي که دارم چه کار ميکنم!!اولش هاج و واج بهشون نگاه ميکردي ولي بعد ديگه از ذوقت نميدونستي کدومشونو برداري......

 

٢٤/٣/٨٩.....اين عروسک پرنسس صوفي رو که برات خريديم زياد بهش محل نميذاشتي فقط وقتي صداي سوتش رو ميشنيدي خوشت ميومد....يواش يواش توجه ات بهش جلب شد اونم وقتي که دندونات داشت در ميومد.....حسابي گازش ميگرفتي

kiana

٥/٤/٨٩روزهاي پاياني 4 ماهگي.....ديگه حسابي خندون شده بودي....صبحا ميذاشتمت توي کرير جلوي تلويزيون.....از همون اول عاشق اگهي هاش بودي...مخصوصا تبليغ مجله T3 که از شدت علاقه ات برات ضبطش کردم...هرجاي خونه که بودي تا صداي اين آگهي ميومد سرتو برميگردوندي طرفش

kiana

٢٥/٤/٨٩ پنج ماهگي......تازه نشستنو ياد گرفته بودي ....تابستون بود ومنم دلم پرميکشيد که تاپ تنت کنم......خلاصه خودم آرزومو برآورده کردم وبا اين تاپ خوشگل مثل يه خانوم ناناز ازت عکس گرفتم...توهم که روي مامانو زمين نذاشتيو خنديدي

 

 

٢٨/٥/٨٩ شش ماهگي.....اين دوتا خرسا از اون موقع تا الان همبازيت موندن....خرس قهوه اي از ابتداي تولدت کنار تختت بود...خرس سفيد هم که بهش ميگيم (خرسي خانوم)چند روز قبل از اين عکس که رفته بوديم جاده چالوس بين راه برات خريديم.......

kiana

١٣/٦/٨٩ اولين باري که کباب خوردي.....اصلا فکر نميکردم اينقدر با ولع کباب بخوري ودوست داشته باشي.....تو ميخورديو من از خوردنت کيف ميکردم ...انگار خودم دارم ميخورم

kiana

٣٠/٦/٨٩ هفت ماهگي....اولين بار که سرسره سوار شديو لذت بردي

kiana

٣٠/٦/٨٩یادم میاد چند ماه قبل از تولدت يه روز با بابا رفتيم شهر کتاب تا برات کتاب بخريم وقتي چشممون خورد به مجموعه کتابهاي (با سر بريم توي کتاب)کلي خنديديمو تو رو تصور کرديم که داري اين کتابو ورق ميزنيو سرتو از صفحاتش بيرون مياري.....در اين روز رويامون حقيقت پيدا کرد

kiana 

١٩/٧/٨٩هشت ماهگي....رفته بوديم خونه خاله افسانه ....تو عاشق عروسک بچه گي هاي گلشن شده بودي وتا وقتي برگرديم خونه حسابي باهاش بازي کردي...حالا بماند که با اينهمه اسباب بازي بازم چند تاازعروسکاي گلشنو آورديم خونه تا سرکار خانوم بازي کنين

kiana

٣/٨/٨٩ اولين باري که سوار مترو شدي......با خاله ها تصميم گرفتيم خودمون با متروبريم خونه خاله هايده.....تو از ديدن اينهمه آدم متعجب شده بودي وبا خنده هاو خوشمزه گيهات همه رو سرگرم کردي....يادم رفت بگم که بغل چند تا از خانوما هم رفتي....

kiana

٣/٨/٨٩ خونه خاله هایده در کنار سالار وسجادخیلی بهت خوش گذشت....وای که چشم باباجونو دور دیدی وکلاه پرسپولیسیهارو سرت گذاشتی...چه فاجعه ای

kiana

٦/٨/٨٩کيانا وگردوهاي باغ آقاجوني.....خدا پربار ترشون کنه

 

٢٣/٨/٨٩کيانا وآلبوم.....من فکر ميکنم بيشترين چيزايي که تورو سرگرم ميکنه کتاب وعکسه.....تو هيچوقت از خوندنو ورق زدن کتاب ومخصوصا مجله خوب شهرزاد وديدن عکس خسته نميشي يه وقتايي که ميل به غذا نداري تا بهت ميگم بيا عکسارو ببينيم يا مجله شهرزادو ورق بزنيم....سريع مياي ميشيني کنارم منم به قولم عمل ميکنمو توهم با ولع همه غذارو ميخوري.....تازگيا يه چيز جديد هم پاي ثابت غذا خوردن شده...اونم ديدن فيلماي خونوادگي که خودت هم توش باشي مثل آب بازي توي حياط بابا هوشنگ يارفتن به باغ با خاله ايناو.....

kiana

٣٠/٨/٨٩ کيانا واولين دندون.....ماماني قشنگم اولين دندونت که جوانه زد تصميم گرفتم برات آش دندوني بپزم ....البته چه عرض کنم که زحمت پختنش مثل هميشه با ماماني وخاله ها بود ومن فقط مرحله خريدو تزئيناتشو بر عهده داشتم.....روز خوبي بود

٢٥/٩/٨٩ کيانا واولين محرم....روز عاشورا بود...بعد از ادا کردن نذرمون بابا بردت بين دسته هاي عزاداري......بعد هم توي اون همه سروصدا توي کالسکه آروم خوابيدي

٣٠/٩/٨٩ کيانا واولين شب يلدا....امسال شب يلدا نوبت خونه آقاجوني بود....طبق معمول سليقه خاله حرف نداشت....تو هم با لباس هندوانه خوردني شده بودي

٢٣/١١/٨٩ جشن تولد یکسالگی.....بهترینه بهترین روزای پارسال

٢٤/١١/٨٩کيانا وقابلمه.... روز بعد از جشن تولدت همه ناهار خونه آقاجوني بوديم....توهم که اونموقع عاشق رفتن توي قابلمه بودي خلاصه بچه ها قابلمه آوردنو ديگه بقيه اش از عکس معلومه...واي چه غذاي خوشمزه اي



[موضوع : ]
[ دوشنبه 17 مرداد 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

کیانای مامان........

فرشته کوچک خوشبختی.........

                      پانصد وچهل روز از اومدنت به اين دنيا گذشت....

يک سال و نيم از اولين ديدار....اولين نگاه...اولين بوسه ....گذشت ومن هنوز مات ومبهوت خوشي هاي  اين دوران ناب وطلاي ام.....

                     دختر عزيزتر از جونم..... يک سال ونيمه گي ات مبارک

هزار بار ميبوسمت وبه خاطر تمام خوشبختي که نصيب ما کردي خدارو سپاسگزارم............ 

کيانا

يکسال پيش در همين روز 15/5/89.....تو عزيزدلم شش ماهه شدي ...اين عکسو خونه خاله افسانه ازت گرفتم....در کنار تقويمي که با عکس خودت چاپ کرده بوديمو عيد سال 89 به اطرافيان هديه داديم......چه زود گذشت .....الهي صد ساله بشي دخترمادري...... 



[موضوع : ]
[ شنبه 15 مرداد 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

سیندرلای مامان سلامممممممممممممممممممممممممم

امروز رفتم سراغ  عکسا تا یه کمی مرتب ودسته بندیشون کنم.....وقتی به عکسای تو رسیدم ناخودآگاه کنجکاو شدم که بدونم تا حالا چند تا عکس از گل روی تو  داریم.........وای باورم نمیشد میدونی چندتا؟؟؟؟؟؟؟؟

٣٦٥٠ عکس.....

که هرکدومش هم با یه دنیا خاطره همراهه......این بهونه ای شد برای دیدن دوباره تک تکشون......نمیدونی با دیدن هرکدوم چه کیفی کردم.......(حالا مامان میشی میفهمی من چی میگم)

تصميم گرفتم چندتا از عکسارو با خاطره هاش برات بنويسم...آخه من اين وبلاگو از 10 ماهگيت شروع کردم....وفکر ميکنم لازمه از روزاي قبلش بيشتر برات بنويسم...پس اين تو واينم خاطرات روزاي خوب نيني بودنت

 

ا

کیانا/روز دوم تولد.......خونه آقاجونی بودیم.....یادمه من همش نگران بودم که از عهده بزرگ کردن تو برمیام یا نه......تو هم فقط شیر میخوردی ومیخوابیدی..

روز چهارم تولد......آماده شدیم که بریم برای آزمایش بدو تولد....این پالتو خوشگلو عزیز جون برات بافته بود....یادمه وقتی رفتیم بیمارستان برای آزمایش پرستارا دورت جمع شدن ....همه ازت خوششون اومده بود وميگفتن چقدر با اين پالتو بامزه شده....

کيانا

روز پانزدهم تولد......بعد از ظهرباباجون از سرکار برگشته بودوپيشت نشسته بود...توهم تازه شير خوره بودي وتوي خواب ناز.....اين کلاه لبه دارتو خيلي دوست داشتم ماماني....

يک ماهگي.....صبحها ميذاشتمت توي تختت وآويز موزيکالو روشن ميکردم.... توهم همش به رنگاي دوروبرت نگاه ميکردي و به صداي دريا وموسيقي گوش ميکردي....اون عروسک بالاي سرت رو هم که ديگه نگو تا الان هنوز دوستش داريو باهاش بازي ميکني....اين عروسکو دوروز قبل از تولدت برات خريديم....موزيکاله وبا آهنگ آروم سرشو تکون ميده.....يادم مياد يه وقتايي ميذاشتم کنارتو روشنش ميکردم وميرفتم سراغ کارام ...وقتي برميگشتم ميديدم هنوز آروم داري به عروسک نگاه ميکني....

26 اسفند 88يه چند روزي بود روي لپت جوشهاي ريزي زده بود....منم که طبق معمول خيلي نگران بودم ...ماماني ميگفت از خوردن گرميجاته.....طبيعيه بيشتر بچه ها اينطوري ميشن....ولي من با همه احترامو اعتمادي که بهش داشتم باز بردمت دکتر....ايشونم حرف ماماني رو تاييد کرد وگفت از اثرات خوردن گرمي توسط مادره که از طريق شير به بچه منتقل ميشه...خلاصه پماد داد وخداروشکر بعد از چند روز خوب شد...منم ياد گرفتم که بيشتر مراقب خوردو خوراکم باشم.....

نوروز 89/عاشق اين لباست بودم...عاشق گلاي شلوارش...رنگاي شادي داشتو خيلي بهت ميومد

روزاي جالبي بود.....مهمون که ميومد تو هوس شيرخوردن ميکرديو تا تموم بشه ديگه مهموناهم ميرفتن ....باباجون ديگه تک وتنها مسئول پذيرايي بود

12 فروردين 89/اين جوراب بامزه رو براي در اتاقت خريده بودم ولي بعد که يه آويز ديگه واسه در اتاقت رسيد اينو زدم روي کمد ديواري وتوش گل گذاشتم.....اون روز داشتم ازت عکس ميگرفتم که چشمم خورد بهش واين ايده اومد توي ذهنم...الهي فدات بشم توهم که از همون اول با من براي عکس انداختن راه ميومدي...عکس جالبي شد انگار گذاشتمت توي جوراب ....

کيانا

دو ماهگي/شهريور 87منو باباجون رفته بوديم کيش...توي يه مرکز خريد در حال گشت وگذار چشممون خورد به يه فروشگاه سيسموني...به باباجون گفتم بريم يه چرخي بزنيم دوست دارم.... خلاصه بعد از کلي غش وضعف از ديدن وسائل بچه...من اين لباسو ديدم و نميدونم چرا ناخودآگاه برش داشتم بعدهم يه سري لباس سايز صفر خريديمو واومديم بيرون....وقتي برگشتيم تهران ومن اين لباسارو نشون ماماني دادم بهم گفت هروقت بچه دار بشي بچه ات دختره چون اولين لباسي که از دل وجون براش خريدي دخترونه اس...منم از ته دل خنديدم.......

 

کيانا

19 فروردين 89/شير خورده بودي...خوابوندمت روي شونه ام تا باد گلو بزني.....باباجون کنارم نشسته بود وداشتيم صحبت ميکرديم که يکهو گفت چقدر قشنگ خوابيده بذار يه عکس ازش بگيرم .....

30 فروردين 89/صبح که از خواب بيدار شديم شروع کردم به بازي کردن با تو....حسابي سرحال بوديو ميخنديدي ......اين ژستو از يه عکس خارجي تقليد کردم 

 

سه ماهگي/روزيکه اين تشک بازي رو برات نصب کرديم نميدوني چه ذوقي کردي....مخصوصا که موزيکال بودو حرکت داشت....تا مدتها سرگرمت ميکرد..ماهم هرجا ميرفتيم با خودمون ميبرديم....

23ارديبهشت 89/اولين سفر ...درختا تازه شکوفه کرده بودن...مثل تو که شکوفه زندگي ما بودي

12خرداد89/تازه غلت زدنو يادگرفته بودي....من مشغول خوندن مجله آشپزي بودم که تو غلت زدي سمت مجله.....ميدونم آشپز قابلي ميشي شکمو

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 10 مرداد 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

(دختر زیبای من متنی که میخوام برات بنویسم باباجون برام ایمیل کرده وخیلی آموزنده است...دوست داشتم برای تو هم بنویسم تا در آینده ازش بهره ببری ) 

در يك پارك زني با يك مرد روي نيمكت نشسته بودند و به كودكاني كه در حال بازي بودند نگاه مي­كردند. زن رو به مرد كرد و گفت پسري كه لباس ورزشي قرمز دارد و از سرسره بالا مي­رود پسر من است . مرد در جواب گفت : چه پسر زيبايي و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسري كه تاب بازي مي­كرد اشاره كرد . مرد نگاهي به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : سامي وقت رفتن است .

سامي كه دلش نمي­آمد از تاب پايين بيايد با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقيقه . باشه ؟

 

مرد سرش را تكان داد و قبول كرد . مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند . دقايقي گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد : سامي دير مي­شود برويم . ولي سامي باز خواهش كرد 5 دقيقه اين دفعه قول مي­دهم .

 

مرد لبخند زد و باز قبول كرد . زن رو به مرد كرد و گفت : شما آدم خونسردي هستيد ولي فكر نمي­كنيد پسرتان با اين كارها لوس بشود ؟مرد جواب داد دو سال پيش يك راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه­سواري زير گرفت و كشت . من هيچ­گاه براي تام وقت كافي نگذاشته بودم . و هميشه به خاطر اين موضوع غصه مي­خورم . ولي حالا تصميم گرفتم اين اشتباه را در مورد سامي تكرار نكنم . سامي فكر مي­كند كه 5 دقيقه بيش­تر براي بازي كردن وقت دارد ولي حقيقت آن است كه من 5 دقيقه بيشتر وقت مي­دهم تا بازي كردن و شادي او را ببينم .

 5 دقيقه­اي كه ديگر هرگز نمي­توانم بودن در كنار تام ِ از دست رفته­ام را تجربه كنم .

بعضي وقتها آدم قدر داشته­ها رو خيلي دير متوجه مي­شه . 5 دقيقه ، 10 دقيقه ، و حتي يك روز در كنار عزيزان و خانواده ، مي­تونه به خاطره­اي فراموش نشدني تبديل بشه . ما گاهي آنقدر خودمون رو درگير مسا ئل روزمره مي­كنيم كه واقعا ً وقت ، انرژي ، فكر و حتي حوصله براي خانواده و عزيزانمون نداريم . روزها و لحظاتي رو كه ممكنه ديگه امكان بازگردوندنش رو نداريم .

 

هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید



[موضوع : ]
[ سه شنبه 4 مرداد 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

بهترین بهترینم سلام.....

هر هفته چهار شنبه که از راه میرسه انگار خدا یه کوه شادی رو میذاره روی دوش من.....چون دوروز تعطیلی آخر هفته شروع میشه ومن وتو وباباجون  میتونیم در کنار هم کلی کیف کنیم.....

آخر هفته که میرسه یه روزو حتما میریم خونه بابا هوشنگ ویه روز دیگه رو هم برنامه ریزی میکنیم که تورو ببریم گردش......

این هفته هم مثل همیشه پنج شنبه بعد از ظهر  رفتیم خونه بابا هوشنگ وچون هفته قبل هم مسافرت بوديم خيلي دلمون براشون تنگ شده بود.ميدوني که عزيز دستش شکسته وبنده خدا خيلي سختشه ومنم که به خاطر کارو مشغله زياد نميتونم يه کمکي بهش بکنم واز اين بابت شرمنده اش هستم.آخه عزيز دختر هم نداره که توي اين موقعيت کمک حالش باشه هرچند که بابا هوشنگ وعموها خيلي کمکش  ميکنن ولي ما خانوما ميفهميم که الان چه حالي داره...خلاصه رفتيم و از اونجايي که تو بچه آپارتماني وقتي به حياط ميرسي کلي ذوق ميکنيو نميدوني چکار کني....حياط خونه بابا هوشنگ خيلي با صفاست ....عزيز توي باغچه گلاي قشنگي کاشته ....يه درخت نارنج بزرگ هم دارن که فصل نارنج بوي خوبش توي خونه پر ميشه....ايندفعه هم رفتيم توي حياط و تا بابا هوشنگ آبو باز کرد تو دويدي وشروع به آب بازي کردي ....گاهي هم دستتو خيس ميکرديو صورت بابا هوشنگو ميشستي....کلي کيف کردي ...همش ميدويديو با خودت آواز ميخوندي يا ميرفتي گلارو بو ميکردي.......اونروز خيلي بهت خوش گذشت ....اينو من فقط از توي چشمات حس ميکنم واز خواب راحت شبهات ميفهمم که روز خوبي داشتي......الهي بابا هوشنگ وعزيز هميشه سلامت وخونه شون هميشه برقرار و پايدار باشه....

روز بعد هم که جمعه بود وباباجون لطف کرد منو تو رو برد پارک نهج البلاغه وفرحزاد.......وانصافا بهمون خوش گذشت

حالا نوبت عکساي اين خاطره ميرسه تا تو گل قشنگم بعدها که اين وبلاگو ميخوني بدوني که توي اولين سالهاي زندگيت چه روزهاي شادي داشتي

کيانا

کيانا

کيانا

کيانا

کيانا

کيانا



[موضوع : ]
[ دوشنبه 3 مرداد 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

آبنبات مامان سلام....

دومين ماه گرم تابستون هم از راه رسيد....مرداد ماه براي من خاطرات خوبي داره...خاطره شش ماهه شدن تو وشروع غذا خوردنت که  يه مرحله بزرگ ويه تجربه جالب بود وهيچ وقت اون روزو فراموش نميکنم.....يادم مياد با ولع حريره بادومو خوردي وبعدش هم يه خواب سنگين ......

اولين غذا

اولين غذا

اولين غذا

ولي از اونجايي که ميگن غم وشادي در کنار هم هستن اين ماه براي من يه خاطره بد هم داشت...(تموم شدن مرخصي زايمان )يادمه از اول مرداد همش به روز برگشت به کار فکر ميکردمو غصه ميخوردم ...هرچي باباجون ميگفت :(اينم يه مرحله جديده و خدا بهترين راهو جلوي پاي آدم ميذاره)من قبول نميکردمو اشک توي چشام حلقه ميزد....هرچند که با لطف روسا دوماه ديگه هم مرخصي گرفتم ولي اونروزا حال وهواي خوبي نداشتم ....

رفتن به اداره مامان

(روز پايان مرخصي ورفتن به اداره مامان)

حالا يکسال از اون روزا گذشته وتو انقدر بزرگ وخانوم شدي که وقتي به عکساي پارسال نگاه ميکنم با خودم ميگم همه اون روزا خواب وخيال بوده...ميدونم که سالهاي بعد همين فکرا رو درباره عکساي الان تو ميکنم...

پارسال اولين ماه رمضاني بود که تو در کنار ما بودي وسفره افطار براي ما رنگين تر شد...يادمه يه وقتايي موقع سحر بيدار ميشدي ومن ميذاشتمت کنار مون وسحري ميخورديم....يادش به خير

ماه رمضان

(ماه رمضان 1389)

 عزيزتر از جونم....بودن با تو هزار خاطره خوبو به زندگي ما هديه کرده که اگه هزار بار هم ازش حرف بزنم بازم تازگي داره......

کيانا

کيانا

بهترينم.......

آرزويم اين است ؛ نتراود اشك در چشم تو هرگز ؛

مگر از شوق زياد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ؛

وبه اندازه ي هر روز تو عاشق باشي

عاشق آنكه تو را مي خواهد . . .

و به لبخند تو از خويش رها مي گردد

و تو را دوست بدارد به همان اندازه ؛

كه دلت مي خواهد.........

کيانا

(کيانا24 تير 90/جاده چالوس)



[موضوع : ]
[ شنبه 1 مرداد 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

چهارشنبه بود ......ساعت دو ونيم بعداز ظهر...مثل هميشه تند وسريع از اداره راه افتادم پيش تو....توي مسير چشمم افتاد به خانومي که روي زمين کنار يه آبخوري نشسته بود...با يه بچه هفت يا هشت ماهه روي زانوش......شکلات ميفروخت....مردم کلافه از گرما تند تند رد ميشدن...منم نگاهي کردمو رد شدم ولي چند قدم جلوتر از طرز نگاه اون بچه نا خودآگاه برگشتم.....بالاي سرش که رسيدم فقط به بچه نگاه ميکردم ...قلبم از درد فشرده شد....صورت نازش از گرما قرمز شده بودسرمو با لبخند براش تکون دادم ....پسر کوچولو لبخند زد .....يه لبخند محزون که همه وجودم لرزيد ....ديگه طاقت نياوردمو گفتم :خيلي گرمه يه آبي به صورتش بزن.....خانومه گفت :زدم الان زدم....بهش آب دادم.......خانومه پنج تا شکلات داد دستم ...منم با  بي حواسي پولشو دادم و رد شدم ......ياد تو افتادم .....فرق تو واين بچه چي بود؟

يکشنبه بود ........توي ايستگاه منتظر اتوبوس بودم برگردم خونه پيش تو يکهو يه دختر کوچولوي دو سه ساله پريد وسط خيابون....مامانش داشت با همکاراش حرف ميزد.....دويد دستشو با خشم گرفتو يه کتک کوچيک هم زد...چند دقيقه بعد نشستن کنار من....دختر کوچولو لپاش از گرما قرمز شده بود ...دستشو دراز کرد سمت روزنامه اي که دست من بود....دادم بهش ...مامانش گفت :نميخواد از صبح همش کاغذ بازي کرده...گفتم:مهد کودک ميره....گفت:نه پول مهد کودک ندارم......کارگر خدماتيم.....با خودم ميارمش اداره.....گفتم :کسي رو نداري بذاري پيشش...گفت:خواهرم هست ولي بچه اش هم سن دخترمه ...شوهرش غر ميزنه....دختر خستگي از صورتش ميباريد...گفتم:گناه داره .....گفت:چاره اي ندارم....بايد کار کنم.....اتوبوس اومد .....خانومه دخترشو بغل کردو دويد تا سوار بشه......ياد تو افتادم....اگه قرار بود هرروز تورو با خودم بيارم سر کارتو مثل الان شادو پرانرژي بودي؟؟؟؟؟؟؟؟

دوشنبه بود.......توي مترو نشسته بودم...ميرفتم ماموريت اداري....ايستگاه حقاني يه خانومي سوار شد.....توي آغوشي يه بچه پنج يا شش ماهه بود...خوابيده بودو در همون حال شير ميخورد.....مامانش چسب ودستمال جيبي ميفروخت .......به نظر مريض ميومد ...شايد هم از سنگيني بچه بود.....با اشاره صداش کردم.....اومد کنارم چشمم به بچه بود.....آروم شير ميخورد....ازش سه تا بسته چسب خريدمو باز ياد تو افتادم.....

اينروزا دور وبرم پرشده از اين بچه هاي کار...نميدونم شايد چون ديگه مادر شدم وتورو دارم دقتم به اين چيزا زياد شده......ولي هرروز بهش فکر ميکنم ...به اين بچه ها....به بدنيا اومدناي اجباري....به روزاي بچگي تاريکو بي محتوا ...به کودکي غمگين....به آينده نامعلوم.....ميگن بچه ها تا سه چهار سالگي چيزي نميفهمن ويادشون نميمونه....ولي من ميگم اون بچه اي که از طلوع صبح تا غروب خورشيد روي زانوي مادرش کنار خيابون خوابيده يا دختري که از صبح توي محيط خشک اداره شاهد کار مادرشه همه رنجها توي وجودش وذهنش حکاکي ميشه.......

دختر نازم....اين روزا هروقت ميخوام برات خريد کنم.....لباسي ...خوراکي يا اسباب بازي دلتنگ نگاه اون بچه هام ......اين روزا تنفرم از اين تقسيم بندي دنيا که پول محور همه چيزشه صدبرابر شده....کاش ميشد براي چشماي معصومشون کاري کرد......کاش ميشد همه خواستني هاي تو رو به اوناهم داد....اي کاش.......

پدر وکودک

 

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 29 تير 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

کيانا وگيلاس

کيانا وگيلاس

کيانا وگيلاس

کيانا وگيلاس

کيانا وگيلاس

کيانا وگيلاس



[موضوع : ]
[ دوشنبه 27 تير 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

کيانا ي شگفت انگيز مامان



[موضوع : ]
[ دوشنبه 27 تير 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

شاید آنروز که سهراب نوشت:

((تا شقایق هست ...زندگی باید کرد))

خبری از دل پر درد گل ياس نداشت.....

بايد اينطور نوشت:

هر گلي هم باشد

چه شقايق...چه گل پيچک وناز

تا نيايد گل نرگس ....

زندگي دشوار است......

ميلاد مهدي موعود(عج)....اميد دل مظلومان .....پناه جان بي پناهان مبارک

خورشيد عالم تاب



[موضوع : ]
[ 26 تير 1390 ] [ 1:44 ] [ مامان کیانا ]

سلام به روی ماه دختر گلم......

دیروز که باهم برگشتیم خونه طبق معمول سرحال بودیو خنده روی لبت بود...

.

اول مثل همیشه باهم بازی کردیمو....بعد تو مشغول اسباب بازیات وسرک کشیدن به اتاقت شدی ...منم مشغول مجله خوندن.....وقتی حوصله ات سررفت یاد پنجره افتادي...پريدي روي مبل ورفتي پشت پنجره وشروع کردي با خودت حرف زدن (آخه تو وقتي ذوق زده وخوشحالي با خودت بلند بلند شعر ميخوني وحرف ميزني)خلاصه منم که........... رفتم سراغ دوربين....(ميدوني رئيسم ميگه:من فکر نميکنم هيچ بچه اي اندازه دختر شما عکس داشته باشه)چه کنم ...مامان عاشق ثبت همه لحظه هاي زندگي نازنينشه...

.

يه چند دقيقه بعد خسته شديو اومدي سراغ ميز....منم دورادور مواظبت بودم که ديدم رفتي از پشت گلدون با من دالي ميکني...واي که چقدرعاشق دالي کردن با توئم عزيزترين..

يکدفعه چشمت افتاد به چيزي که خيلي دوست داري... ظرف توت خشک...گرفتي دستت وشروع کردي به خوردن...اولش که ميخواستي مثل سوپ سربکشي بعد ديدي نميشه دونه دونه ميذاشتي دهنت...بهت گفتم پس مامان چي؟ زود يه دونه آوردي با ناز گذاشتي دهنمو گفتي ...ميسي(الهي فدات بشم که هرچي بهت بدن يا به کسي بدي ميگي مرسي)

کيانا

کيانا

مرحله بعد: سرزدن به يه دوست قديمي....يعني ظرف شاتوتها وانارهاي مصنوعي .......نميدونم چرا اينقدربه اينا علاقه داري وبرات هنوز تازگي دارن....

کيانا

ديروز خيلي پرکار بودي چون از سرزدن به قسمتهاي مختلف خونه خسته نميشدي....آخرش رفتي سراغ بهترين اسباب بازيت.....که مامان هرروز اثر انگشناي نازتو از روش پاک ميکنه تا فردا که دوباره روز از نو روزي از نو.......

ودر آخر .......بازم پشت پنجره.....ولي اينبار منتظر باباجون

کيانا



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 22 تير 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

 

  • آموخته ام که ...

    بهترین کلاس درس دنیا محضر بزرگترهاست.

  • آموخته ام که ...

    وقتی عاشق می شوم ، عشق خودش را نشان می دهد.

  • آموخته ام که ...

    در آغوش داشتن کودکی که به خواب رفته، یکی از آرامش بخش ترین حس های دنیا را در درون آدمی بیدار می کند.

  • آموخته ام که ...

    مهربان بودن بسیار مهمتر از درست بودن است.

  • آموخته ام که ...

    وقتی به هیچ طریقی نمی توانم به شخصی کمک کنم ، می توانم برای او دعا کنم.

  • آموخته ام که ...

    آن قدم های کوچک کودکانه ام در کنار گام های استوار پدر در شب های تابستان در اطراف خانه ، چه معجزه هایی در بزرگسالی من کرد.

  • آموخته ام که ...

    زندگی مثل طاقه پارچه است ، هر چه به انتهای آن نزدیکتر می شوی سریعتر می گذرد.

  • آموخته ام که ...

    باید شکر گذار باشم که خدا هر آنچه را که از او می طلبیم ، به ما نمی دهد.

  • آموخته ام که ...

    پول ، مقام و شخصیت نمی آورد.

  • آموخته ام که ...

    زیر ظاهر سر سخت هر انسانی فردی نهفته است که خواهان تمجید و دوست داشتن است.

  • آموخته ام که ...

    خداوند همه چیز را در یک روز خلق نکرد ، پس چه چیزی باعث شده است که فکر کنم من می توانم. 

  • آموخته ام که ...

    همه افرادی را که با آنها روبه رو می شویم ، شایستگی سلامی آمیخته به لبخند را دارند

کيانا



[موضوع : ]
[ سه شنبه 21 تير 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

دختر عزیزتر از جونم.....بازم هفدهمین روز تیرماه از راه رسید وخدای بزرگ به مامان فرصت ادامه زندگی داد...... میدونی امسال دومين سالروز تولد منه که با وجود تو پشت سر ميذارم و برام از تموم سالهاي گذشته شيرينتره....

عزيزترينم همه  آدما روز تولدشون یه احساس خاصی دارن....مثلا آدم تا وقتی کوچولوئه روز تولدشو به خاطر جشن وشادی دوست داره.......توی دوران نوجوونی روز تولد برای آدم حس غرور داره...غرور یکسال بزرگتر شدن.....وآدم توی اون دوران خیلی دوست داره روزا بگذره وزودتر بزرگ بشه...وقتی هم که آدما  ازدواج میکنن وبچه دار میشن دیگه تاریخ تولد بچه هاشون بیشتر از روز تولد خودشون ارزش پيدا ميکنه ....مثل من که حالا بهترين بهترين روزاي عمرم دوروزه...روز آشنايي با بابا جون وروز تولد تو......

گل هميشه بهارم ....امروز مثل تموم روزاي تولدم يه آحساس عجيبي دارم.....با خودم فکر ميکنم توي سال گذشته من چه کارايي کردم وچي دارم که باعث بشه به خاطرش به خودم ببالم....بعد شروع ميکنم به شمردن......

اول سلامتي....دوم سلامتي خونواده......سوم همراهي ومهربوني خونواده....چهارم ......پنجم......ششم......هفتم......

واي که وقتي به خودم ميام ميبينم هرچقدر ميشمرم تمومي نداره ومهمتر از همه اينکه ردپاي تو توي تموم شمارشهاي من هست ومنو دلگرم ميکنه براي شروع يکسال جديد از عمرم......

نازنين دخترم....امروز روز منه و من از خداي مهربون ميخوام که به من لياقت وفرصت به ثمر رسوندن تو رو بده ...همونطور که تا حالا لياقت داشتن وپرورش تورو به من عطا کرده.....

(راستي دلم ميخواد هزاران بار از لطف ومهربوني باباجون که منو با يه تولد کوچيک ويه هديه زيبا شرمنده کرد تشکر کنم ...وبعد هم ازخونواده ودوستاي گلم که هميشه مديون محبت بي حدشونم.....)

کيانا ومامان 



[موضوع : ]
[ جمعه 17 تير 1390 ] [ 11:48 ] [ مامان کیانا ]

((دخترم ...من این متنو خیلی دوست دارم وتوی لحظات سخت زندگی خیلی بهش فکر میکنم ...با خودم گفتم تا یادم نرفته برات بنویسم تا توهم مثل مامان بدونی همیشه خدای مهربون در کنار ماست حتی اگر ما به یادش نباشیم درست مثل پدر ومادرامون .... ))

خواب ديده بود... در ساحل دريا در حال قدم زدن با خداست

روبه رو در پهنه آسمان صحنه هايي از زندگيش به نمايش در آمد

متوجه شد كه در هر صحنه دو جاي پا در ماسه فرو رفته است

يكي جاي پاي او وديگري جاي پاي خدا

وقتي آخرين صحنه از زندگيش به نمايش در آمد

متوجه شد كه خيلي از اوقات سخت ترين وناراحت كننده ترين لحظات زندگي او بوده است وتنها يک رد پا ديده است

واين واقعا او را رنجاند واز خدا سوال كرد :

" خدايا تو گفتي چنانچه تصميم بگيرم كه با تو باشم هميشه همراه من خواهي بود .ولي متوجه شدم در بدترين شرايط زندگي فقط يك رد پا وجود دارد چرا ؟نمي فهمم چرا در مواقعي كه بيشترين نياز را به تو داشتم مرا تنها گذاشتي"

و ...خداوند پاسخ داد :" فرزند عزيز وگرانقدرم تو را دوست دارم وهرگز تنهايت نگذاشتم .راست ميگويي .....زماني كه تو در آزمايش ورنج بودي و از شدت غصه  قادر به حرکت نبودي..... اين درست زماني بود كه من تو را بر دوش گرفته بودم "


نقاشي خدا

آسمان خدا



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 15 تير 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

(بهترینم این مطلب رو در یک سایت خبری خوندم وخیلی بهش  فکر کردم وسعی کردم از ش الگو بگیرم برای رفتارم باتو چون هرروز داری بزرگتر میشی واز رفتارت میفهمم که دیگه برخورد من وباباجون وحرفایی که میزنیم خیلی اهمیت داره....حالا مینویسم تا توهم بعدها بخونی وازش درس بگیری ....)

در يك مدرسه راهنمايي دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت مي كردم و چند سالي بود كه مدير مدرسه شده بودم.
قرار بود زنگ تفريح اول، پنج دقيقه ديگر نواخته شود و دانش آموزان به حياط مدرسه بروند.
هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هياهوي دانش آموزان در حياط و گفت وگوي همكاران در دفتر مدرسه، به هم نياميخته بود.
در همين هنگام، مردي با ظاهري آراسته و سر و وضعي مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و خطاب به من گفت:
«با خانم... دبير كلاس دومي ها كار دارم و مي خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال هايي بكنم.»
از او خواستم خودش را معرفي كند. گفت:
«من 'گاو' هستم ! خانم دبير بنده را مي شناسند. بفرماييد گاو، ايشان متوجه مي شوند.»
تعجب كردم و موضوع را با خانم دبير كه با نواخته شدن زنگ تفريح، وارد دفتر مدرسه شده بود، درميان گذاشتم.
يكه خورد و گفت: «ممكن است اين آقا اختلال رفتار داشته باشد. يعني چه گاو؟ من كه چيزي نمي فهمم...»
از او خواستم پيش پدر دانش آموز ياد شده برود و به وي گفتم:
«اصلاً به نظر نمي رسد اختلالي در رفتار اين آقا وجود داشته باشد. حتي خيلي هم متشخص به نظر مي رسد.»
خانم دبير با اكراه پذيرفت و نزد پدر دانش آموز كه در گوشه اي از دفتر نشسته بود، رفت.
مرد آراسته، با احترام به خانم دبير ما سلام داد و خودش را معرفي كرد: «من گاو هستم!»
- خواهش مي كنم، ولي...
- شما بنده را به خوبي مي شناسيد.
من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله اي كه شما ديروز در كلاس، او را به همين نام صدا زديد...
دبير ما به لكنت افتاد و گفت: «آخه، مي دونيد...»
- بله، ممكن است واقعاً فرزندم مشكلي داشته باشد و من هم در اين مورد به شما حق مي دهم.
ولي بهتر بود مشكل انضباطي او را با من نيز در ميان مي گذاشتيد. قطعاً من هم مي توانستم اندكي به شما كمك كنم.
خانم دبير و پدر دانش آموز مدتي با هم صحبت كردند.
گفت و شنود آنها طولاني، ولي توأم با صميميت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه كارتي را به خانم دبير ما داد
و با خداحافظي از همه، مدرسه را ترك كرد.
وقتي او رفت، كارت را با هم خوانديم.
در كنار مشخصاتي همچون نشاني و تلفن، روي آن نوشته شده بود:
«دكتر... عضو هيأت علمي دانشكده روانشناسي و علوم تربيتي دانشگاه...»

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 13 تير 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

سلام فرشته نازم...

الان که شروع به نوشتن کردم تو در خواب نازي وشايد داري يه خواب خوب ميبيني ....خواب آب بازي وبادکنک بازي.....

توي اين دوروز  که رفتيم مسافرت تو کيف دنيا رو کردي چون دوتا پسرخاله هاي شيطونت پيشت بودنو تو حسابي بازي کردي....نميدوني چه حالي داشتي...انقدر توي چشمات ذوق وشادي بود که نگو ....فقط نگاه ميکردي به اون دوتا که کجا ميرنو چه کار ميکنن تا تو هم همون کارو بکني....خلاصه خيلي بهت خوش گذشت.....

روز چهارشنبه وقتي ازتهران راه افتاديم خيلي هوا گرم بود حتي کولر ماشين ديگه جواب نميداد....منم فقط بهت آب خنک ميدادم تا گرمازده نشي ولي واي چي بگم..... وقتي از کرج خارج شديم  به سمت جاده چالوس انگار از يه تونل آتيش وارد يه يخچال بشي....هوا آروم آروم خنک شد ......جاي همه تهرونيا خالي مخصوصا خاله افسانه وگلشن که به خاطر کنکور مونده بودن .......(انشاا...هموني که ميخواد قبول بشه)راستي يادم رفت بگم سالار وسجاد اومدن توی ماشین ما وتو ديگه سر از پا نمي شناختي ....تا يه آهنگ شاد شروع میشد تو بلند ميشدي ...دست ميزدي وميگفتي... لالار لالاردس دس(يعني سالاردست بزن) ديگه تا برسيم مشغول بودي....

توي اين دو روز مثل هميشه رفتيم باغ وکنار رودخونه ...تو هم وقتي ديدي سجاد وعليرضا رفتن توي آب ميگفتي آب باسي آب باسي.....باباجونم بغلت کرد تا دستتو بزني توي آب.....انقدر خوشت اومده بود که ديگه ول کن نبودي وباباجونو حسابي خسته کردي ........

ديگه چي بگم  برات ماماني .....بودن در کنار خونواده به دور از دود ودم وگرماي کلافه کننده تهران و مهمتر از همه سر وصداي شهر حتي براي دوروز واقعا روح آدمو تازه ميکنه.....خداروشکر که يه جايي هست تا بتونيم براي يه روز هم که شده از همه گرفتاريهاي شهرنشيني به دور باشيمو دلمونو جلا بديم.....

خوب ....حالا نوبتي هم باشه نوبت عکسه ......بهترين يادگاري لحظه هاي خوش زندگي ....ميدوني که مامان عاشق عکسه وحتما يه روزي عکاسي حرفه اي رو ياد ميگيره.....پس سخن کوتاه وديدن عکسا(نميدوني وقتي فکر ميکنم تو سالها بعد اين مطالب وعکسارو ميخونيو ميبيني چه حال خوشي بهم دست ميده گل من)

کياناوپسرخاله ها

کيانا

کيانا

ناناز مامان گردش روزگارو ببين .....توي اولين عکس پست قبلي تو زير همين درختي وگيلاس هنوز سبزه.....حالا اين عکس رو نگاه کن که بعد از دوهفته همون گيلاسا چقدر خوشرنگ شدن......

کيانا

 کيانا



[موضوع : ]
[ يکشنبه 12 تير 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

سلام سلام ناناز مامان......

یه خبر خوب :آخر هفته بازم داریم میریم مسافرت...درست حدس زدی ...جاده چالوس.....شایدم شمال

خلاصه که روزای خوبی در پیشه آخه خاله ها و بچه هاشونم ميان و فکر ميکنم ( بي حرف پيش )مثل هميشه حسابي خوش بگذره....

حالا با اين اوصاف که مامان کارمنده از الان در حال جمع وجور وانجام کارامم....براي همين يه کمي توي نوشتن براي تو وقفه افتاد......ولي قول ميدم با عکساي قشنگو خاطرات خوب بيامو برات بنويسم تا بعدها از خوندنش لذت ببري ماماني

راستي خوشگل من برات ننوشتم که تازگيها ياد گرفتي ميگي (بابا جون) وهمش بابا رو اينجوري صدا ميکني حتي وقتايي که نيست ويادش مي افتي هم همينو ميگي......يا موقعي که بابا از سر کار مياد ميبرمت دم در وتو که از انعکاس صدات توي راهرو خوشت مياد داد ميزني باباجون باباجون ...بابا هم که ديگه نگو انگار دنيارو دو دستي بهش تقديم کردن تا صداش ميکني ....از ته دل ميگه: جانم بابا جانم...واز ذوقش پله هارو دوتا يکي مياد بالا

ميدوني منم خودم دختر بودم واين ريزه کاريهاي دخترونه رو ميدونم که چه جوري خودشونو توي دل باباشون جا ميکنن...ولي حالا که به چشم ميبينم که تو با اين سن وسال اين چيزارو بلدي هم کيف ميکنم هم تعجب......

خوب ديگه ماماني قشنگم  چند تا عکس از طبيعت جاده چالوس توي خرداد ماه امسال ميذارم وتا برگشتن از مسافرت ونوشتن دوباره .....اينترنتي ميبوسمت وهمه مونوبه خدا ميسپارم

 

کيانا

کيانا

نقاشي خدا

نقاشي خدا

نقاشي خدا

نقاشي خدا

نقاشي خدا



[موضوع : ]
[ دوشنبه 6 تير 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

دخترم سلام...

از دیشب تا حالا یک لحظه هم از فکر خوابی که خاله دیده بیرون نمیام....حالا برات میگم.....

راستش دیروز زنگ زدم به خاله هایده که تولدشو تبریک بگم...بعد از صحبتای معمول وتبریک تولد.. خاله شروع کرد به تعریف این موضوع که (یه خوابی دیدم)میدونی خاله هایده همیشه رویاهای صادقه میبینه وتوی کل خانواده خواب دیدنش مشهوره...پس وقتي اينو گفت من توجهم جلب شد...خلاصه از ايجا به بعدو از زبون خاله تعريف ميکنم.....

خاله اينطور گفت که(خواب ديدم کيانا اومده خونمون ايستاده کنار مبل ...منم کنارش ايستادم...يکهو کيانا برميگرده سمت اتاق خواب بچه ها ودستشو دراز ميکنه وميگه....علي علي علي....بعد منم برگشتم به طرف اتاق که ديدم يه نوره سبز خيلي زيبا از در اتاق در حرکته وداخل اتاق شده ...من شروع کردم به گريه وداد ميزدم .....ياعلي ياعلي .......از خواب پريدم......حالم دگرگون بود......به خودم گفتم خدايا توي دل اين بچه که روز تولد حضرت علي رفته بوده مولودي ومامانش ميگفت همش دست ميزده وشاد بوده واز همه مهمترهميشه تا ميخواد از جاش بلند بشه ميگه علي.....چي ميگذره که واسطه شده ....)

ماماني دخترم.....منم توي تعبير اين خواب معنوي موندم....آخه تو از همون اول که ايستادنو ياد گرفتي تا ميخواستي بلند بشي همه خانواده مثل هميشه ميگفتيم (علي)جالبه که توهم نا خوداگاه ياد گرفتي وهيچوقت يادت نميره که وقت بلند شدن بگي (علي)فکر ميکني تا اين کلمه رو نگي نميتوني وايسي وراه بري ...منم اين کارتو خيلي دوست دارم وهروقت ميگي توي دلم ميگم (علي يارت)وقتي خاله خوابشو برام گفت هم حيرت کردم وهم آرامش خاصي توي دلم اومد......حس کردم که بي برو برگرد (علي يارته) 

مولاي من.....همه کوچولوهاي اين مرزو بومو به تو سپردم.....در تموم خوشيها وناخوشيهاي زندگي کنارشون باش وبه بزرگي قلب اين نوگلا از خداوند بزرگ بخواه مارو هم لحظه اي به خودمون وامگذاره....آمينکيانا 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 1 تير 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

گل همیشه بهارم سلام

پنج شنبه گذشته روز ميلاد مولا علي(ع )من وتو به اتفاق عزيزجون رفتيم مولودي.....

راستشو بخواي يه کمي نگران بودم آخه اولين بار بود که بعد از دوران نوزادي به اينجور مجالس ميرفتيم....

اولش که ميخواستم نرم .. ميترسيدم تو اذيت بشي ...ولي بعد ديدم بي ادبيه که دعوتشونو رد کنيم خصوصا اينکه از اقوام بابا بودنو يه کم رودر بايستي داشتم.....

خلاصه سرتو درد نيارم از صبح پنج شنبه همه کارامو با کمک بابا کردمو بعد از ناهار تورو خوابوندم تا سرحال باشي ...بعدهم با هماهنگي عزيزجون رفتيم....وقتي رسيديم طبق رسم اينجور مجالس تقريبا شلوغ بود ولي هنوز شروع نشده بود....نشستيمو  سرگرم احوالپرسي شديم ......توهم به اندازه پنج دقيقه پيش من نشستيو بعد ديگه بلند شدي شروع کردي به راه رفتن......نميدوني چقدر بامزه بودي تا حالا اين رفتاراتو نديده بودم...توي سالن خونه که تقريبا بزرگ هم بود راه ميرفتيو جلوي همه خانوما مي ايستاديو گردنتو کج مبکرديو بهشون ميخنديدي....بعدهم چشمت افتاد به چندتا بچه که پيش ماماناشون نشسته بودن.....اوناروهم به شيطوني وادار کردي ...ميرفتي خودتو مي انداختي توي بغلشون...يا کنارشون مينشستي وبهشون ميخنديدي...منم نگران فقط چشمم دنبالت بود...هي عزيز ميگفت (نگران نباش...جايي نميره...بازي ميکنه)ولي من که ميدوني دست خودم نيست.....خلاصه بچه ها رفتن توي اتاق وتوهم دنبالشون رفتي وشروع کردي به بازي ...بنده خدا عزيز همش توي اتاق مواظب تو بودوحسابي منو شرمنده کرد....نميدوني چه کارايي ميکردي ...ميخوابيدي روي زمين به يکي از دختراي کوچولو ميگفتي (قل قل )يعني منو قلقلک بده...يا به يکي ديگه ميگفتي (بچخ...بچخ)يعني بچرخ...اون بيچاره هام گوش ميکردن و هرچي ميگفتي انجام ميدادن...

جونم برات بگه خانوم مداح که شروع کرد به خوندن تو اول با تعجب نگاش کردي بعد تا ميگفت دست بزنيد....با صداي بلند ميگفتي (دس دس)وتند تند دست ميزدي ...خيلي ذوق کرده بودي .....اينقدر خوشحال بودي که من با خودم گفتم خوب شد اومديم....فقط نگات ميکردم وفکر ميکردم چقدرتند وسريع داري بزرگ ميشي نازنينم....چقدر خوب وبه جا داري اجتماعي بودنو ياد ميگيري واين همون چيزيه که من هميشه آرزوشو داشتم..........

بهترينم خانومي شدي براي خودت ماماني.......بدون که از همين حالا به اين خانوم يکسال وپنج ماهه افتخار ميکنم .......

واي خداجون...الان که اينقدر ذوق زده ام وقتي بيست سالگيتو ببينم چيکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کيانا

کيانا



[موضوع : ]
[ دوشنبه 30 خرداد 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

مهربانم..... ای خوب !

یاد قلبت باشد , یک نفر هست که اینجا

بین آدمهایی , که همه سرد و غریبند باتو

تک و تنها به تو می اندیشد

و کمی

دلش از دوری تو دلگیر است

مهربانم.... ای خوب !!

یاد قلبت باشد,یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است

زیر این سقف بلند, هر کجایی هستی , به سلامت باشی

و دلت همواره ,محو شادی و تبسم باشد

مهربانم..... ای خوب !!

یاد قلبت باشد

یک نفر هست که دنیایش را

همه ی هستی و رویایش را, به شکوفایی احساس تو پیوند زده

و دلش می خواهد, لحظه ها را با تو , به خدا بسپارد

مهربانم...... ای خوب !!

یک نفر هست که با تو

تک و تنها , با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور

پر احساس و خیال است و سرور


مهربانم ! این بار , یاد قلبت باشد

یک نفر هست که با تو

به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح , گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش , راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی

(دکتر هوشنگ فاضل)

کيانا 



[موضوع : ]
[ شنبه 28 خرداد 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

پدر ای چراغ خونه! مرد دریا، مرد بارون

                 با تو زندگی یه باغه، بی تو سرده مثل زندون

                              هر چی دارم از تو دارم ، تو بهار آرزوها

                                                هنوزم اگه نگیری، دستامو می افتم از پا

پدر مهربون وفداکارم......

همسر با گذشت و صبورم......

بابا هوشنگ یکدل وبا محبت.....

روزتون مبارک......این روز بزرگ بهونه ای شد برای دست بوسی دوباره شما که توی زندگی ما مثل چراغ خونه ایید ...هزار سال روشن وپر نور باشید..

خداوندا چراغ خونه هیچ خونواده ای رو خاموش نکن....

kiana &baba

 

 

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 26 خرداد 1390 ] [ 3:28 ] [ مامان کیانا ]

خوشگل خانومی سلام......

فکر کنم یه چند روزی با تاخیر برات بنویسم ....آخه کامپیوترمون مشکل دار شده و به کندی کار میکنه...واجبه که بره خدمت آقا دکتر كامپيوترا.........

همين حالا هم فقط به خاطر گل روي ناز تو به سختي اين چند كلامو برات نوشتم

پس تا يه روز خوب ويه كامپيوتر پر سرعت  روي ماهتو ميبوسم و..............قول ميدم زود رود بيام...البته با دست بوسي بابا كامران كه زود زود كامپيوترو بياره خونه.................♠♠♠



[موضوع : ]
[ دوشنبه 23 خرداد 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

سلام نازنین دخترم...

با اینکه هنوز کامپیوتر مشکل داره ولی دلم پر میکشید برای درد ودل کردن با تو....پس هر جوری هست برات مینویسم....

میدونی که یه موقعیت خوب برای مامان پيش اومده ...موقعيتي که هرکس ميشنوه ميگه درنگ نکن...

                                (سفر ده روزه به فرانسه)

البته بدون تو که پاره وجودمي.......خدا ميدونه که از همون لحظه شنيدنش حتي يه لحظه هم توي نه گفتن دودل نشدم.....حتي بهش فکر نکردم که واي چه موقعيتي...يا براي رفتن چه کار ميشه کرد...

اول تصميم گرفتم مطرحش نکنم ولي تو که اخلاق مامانو خوب ميشناسي....اگه چيزي پيش بياد و به خونواده نگم  از عذاب وجدان ميميرم....خلاصه هنوز نگفته همه گفتن ...واي چه عالي حتما برو

وقتي گفتم نميرم ....گفتن:وا يعني چي ....گفتم :به خاطر کيانا....گفتن :برو فکر کيانا هم نباش ...ما مثل گل نگهش ميداريم....خيالت راحت...

نميدونم چرا هيچکس حتي يه لحظه هم به خود من فکر نميکنه ...همه اونطرف قضيه رو ميبينن...فکر ميکنن همه هم وغم من نبودنم توي اين روزا ونگراني نگهداري توئه....هيچکس نميخواد به اين فکر کنه که اين منم که طاقت دوري تو رو حتي براي يه شب ندارم...

همه ميگن (تاکيد دارم روي کلمه همه ...چون به هرکس تا الان گفتم نظرش همينا بوده)مگه تو  سر کار نمیری...پس دوتایی تون عادت دارین....

بعضيا هم ميگن...بابامثل برق وباد ميگذره ....مگه چند روزه..بعدها حسرت نرفتنو ميخوري

خلاصه که هرکس يه چيزي ميگه واز نرفتن من تعجب ميکنه ...ولي من يه گوشم در و يه گوشم دروازه اس....

ميدوني خاله اينا شيطوني ميکنن ازت ميپرسن :مامان بره فرانسه ؟توهم از همه جا بيخبر  سريع ميگي ....(بله)...اونا هم ميگن ديدي دخترتم ميگه برو

ولي من وتو  که از حرف دل هم خبر داريم...مگه ما ميتونيم يه شبو  بدون بازيهاي مخصوصمون  سر کنيم ....مگه ميشه من با موهام سيبيل نذارمو تو غش غش نخندي.....

مگه من ميتونم يه شب بدون اينکه تو سرتو بذاري روي بازوي منو بگي پيشي ...پيشي(يعني شعر پيشي پيشي ملوسمو بخون)وتا آخر شعر توي چشام ذل بزني.....بخوابم...

مگه ميشه يه روز از سرکار نیامو تو پای برهنه توي راهرو ندويي وخودتو توي بغل من نندازي...

مگه ميشه تو تاب بخوريو من تاب تاب عباسي رو برات نخونمو ...آخرش نگم که (تو بغل مامان بندازي)

نه ...نميتونم ...نميتونم از اين خوشيهاي روزانه ام با تو دست بکشم ...حتي يه روز ......ميدونم که فقط احساساتي فکر کردن هم درست نيست ...ولي چه کنم که توي اين برهه از زمان ديگه احساساتم دست خودم نيست ....دست دلمه...و یواشکی میگم که بدونی مامان از اين وضعيت خيلي هم راضيه....

دخترکم ....اولش دلم نميخواست راجع به اين موضوع چيزي برات بنويسم تا بعدها که اين وبلاگو ميخوني احساس نکني که منتي براي تو هست...ولي با خودم فکر کردم به این نتیجه رسیدم که دونستن حرف دل مامان درباره اتفاقاتي که مي افته براي هر بچه اي خوشاينده واين باعث سربلندي منه که تو بدونی که دليل نرفتن من بودی....

نازنينم....از اول نوشتن اين مطلب يه حرفي نوک زبونم مونده ...اونم اينکه

(من با اختيار وعشق مادر بودنو انتخاب کردم ...پس گاهي وقتا لازمه که بهاي اين انتخابو با گذشتن از خواسته هام بدم...ومن چقدر شيفته اين گذشتنم)

عزيزترينم....بودن باتو هرچند توی این روزا به خاطر جبر زمان محدود به چند ساعت در روزه ولي روح وذهنم هميشه در کنارته ومن از نگاهت ميخونم که هر لحظه حسش ميکني....پس انگار نه انگار که اتفاقي افتاده ....مثل هميشه دوست دارم تا آخر دنيا ....

کيانا



[موضوع : ]
[ دوشنبه 23 خرداد 1390 ] [ 12:40 ] [ مامان کیانا ]

دختر گلم سلام.....

نميدونم چرا  به اين جمله حساسيت پيدا کردم...اينروزا  هرجا ميري و پاي صحبت هم سن وسالاي خودمون که ميشيني همه حتما يه جاي حرفاشون به اين جمله اشاره ميکنن که((واي امان از بچه هاي اين دوره ...کي ما اينجوري بوديم و........))

خلاصه شروع ميکنن به مرز بندي وخط کشي....اکثرا هم نتيجه اش بالا رفتن رتبه نسل قديم وپايين اومدن ارزش نسل جديده......راستش من اصلا اين حرفا به مذاقم خوش نمياد .....مخصوصا حالا که خودم مسئوليت پرورش يه غنچه زيبا مثل تورو دارم بيشتر به پوچي جنبه بد اين حرفا ميرسم...

ميدوني گل من.... من ميگم مگه غير از اينه که وقتي يه بچه متولد شد لوح دلش سفيد سفيده وبا کمک پدرو مادرش يواش يواش خط وخطوط ميگيره....مگه دنياي اطراف بچه هامون غير از دنياي ماست....مگه غير از اينه که تو با دقت همه کاراي اطرافيانتو نگاه ميکني و با همه وجودت سعي ميکني تقليدشون کني...مگه غير از اينه که اين پدر ومادرن که تورو به اين دنيا هديه دادن وحالا همه سعي وتلاششونو ميکنن تا تو به جايي که آرزوي قلبي اونا(حتي قبل از بودن تو بوده) برسي...

من با همه وجودم اعتقاد دارم که شما بچه هاي نسل جديد از همون دوران نوزادي هوشيار تر وباهوش تر از مائيد..دليلش هم تفاوت دنياي پيرامون ما وشماست...دنيايي که سرعت تغييرش به سرعت نور رسيده وهر لحظه بايد خودتو با تغييراتش  هماهنگ کني تا ازش جا نموني ....تفاوت منو تو از همين جاست ...از ديدن وداشتن چيزايي که براي من توي سن تو مقدور نبود ...

من اين روزا دلم ميگيره وقتي ميبينم  پدر ومادرا به بهانه تفاوت با بچه هاشون دارن با دست خودشون يه چاه عميق بينشون حفر ميکنن وهرروز هم با بي تفاوتي خودشونو به  دست تقدير ميسپرن ......

بهترينم.....باورکن لوح سفيد دل بچه هاي دهه بيست يا دهه چهل با بچه هاي دهه تو که در آخرين سالهاي يک قرن متولد شدي هيچ تفاوتي نداشت تنها فرقش در بضاعت پدر ومادراشون ودنياي پيرامونشون بود.....

نازنين دخترم ...خداکنه که من و پدرت بضاعتمون در اندازه گوهر والاي وجود تو باشه.....تا بعدها به ما وتربيت ما خرده نگيري ..همون کاري که ما الان خواسته وناخواسته با پدر ومادرامون ميکنيم.....خدا کنه.....

کيانا



[موضوع : ]
[ دوشنبه 23 خرداد 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

فرشته من



[موضوع : ]
[ شنبه 21 خرداد 1390 ] [ 20:05 ] [ مامان کیانا ]

آفتاب زندگی من....دختر عزیزتر از جونم

سللللللللللللللللام.....یه سلام به قشنگی و دلچسبی سلام گفتن تو  نازنینم که تازه یاد گرفتی واضح ودرست کلمه سلامو تکرارکنی......وبعد از سلام....

میوه باغ زندگی ما.... آغاز هفدهمین ماه از زندگیت مبارک...انشاا...صدوهفتاد ساله بشی مادری 

این چند روز تعطیلی برای خونواده کوچیک ما یه نعمت بزرگ بود که تصمیم گرفتیم به یه مسافرت کوچولو تبدیلش کنیم..........آره مامانی مثل همیشه رفتیم به بهشت کوچیکمون( جاده چالوس)و مهمون آقاجونی بودیم......

هرچندبه خاطر عمل دیسک عمو کامیار و بعدهم ماجرای سرقت خونه آقاجونی اینا زود برگشتیم ولی همون دوروز هم کلی بهمون خوش گذشت..... 

خدا رو هزار مرتبه شکر که هم عمل عمو کوچیکه به سلامتی انجام شد وهم ماجرای دستبرد تا حدودی ختم به خیر شد......ما هم به همدیگه قول دادیم در اولین فرصت بازم با هم بریم سفرای خوب خوب ...

راستی گل قشنگم توی این سفر تو بهترین دختر دنیا بودی و باخنده ها و حرفای فی البداهه ات دل مارو از داشتن یک همچین جواهری حسابی شاد کردی...خودت میدونی هر جور که باشی تا آخر دنیا دوست دارم

خوب خانومی ....حالا نوبت میرسه به گزارش تصویری...فعلا چند تاعکس خوشجل موشجل میزارم تا یه فرصت دیگه که از خاطرات این روزا وکارای تو بیشتر بنویسم....

 

 

 

  



[موضوع : ]
[ يکشنبه 15 خرداد 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

کيانا

کيانا

کيانا

کياناکيانا



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 4 خرداد 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

عسل مامان چه روز خوبيه امروز......

سوم خردادماهه.....تولد دخت پيامبر و روز زيباي مادر

ولي يه مناسبت فرخنده ديگه هم هست که از وقتي که يادم مياد هميشه از بهترين روزاي عمرم بوده وتا نفسي هست هم در خاطرم ميمونه

امروز روز تولد آقاجوني...پدر مهربون وبزرگمنش منه........

از ته دل خوشحالم که امروز بهانه ای شده برای دست بوسی هردو ستاره زندگیم

خدایا هزار بار سپاس به خاطر تقارن اين دو مناسبت.....

 

آقاجونم......♥♥

تمام لحظه های عمرم بدرقه نفس کشیدن توست

به دنبال کوچکترین فرصت بودم تا بزرگترین تبریک را نثار قلب مهربانت کنم....

من با هر تبسمت هزاران بار می شکفم و با هرتپش قلبم هزار بار نامت رامیخوانم......

اگر بر روی زمین تنها هم بمانم، تو مثل ماه نگاهم میکنیخوشبختيمن در بودن باتو است و روز تولد تو تقدیر خوشبختی من است

ورق خوردن برگ سبز دیگری از زندگی ات را تبریک میگویم..... 

پدرم

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 3 خرداد 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

♥♥♥ خداوندا زیباترین لحظه ها را نصیب مادرم کن
که زیباترین لحظه هایش را به خاطر من از دست داده است.... ♥♥♥

مادران ديروز ...............♣

مادران امروز...........♣

مادران فردا..........♣

هزاران بار روزتون مبارک...... بهترينها رو از صاحب با عظمت اين روز براتون خواستارم....

دختر عزيزتر ازجونم......ميوه ي زندگي من...تو هم از جنس لطيف گلها و مادر فرداهايي.....روزت مبارک

کيانا ومامان



[موضوع : ]
[ سه شنبه 3 خرداد 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

یک پسر کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه میکنی؟ مادرش گفت: چون من زن هستم. پسر بچه گفت: من نمی‌فهمم. مادر گفت: تو هیچ‌گاه نخواهی فهمید. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید که چرا مادر بی‌دلیل گریه میکنند؟ پدرش تنها توانست به او بگوید: تمام زنان برای «هیچ چیز» گریه میکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل شد ولی هنوز نمی‌دانست که چرا زنها بی‌دلیل گریه میکنند.

بالاخره سوالش را برای خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را میداند. او از خدا پرسید: خدایا، چرا زنان به آسانی گریه میکنند؟

خدا گفت: زمانی که زن را خلق کردم میخواستم او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه‌های او را آنقدر قوی آفریدم تا بار تمام دنیا را به دوش بکشد. و همچنین شانه‌هایش آن قدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد و من به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن ناامید شده‌اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود. به او توانایی نگهداری از خانواده‌اش را دادم حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی بکند. به او عشقی داده‌ام که در هر شرایطی بچه‌هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آنها به او آسیبی برسانند.

به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد. به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی‌رساند اما گاهی اوقات توانایی همسرش را آزمایش میکند و به او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات را حل کرده و با وفاداری کامل در کنار شوهرش باقی بماند. و در آخر به او اشکهایی دادم که بریزد. این اشکها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آنها نیاز داشته باشد.

او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک میریزد. خدا گفت: می‌بینی پسرم، زیبایی یک زن در لباسهایی که می‌پوشد نیست. در ظاهر او نیست و در شیوه آرایش موهایش نیست و بلکه زیبایی یک زن در چشمهایش نهفته است. زیرا چشمهای او دریچه روح اوست و قلب او جایی است که عشق او به دیگران در آن قرار دارد.

مادر



[موضوع : ]
[ دوشنبه 2 خرداد 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

مهربان مام مهرپرور من

سايه ات کم مباد از سرمن

ميدرخشد چو آفتاب اميد

ماه روي تو در برابر من

چهره تو فروغ ديدن من

جلوه تو صفاي منظر من

دامن توست مهد تربيتم

پربها گشته از تو گوهر من

اي بسا شب که تا سحرگاهان

بنشستي کنار بستر من

يکزمان تا سحر نياسودي

وز تو آسوده بود خاطر من

همه پرورده عواطف توست فکر من..منطق سخنور من

بهترين گوهر وجود تويي

مهربان مام مهرپرور من

(باعشق و دست بوسي فراوان براي مامان فرشته من که تا دنيا دنياست مديون محبتش هستم وفقط دلم ميخواد گوشه اي از زحماتشو جبران کنم....ولي صد حيف که اگه تمام ثروتهاي جهان رو هم به پاش بريزم در برابر يک نگاه با محبتش به هيچ نمي ارزه)

 

lمادرم 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 1 خرداد 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

نازنين مامان خرداد ماه از راه رسيد...من اين ماهو خيلي دوست دارم چون سالروز تولد چند نفر از خانواده خوبمون توي اين ماهه

امروز اول خردادماه سالروز تولد بابا هوشنگ گل وخاله افسانه مهربونه..و من وتو از فرصت استفاده ميکنيم و علاوه بر تبريک حضوري از دنياي مجازي هم اين روز زيبا رو هزاران هزار بار به اين دو عزيز دلمون تبريک ميگيم...انشاا..صدهاسال سايه شون وحضور سبزشون پايدار باشه...راستي گل قشنگم دو تا بوس مخصوص هم براشون بفرست....

تولدت مبارک



[موضوع : ]
[ يکشنبه 1 خرداد 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

کودک از مادر پرسيد:من از كجا آمده ام..مرا از كجا آورده اي؟

مادر نيم گريان... نيم خندان كودك را در آغوش فشرد وبه او پاسخ داد:

جان شيرينم...تو چون اميد وآرزو در قلب من مخفي بودي...در بازي هاي دوران كودكي تورا در ميان بازيچه هايم ميجستم...

تو در ضريح مقدس خدايم جاي داشتي و با پرستش او تورا هم سياحت ميكردم

در درون همه آرزوها وعشقهاي من ...در اعماق دل و جانم ودر حيات وجان مادرم زندگي ميكردي....

در دامان اين روح مقدس و فنا ناپذيري كه بر خاندان ما حكمفرماست تورا سالها پرستاري كرده اند...

در روزگار جواني هر گاه گلبرگهاي قلبم شكفته ميشد تو چون عطر گل در اطراف منتشر ميشدي...

اين طراوت ولطافت تو همان است كه در هنگام جواني چون نوري كه پيش از سرزدن خورشيد آسمان را روشن ميكند ..غنچه وار بر روح من شكفت..

اي جگر گوشه آسمان...اي همزاد اشعه آفتاب بامدادي..تو از سركشي سيل آساي رودخانه حيات در اين جهان بيرون جستي و سرانجام بر ساحل قلب من به كنار رسيدي...

چون بر رخسار تو چشم ميدوزم اين رازم سرگردان ميسازد كه....چگونه تويي كه متعلق به همه جهاني از آن من گشته اي؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از ترس آنكه مبادا روزي از دستت دهم سخت در آغوشت ميفشارم...

چه فرخنده طالعي كه ثروت ودولت جهان را در دام اين بازوهاي ضعيف من افكنده است...چه فرخنده طالعي......  ( تاگور )

                                                                                                                                                                  



[موضوع : ]
[ شنبه 31 ارديبهشت 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

دختر مهربونم .....بازم کوه احساسات اومده روی دوشم....دلم میخواد این چندروزه فقط وفقط برات از مادر بنویسم تا شاید گوشه ای از مهر مادری رو برات تصویر کنم ...آخه من آرزومه که تو باحال وهوای شرقی بزرگ بشی ...دوست دارم وقتی دیگه برای خودت خانومی شدی در کنار علم وتکنولوژی که از جهان یادمیگیری احساسات ناب شرقی ولطافت دل ایرانی هم در وجودت زنده باشه...پس با من همراه شو تا روز مادر..بيا با هم ديگه مادرو دختري هرچي دلمون ميخواد از مادرو مهر مادري بنويسيم.....

بچه كه بودم توي خونمون يه كتابخونه داشتيم..آخه آقاجوني خيلي كتابخون بود وتقريبا همه نوع كتابي توي كتابخونمون بود مخصوصا كتابهاي شعر همه شاعرا....توي اين كتابا يه كتاب بود به اسم ((مادر))كه پر بود از تمام متنها وشعرهاي ايراني كه درباره مادر وجود داره...نميدوني كه من چقدر اين كتابو دوست داشتم انقدر خونده بودمش كه جاي انگشتام روي صفحاتش مونده....امروز كه رفتم خونه آقاجوني حتما ازشون امانت ميگيرم تا از مطالب زيباش برات بنويسم...............قول ميدم زود زود بيام وبنويسم...

اي واي اخم نكن ماماني......الهي فداي اخم شيرينت.. زود ميام بهت قول دادم.....مامانه وقولش

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 28 ارديبهشت 1390 ] [ 14:26 ] [ مامان کیانا ]

نازدار مامان دیشب یکی از همکارای گلم یه اس ام اس برام فرستاد وبا یه متن زیبا پیشاپیش روز مادر رو به من تبریک گفت آخه دیگه کمتر از یک هفته تا روز ولادت بانوی دوعالم وروز مادر والبته روز تمام خانومهای این سرزمین نمونده ...ومن نا خودآگاه یاد عزیزانی افتادم که مادر این گوهر بی همتا رو به دست خدا سپردن....آخه گل من آدم به هر سني كه باشه وقتي اسم پدر ومادر مياد ميشه يه بچه معصوم كه هنوز نياز به دست نوازش داره وهيچوقت از ش سير نميشه....

خلاصه از اونجاييكه اين روزا اينترنت درمان همه نادانيهاي بشر شده شروع كردم به جستجو ..دنبال يه شعري ..متني.. چيزي بودم كه اين احساس غمگين توي وجودمو نشون بده ومنو راضي كنه ..توي يكي از سايتها به شعرزير رسيدم ..خوندم ....از لحن ساده ودلنشينش لذت بردم...تصميم گرفتم برات بنويسم تا توهم  درآينده براي دل خودت بخوني......

تقديم به تمام مادران بي نظير ايراني كه در تمام دنيا عشق وفداكاريشون زبانزده وپيشكش به همه مادران وفرزنداني كه دست سرنوشت بينشون فاصله انداخته ..هرچند من ايمان دارم كه روح مادران پركشيده ودور از فرزند هر لحظه همراه جگر گوشه هاشونه.......

شبها که گریه میکنم
یک شب پره
آرام گریه میکند
مادر مگر به شب پره
درباره ی من گفته ای؟
گفتی که دور از من شدی
در آسمانها خفته ای
مادر مگر یک شب پره
احساس دارد یا که عشق
همچون تمام مادران
جا دارد او هم در بهشت
مادر چرا این شب پره
من را نگاه میکند
اینگونه در کنج دلش
میگرید و آه میکند......
آمد به روی گونه ام
آن شب پره زیبا نشست
با بالهای خوشگلش
چشم مرا آرام بست
خوابیدم و آن شب پره
تا صبحدم یکدم نخفت
در گوش من آرام و ناز
شعر و حدیث و قصه گفت
آواي پر ازمهر او
با آهنگ و زیبا بود
لالایی قشنگش
برایم آشنا بود
چشمانم را گشودم
مادر را دیدم که رفت
آن شب پره تو بودی؟؟؟
پرپر زدی و رفتی
رفتی و برنگشتی
اکنون دیگر تنهایم
نشسته بر تختخواب
دیگر مرا نبرده
یک لحظه هم با خود خواب

شاعر فرامک سلیمانی/برگرفته ازسایت شعرنو


 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 28 ارديبهشت 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

دختر صبور مامان

يه دوروزي هست كه سرماخورديو دل مامانو به درد آوردي...من از مريضي هر بچه اي خيلي دلم ميگيره چه برسه به تو كه جگر گوشه مني ....

از هفته پيش بابا كامران سرما خورده بود..بنده خدا هرچي مراعات كرد فايده اي نداشت...يواش يواش از ابريزش بيني وعطسه هات فهميدم كه تو هم دچار شدي ....خلاصه چون دكترت رفته بود سفر همون روز اول با اكراه برديمت درمانگاه  خوشبختانه دكتر متخصص بود ..زياد راضي نبودم ولي ديدم چاره اي نيست..وقتي وارد اتاق دكتر شديم تو شروع كردي به بد اخلاقيو گريه...ولي دكتر انقدر قشنگ رفتار كرد كه من تعجب كردم ...اول روپوش سفيدشو درآوردو  انداخت روي صندلي بعدش شروع كرد با تو حرف زدن به زبون خودت...جوريكه تو يه دفعه ساكت شدي...نوبت به ديدن گلوت كه رسيد من پيشنهاد دادم كه توروي تخت نخوابيو من بگيرمت توي بغلم ودستمو بذارم روي پيشونيت تا دكتر گلوتو ببينه ..دكتر با روي باز استقبال كرد و به تو گفت ((اول تو گلوي منو ببين))بعد هم دهنشو باز كرد وچوبو داد دست تو....ناناز مامان تو فقط نگاه ميكرديو هيچي نميگفتي ..دكتر هم راحت كارشو انجام دادوانقدر خوب تورو ويزيت كرد واطلاعات خوبي درباره يه سرماخوردگيه عادي به ما داد كه من خدارو شكر كردم كه اومديم اينجا والبته ماماني.... خجالت هم كشيدم از بابت قضاوت بد خودم

واقعا از رفتارش لذت بردم...آخه توي اين دورو زمونه ديگه هيچ كس به رفتار حرفه اي فكر نميكنه ..همه فقط به فكر زود انجام دادن كارشونن حالا هر جوري كه ميخواد باشه...ولي اين آقاي دكتر نشون دادن كه هنر در اينه كه چطور بتوني يه بچه گريزون از دكتر رو به خودت جلب كني ..جوريكه از اون روز هروقت ازت ميپرسم (آقاي دكتر چيكار كرد؟)دهنتو باز ميكنيو دستتو ميذاري روي زبونت...

راستي مامان يه چيز ديگه هم براي هزارمين بارفهميد اونم اينكه هيچوقت درباره هيچ چيزي زود قضاوت نكنيم و مهمتر اينكه....................................(مثبت فكر كن)

عزيزترينم الهي هيچوقت هيچ مادري بيماري رو توي چشماي معصوم كودكش نبينه حتي اگه يه سرماخوردگي ساده باشه...دوست دارم هرچه زودتر خوب خوب بشي وديگه صداي عطسه وسرفه ات رو نشنوم....يه چيزي هم دلم ميخواد بگم اونم اينكه اينروزا حسابي شرمنده مامانيو خاله گلي هستم كه با وجود اينكه سرشون از بابت مريضي دايي مامان خيلي شلوغه ولي مثل هميشه با همه وجود ازت مراقبت كردنو نذاشتن آب توي دل منو تو تكون بخوره ........الهي هميشه سلامت وسفره دلشون گرم باشه وخدا به منم توان بده واسه جبران محبتاشون.....آمين



[موضوع : ]
[ سه شنبه 27 ارديبهشت 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

دخمل آبنبات مامان امروز بازم یه قصه برات دارم.........

گوش میکنی مامانی......پس يكي بود يكي نبود:
پسر کوچکی برای مادر بزرگش توضیح می‌داد که چگونه همه چیز ایراد دارد ... مدرسه، خانواده، دوستان و غیره.
مادر بزرگ که مشغول پختن کیک بود، از پسر کوچولو پرسید که کیک دوست داری؟ و پسر کوچولو پاسخ داد: البته که دوست دارم.
ـ روغن چه طور؟

ـ نه!
ـ و حالا دو تا تخم مرغ.
ـ نه مادر بزرگ!
ـ آرد چی؟ از آرد خوشت می‌آید؟ جوش شیرین چه طور؟
ـ نه مادر بزرگ! حالم از همه‌شان به هم می خورد.
ـ بله، همه این چیزها به تنهایی بد به نظر می‌رسند، اما وقتی به درستی با هم مخلوط شوند، یک کیک خوشمزه درست می‌شود.
خداوند هم به همین ترتیب عمل می‌کند. خیلی از اوقات تعجب می‌کنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم اما او می‌داند که وقتی همه این سختی‌‌ها را به درستی در کنار هم قرار دهد نتیجه همیشه خوب است. ما تنها باید به او اعتماد کنیم. در نهایت همه این پیش آمدها با هم به یک نتیجه فوق العاده می‌رسند.

قصه ما به سررسيد ........انشاا.. كلاغه هم به خونه اش برسه ماماني

تا يه روز ديگه ويه دل نوشته ديگه ......يه بوس ويه باي باي


 



[موضوع : ]
[ شنبه 24 ارديبهشت 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

شیرینم...یه روزایی توی زندگی آدمیزاد هست که هرچقدر هم زمان ازش بگذره یادش نمیره كه هيچ تازه پررنگ ترهم ميشه...منم مثل همه آدما زندگيم پره از اين روزا كه هم تلخ داره هم شيرين ...از وقتي هم كه خدا تورو به ما هديه كرد تعداد اين روزاي به ياد موندني اونم از نوع شيرينش چند برابر شده جوريكه يه وقتايي ميترسم حافظه ام ديگه جا براي اينهمه خاطره نداشته باشه..

 امروز يكي از همون روزاست....نوزدهم ارديبهشت89 ...توي روزشمار سال پيش جلوي اين تاريخ ميدوني چي نوشتم

        ((براي اولين بار وقتي داشتم باهاش بازي ميكردم بلند خنديد))

تمام لحظه هاي اونروزو خوب يادمه....واي كه انگار همين حالا بود...سه ماه وچهار روزت بود..روي شكم ميخوابيدي وسرتو بالا ميگرفتي ...يادمه صبح بودو سرحال بودي گذاشتمت توي تختت...آخه خيلي آويز موزيكال تختتو دوست داشتي ..خيلي وقتا فقط چشم ميدوختي به چرخش جوجه هاي آويزوبه صداي موسيقيش گوش ميدادي...اونروز هم همينطور بود بعد از چند دقيقه روي شكم خوابوندمت خودمم نشستم روبروت از پشت ميله ها شروع كردم باهات حرف زدن ....هي سعي كردم بخندونمت..برات ادا اطوار در مياوردم ناخودآگاه سرمو بردم بالا ويكدفعه گفتم(( خوشجل خانوم)) كه تو براي اولين بار قهقهه زدي...تا اون موقع خنديدنات بيصدا ودر حد لبخند بود ولي اون روز بلند خنديديو منم مثل هميشه پريدم سمت دوربينو بعد از جاسازي دوباره شروع كردم به خندوندنت....تا ميگفتم وسرمو تكون ميدادم  بازم قهقهه ميزدي وروح مامانو تازه ميكردي با هربار خنديدنت يكسال به عمرم اضافه ميكردي....

خلاصه كه اونروزمادرو دختري باهم كيف دنيارو كرديم ومن آرزو كردم خنده هاي توصدسال توي زندگيت جاري باشه وهميشه از قشنگي روزگار همينجوري قهقهه بزني نازنينم 

حالا يكسال از اونروز ميگذره ومن هرچي نگات ميكنم باورم نميشه اون موجود كوچولوي آروم كه توي عمق چشماي شرقيش يه عالمه شور زندگي داشت..اينقدر بزرگ شده كه وقتي عكس اونروزو كنار صورت مهربونش ميگيرم فقط از همون چشما ميفهمم كه خودشه....

دوستت دارم بهترينم..به قدر تموم لبخند ها وخنده هاي دنيا ...يابه قول بابا كامران (من تورو قدر خودت دوست دارم)الهي هيچ بچه اي لبخند از روي لبش دور نشه وبا خنده هاش دنياي پدر ومادرشو رنگي وشاد كنه..تو هم بخند بخند بخند..هميشه بخند بذار با خنده هات براي ساختن آينده ات جون بگيريم وپر از انرژي بشيم...بخند مادر ...بخند

كيانا 19/2/89

كيانا 19/2/90



[موضوع : ]
[ دوشنبه 19 ارديبهشت 1390 ] [ 12:19 ] [ مامان کیانا ]

سلام سلام دختر نازم...نگو نگو ميدونم كه چند روزه كامپيوتري با هم حرفاي خوب خوب نزديم...

عيبي نداره تو ميدوني كه مامان....اصلا اين حرفارو بذاريم كنار....اول يه بوس كوشولو به مامان هديه بده تا من برات بگم كه توي اين چند روز برام ثابت شد كه تو ساعت به ساعت داري بزرگ ميشي ميدوني چرا....اينم دليلش

آخه خيلي به چيزاي شخصي توجه ميكني مثلا يه روز كه خاله هنگامه اينا پيش ما بودن گردنبند خاله رو ميگرفتي وهمش ميگفتي ((گدمبن..گدمبن))وقتي هم خاله ميانداخت گردنت با يه غرور خاصي سرتو بالا ميگرفتي و به همه نگاه ميكردي....درحاليكه تا الان هروقت گردنبند خودتو گردنت ميكردم برات فرقي نداشت وبهش دست نميزدي...خلاصه وقتي اشتياقتو ديدم برات يه گردنبند با مهره هاي رنگي خريدم...نميدوني چقدر ذوق كردي ...وقتي انداختم گردنت چون رنگاي زنده داشت همش دستتو ميذاشتي روش وميگفتي (گدمبن)..جالب بود كه اصلا ازش خسته نميشدي ...مثل آدم بزرگا تا شب گردنت بودو بازي ميكردي وهركي هم ازت ميپرسيد با يه لبخند باز سرتو بالا ميگرفتي تا همه ببينن...

يه نمونه ديگه ...چند شب پيش يه جعبه گل مصنوعي رو ريختم جلوت وبهت گفتم ماماني گلارو بريز سرجاش ...توهم با يه قيافه جدي شروع كردي به جمع كردن...نميدوني چه حسي توي وجودت بود مثل دانشمندي كه داره يه كشف بزرگ ميكنه...

آبنبات مامان عاشق بزرگ شدنتم....عاشق راه رفتناي شمرده ات كه ميري تا سر ميز كه براي بابا گز برداري ودوباره شمرده شمرده برگردي بدي به بابا

عاشق ميسي(مرسي)گفتنتم وقتي هركس يه چيزي بهت ميده ..حتي وقتي من آب بهت ميدم....

عاشقم عاشق اينكه دستمال كاغذي برميداري با همون اخم معروف دوچرختو پاك ميكني....مثلا داري كار منو تقليد ميكني

آره من عاشقتم....عاشق اون پيش پيش كردنت وقتي سرمو ميذارم روي پات تا مثلا منو بخوابوني....

دخترم دخترم دخترم...هزار بار ازت ممنونم كه باعث شدي من اينا رو تجربه كنم....ميدونم كه باتو روزاي قشنگتري رو در پيش دارم....از خداي مهربون هم مثل هميشه سپاسگزارم كه مسبب همه اين خوبياست



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 14 ارديبهشت 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

دخترم...عزيزتر از جونم!!

يادت باشه..براي درس گرفتن ودرس دادن به دنيا اومدي...نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان.

يادت باشه..گره تنهايي ودلتنگي هركس با توكل به خدا فقط به دست دل خودش باز ميشه.

يادت باشه..هيچگاه از راستي نترسي ونهراسي.

يادت باشه..قبل از انجام هركار با انگشت به پيشونيت بزني تا بعدا با مشت به فرقت نكوبي.

يادت باشه..با كسي آنقدر صميمي نشي شايد روزي دشمنت بشه.

يادت باشه..با كسي دشمني نكني شايد روزي دوستت بشه.

يادت باشه..پل هاي پشت سرت رو ويران نكني.

يادت باشه..اميد كسي رو ازاو نگيري..شايدتنها چيزيست كه دارد.

يادت باشه..كه آدم ها همه ارزشمندند وهمه ميتوانند مهربان ودلسوز باشند.

يادت باشه..ببخشي تا بخشيده شوي.

و...........

يادت باشه مامان وبابا قلب وروحشونو به تو بخشيدن وهيچ وقت هم پس نميگيرن...ازشون خوب نگهداري كن نازنينم.



[موضوع : ]
[ شنبه 10 ارديبهشت 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

سلام مامانی ....مطلب قبلي رو كه نوشتم دوستاي عزيزمون قدم رنجه كردنو اومدن ديدنمون و راجع به مقايسه عكسامون نظر دادن....

يكي از ماماناي گل ني ني وبلاگي نظرشون اين بود كه بايد عكس بچگياي بابا كامرانو هم ميذاشتم تا بهتر مقايسه كرد...به نظر منم درست ميگفتن....

پس تا دير نشده يه عكس از وقتي بابا ني ني بود رو هم ميذارم تا جانب انصاف كاملا رعايت بشه...



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 7 ارديبهشت 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

چند روز پيش برای سرگرم شدنت رفتیم سراغ آلبومامون...آخه یه جایی خوندم که از زمان نوزادی بهتره عکسای افراد خانواده رو به نی نی نشون بدین تا فکرش باز بشه وسلولای مغزش فعالیت کنن..از اون جایی که  مامانت طرفدار پروپا قرص تلفيق تكنولوژي و سنته از همون ماه اول برات كتاب با عكساي زياد ميخوندمو عكساي آلبومامونو  بهت نشون ميدادم...يادمه سه ماهه بودي كه فيلم عروسيمونو برات گذاشتم وباور نميكردم كه داري باتعجب نگاه ميكني ...بعدها كه بزرگتر شدي ديگه ياد گرفتي وقتي به اسم آدما توي عكس اشاره ميكرديم بهشون نگاه كني يااز همين چند ماه پيش كه به عكس عروسي من وبابا روي ديوار نگاه ميكنيو اول ميگي ((عدوس))يعني عروس بعدهم ميگي ((بابا...مامان))

خلاصه گفتن اين حرفا براي اين بود كه بگم ديروز باز رفتيم سراغ عكسا...واي كه من عاشق اين ورق زدناي توام كه تند تند ورق ميزنيو نميذاري منم دست بزنم .....توي عكساي آلبوم مامان يه عكس از يك سالگي من بود ..عكس تولدم كه بغل ماماني نشستم با موهاي دمب موشي وپيراهن صورتي....(خدا رحمت كنه عمو محمد باقرو كه اين لباسو برام از مشهد سوغاتي آورده بود...روحش شاد ....)اين عكسو كه ديدم گفتم خدايا چقدر شبيه كياناست....آخه ميدوني هركس راجع به تو يه نظري ميده يكي ميگه كپي برابر با اصل خودته...يكي ميگه عين باباشه....يكي ديگه ميگه شبيه عمو كوچيكشه...البته به نظر من اين هنر نقاش تواناي بي همتاست كه فرزندو تلفيقي از پدرو مادر آفريده جوريكه بلاخره نميتوني قطعي وصددر صد بگي شبيه كدوم يكيه

جونم برات بگه يكدفعه يه فكري به سرم زد....فرداش كه از اداره برگشتم خاله هنگامه اينا و خاله افسانه خونه ماماني بودن منم يواشكي با خاله گلي كه عاشق اين كاراس چمدون لباساي قديمي رو آورديم و لباس صورتيه توي عكسو پيدا كرديم...ديگه بعدشو حدس بزن...آره ماماني جونم.....لباس منو تنت كرديم...عزيزدلم نميدوني چه كيفي كردم... ووووووووووووووووااااااااااااااااي تو توي لباس بچگياي من......فكر كنم براي هر مادري لذتبخشه.....

وقتي همه ديدنت اول شوكه شدنو بعدهم تاييد كردن كه مثل من شدي ....تو هم كه انگار لباس بهت انرژي داد شروع كردي به ناناي كردنو آواز خوندن ....رفته بودي توي اتاق دايي ميكوبيدي به در وبلند بلند آواز ميخوندي بعد يكدفعه ميدويدي طرف  تخت دايي وتند ميرفتي بالا...

حالا من ميخوام عكس خودمو با عكس تورو با لباس من بذارم...برام جالبه دوستاي گلم كه ميان پيش ما توي اين وبلاگ نظرشونو راجع به اين دوتا عكس بگن.....هرچند من اعتقاد دارم تو چه شبيه من باشي چه نباشي اين روح وجان منو باباست كه در وجود تو دميده شده ...پس تو خود مادوتایی كه در تاريخ تكرار شدي نازنينم..... 

و حالا عكس مامان

و اينك عكس كياناي مامان

 دخمل نوازنده وخواننده ما



[موضوع : ]
[ سه شنبه 6 ارديبهشت 1390 ] [ 14:21 ] [ مامان کیانا ]


زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.
 
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.


ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!

اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد.
آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم.
 
یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى‌زدم.

 حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.
 
او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداكثر سرعت براند،

او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.
 
گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.
 

بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.
 
او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم.

هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.

و ما باز رفتیم و رفتیم..
 
حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»

و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود.
او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.

او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..
 
من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم.
 
این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد.
 
هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،
 
«ركاب بزن....»


 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 6 ارديبهشت 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

نميدونم چرا اين روزا دلم همش هواي شعروشاعري ميكنه...آخه يه زماني من خيلي اهل احساس بودمو هرچي شعر قشنگ بود هر جا ميخوندم يادداشت ميكردم ....يادش به خير همشونو دارم ...شايد به خاطر حال وهواي بهار باشه كه دلم ميخواد برات شعر بنويسم..نميدونم هرچي كه هست حال خوشيه...پس تقديم به گل بي زوال زندگيم....كياناي مامان

قد كشيدي درون چشمانم

ساده وبي ريا وبي ترديد

لحظه اي در دلم جوانه زدي

خوب وزيبا وبهتر از اميد

آه وقتي شبيه يك لبخند

روي لبهاي من ترك خوردي

تازه فهميدم اي بهانه من

كه رسيدم به خانه خورشيد

شاعرانه نگاهاي تورا

توی این شعر عاشقانه خود

مینویسم برای اینکه تورا

میشود از نگاه تو فهمید

من نمک گیر چشمهای توام

تو من هستی که میشود تمدید

زنده ام با تو ونجابت تو

با تو تکرار میشود روزم

با وجود تو شعر میگویم

آری آری ترانه های جدید

تو که مانند یاس پیچیدی

دور تنهایی ام بدان این را

((با تو اصلا نمیشود نرسید))

((بی تو اصلا نمیشود خندید))

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 5 ارديبهشت 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .

 



[موضوع : ]
[ 4 ارديبهشت 1390 ] [ 12:33 ] [ مامان کیانا ]

                                              

                                                   اردیبهشت ماه

                          یعنی زمان دلبری دختر بهار

                     کز تک چراغ لاله چراغانی است باغ

                   وز غنچه های سرخ..تک تک میان سبزه

                                فروزان بود چراغ...

                     وانگه که عاشقانه بپیچد به دلبری

                        بر گرد نسترن نیلوفری سپید...

                                    آید مرا به یاد

                                                  نیلوفر منی.....

                                                               در خاطر منی....

(جاده چالوس...اردیبهشت ۸۹)

 



[موضوع : ]
[ شنبه 3 ارديبهشت 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

امروز داشتم تقویمو ورق میزدم دیدم ووووووووووووووووووااااااااااااااای فروردین تموم شدو من هنوز از همه روزای خوبش برات ننوشتم.....مخصوصا از سیزده بدر ...پس زود دست به کار نوشتن شدم پس حالا  ...............

جونم برات بگه

مثل هرسال روز سیزده بدر به اتفاق خانواده باباهوشنگ وخانواده آقاجونی که شامل خاله ها(تقریبا همه شون))ودایی بود ..(البته با این تفاوت که امسال آقاجونی نبود با عمو رفته بودن جاده چالوس ...)خوش به حالشون....خلاصه رفتیم یه پارک بزرگ وخلوت که به خاطر راحتی ماکه نی نی کوچیک داشتیم نزدیک خونه مون بود..اگه اغراق نباشه باید بگم خیلی خوش گذشت همه دورهم گفتیم وخندیدیم ومن توی دلم خدارو به خاطر داشتن یه خانواده همدل ومهربون شکر کردم تو هم که دیگه نگو حسابی کیف کردی آخه ما نزدیک زمین بازی بودیم وهرکس تا وقت میکرد تورو میبردتاب بازیو سرسره بازی...ولی زیاد از الاکلنگ خوشت نمیومد....بعدهم که عمو کامبیزو حسابی خسته کردی ....عمو خیلی لطف کرد وتورو بغل میکرد دور پارک میگردوند توهم نمیدونم از کجا یاد گرفته بودی هی تند تند میگفتی (بدو بدو)اون بنده خدا هم زود گوش میکرد...نمیدونی چه می کردی بغل هیچکس نمیرفتی....چسبیده بودی به عمو فقط میگفتی بدو...فکر میکنم عمو از سیزده بدر هیچی نفهمید چون همش در حال گردوندن تو بود...منو بابا هوشنگ هم که چلیک چلیک عکس میگرفتیم...حدود صدتا عکس که تموم خاطرات اون روزو باخودش داره.....

مرحله بعد ناهار بود...هرکس طبق برنامه غذا درست کرده بود رنگ ووارنگ والبته خوشمزه...جای اونایی که نبودن خالی مخصوصا آقاجونی که البته زنگ زدو گفت که لب رودخونه نشتن ودارن سیزده شونو بدر میکنن...

تو بعد از ناهارچون خیلی خسته بودی یه خواب خوب کردی..بعدش هم که دوباره روز از نو ...واسه بازی وگردش..تا نوبت به کاهو خورون رسید..تو برای اولین بار کاهو وسکنجبین خوردی وظاهرا دوست داشتی ...انشاا...همیشه زندگیت سبزو کامت شیرین باشه گل همیشه بهارم....

کاهو خورون که تموم شد ساعت نزدیک ۷ بود که تصمیم گرفتیم جمع وجور کنیمو بریم خونمون وآماده بشیم برای شروع یه سال کاریه جدید.....همه خوشحال وخندون از هم خداحافظی کردیم به امید اینکه سال آینده بازهم سیزده بدربا همه اونایی که امسال نبودن کنار هم باشیم ....الهی امین

 روز خوبی بود....اینکه تمام کسایی که دوستشون داری کنارت باشن خیلی دلچسبه.... خدایا ممنون از اینکه دل مارو شاد کردی وامید زندگی رو در وجود ما صد چندان کردی...خدای من..خدای مهربون من شکر که همیشه وهمه جا در کنار ما هستی وآنی مارو به حال خودمون رها نمیکنی.

دختر نازم این بود خاطرات سیزده بدر سال ۹۰.......حالا چندتا عکس هم میذارم تا این خاطره هم تصویری بشه وبعدها با خوندنش حسابی کیف کنی.....

 

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 30 فروردين 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

دختر نازم

از وقتی این آهنگ رو شنیدم عاشقش شدم ..هروقت گوش میکنم یاد تو می افتم...پس مینویسم تا بماند یادگاری.....

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت می دونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه
کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم
میگم وای ....چقدر سرده میام دستاتو میگیرم
یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از این جا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم
فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم
محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم
می دونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزاییکه حواسم نیست بگم(( خیلی دوستت دارم))

تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود آزاری
کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاس دریا
مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا
قشنگه رد پای عشق بیا بی چتر زیر برف
اگه حال منو داری می فهمی یعنی چی این حرف
میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوستت دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود آزاری

نقاشی زیبای مادر و دختر --- نقاشی زیبا از مادر و دخترش که در حال ورق زدن کتاب با لبخندی ملیح که سرشار از عطوفت و مهر مادرانه است - این اثر بدیع و زیبا کار هنرمند خوب و پر افتخار ایرانی مهرداد جمشیدی است - تقدیم به همه مادران و دختران خوب ایرانی

 اثر بدیع و زیبای هنرمند خوب و پر افتخار ایرانی مهرداد جمشیدی  - تقدیم به همه مادران و دختران پرمهر  ایرانی



[موضوع : ]
[ سه شنبه 30 فروردين 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

حبه قند مامان سلام..

امروز توی اداره با همکارا یه حرفایی از بچه وبچه داری پیش اومد که باعث نوشتن این جملات شد حرفایی که باز منو انداخت توی گود احساساتو تا دلش خواست چرخوند...

جونم برای گلم بگه هروقت تنها میشم ...اونوقتایی که تو خوابیدیو بابا کامرانم نیست با خودم میگم قبل از بدنیا اومدن کیانا ما چجوری زندگی میکردیم.....این سوالو بابا هم بارها از من پرسیده......اونوقتایی که چشمای انرژی بخش تورو  نداشتیم.......وقتی که صدای قشنگ ومهربونت خونمونو پر نمی کرد....اون زمونایی که دستای گرمت صورتمونو ناز نمی کرد...من وبابا چیکار میکردیم...مگه ميشه بدون مامان گفتن قشنگت زندگي كرد ..مگه ميشه از صبح توي اداره به اميد بودن با تو وشنيدن خنده هات تند وتند كار نكرد....مگه ميشه هي به ساعت نگاه نكرد  كه كي ۱۰ ميشه تا زنگ بزنم خونه وتو بامن حرف بزنيو بگي ((الو مامان))...نه هرچي فكر ميكنم ميبينم چقدر زندگيمون با تو زيباتر شده ...يه زيبايي خاص ...يه آرامش  آبي مثل دريا كه آدم تا بچه دار نشه نميتونه دركش كنه....من منکر سختیاش ومسئولیت سنگینش نیستم ولی انسان به خاطر همین سعی وتلاشش برای زندگیه بهتره که اسمش انسانه

يادمه ما براي داشتن تو از همون اول زندگي خيلي برنامه ريزي کردیم چون هردومون اعتقاد داشتيم كه براي اومدن بچه بايد همه چيز در حد معقول آماده باشه ...ولی با همه اینها باز یه چیزایی رو آدم تجربه میکنه که تا حالا از کسی مثلشو نشنیده واین رمز پیچیدگی زیبای زندگیه ومن مطمئنم هیچ چیزی توی دنیا به قشنگیه بزرگ کردن یه موجود ظریف و مظلوم نیست...ولی یه نکته دیگه ای هم هست که خیلی مهمه ومن با همه وجود تجربه اش کردم و اون عشششششششششقه.....عشق بین دونفری که پدر ومادر میشن

بارها برات گفتم زندگیه منو بابا با عشق شروع شد....عشقی که سکان هدایتش دست بابا کامران بوده وهست وخدا خودش میدونه که از همون اول تا همین لحظه حتی یک آن هم ازش غافل نبودیم....عشق ما مثل عشقای افسانه های که من هیچ اعتقادی بهشون ندارم نبود بلکه یه احساس توام با منطق بود ومن مطمئنم دلیل پایداریش هم همین منطقشه وهمینه که باعث شد حالا که تو هستی هر چیز سختی آسون به نظر بیادوبتونیم پشت سر بذاریمش...مثل همین حالا که وقتی حرف از روزای اول به دنیا اومدنت میشه فقط وفقط شیرینیاش یادمون میاد وبرامون تعجب آوره که چرا سختیاش اینقدر کمرنگه...آره بهترینم اینم از الطاف خداونده ......

وای عزیزدلم خیلی علمی و بزرگونه حرف زدم .....ولی اینا چیزایی که تو باید بدونی تا برای ساختن زندگیت ازشون درس بگیری...خیلی دلم میخواست یه روزی این حرفارو با تو بگم...

خدایا  به بزرگي و عظمتت شكر ....شكر به تدبير بي پايانت كه براي هركسي بهترينها رو مقدر ميكني مثل مادري كه براي فرزندش بهترينهاي دنيا رو ميخواد ....فقط ميمونه ايينه دل ما برای بهره بردن  از اين مقدرات ......خدايا تو هزاران بار مارو در ابتداي يك راه خوب قرار ميدي وما با كج خياليمون بدون اتكا به خودت راهمونو عوض ميكنيم ....بعد هم اونو به حساب بخت بدو سرنوشت سياهمون میذاریم.....

هميشه با خودم اين شعرو زمزمه ميكنم تا يادم نره كه

                            گر رود سر بر نگردد سرنوشت

   اين سخن با آب وزر بايد نوشت

                           سرنوشت  ما به دست ديگري است

 خوشنويس است او نخواهد بد نوشت 

    

(کیانا در ۳ماهگی)



[موضوع : ]
[ 28 فروردين 1390 ] [ 21:43 ] [ مامان کیانا ]

هیچ دانی!!! نازنینم

                 میتوانی...راحت اسرار سعادت را بدانی؟؟؟

رمز خوشبختی انسان نیست جز این......

                  مهربانی

                               مهربانی

                                             مهربانی



[موضوع : ]
[ سه شنبه 23 فروردين 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

۱....صبح اولين روز سال

ميدوني كه امسال هفت سينو روي ميز عكسامون چيده بودم تا يه تنوعي باشه وموقع تحويل سال ياد همه عزيزامونم باشيم .....با يه كمي خلاقيت چيز بدي از كار در نيومد...تو هم تا روز اول حواست بهشون نبود ولي وقت گرفتن عكس كه رسيد تازه چشمت به ميز افتاد وبا اون لحن شيرينت دستتو دراز ميكرديو ميگفتي ...((بيده من..بيده من))خلاصه با كلي ادا واطوار تونستيم چندتا عكس خوشجل موشجل بگيريم....

 

۲......از يكساعت بعد ازگرفتن عكساي فوق ديدو بازديداي عيدو شروع كرديم

 

۳......اقوام ودوستان قدم روي چشم ما گذاشتن واومدن خونمون(راستي لباست توي عكس پايين يه كيمونوي خوشرنگه كه زن عموي مامان لطف كردندبهت عيدي دادند)

۵......عكس يه مسافرت كوچولو

.......رفتيم سرزمين عجايب كيف كرديم

۶......توي خونه كلي باهم بازي كرديمو خنديديم....يه وقتايي هم دوست داشتي بشيني پشت پنجره وخيابونو تماشا كني

۷......بعد از اتمام هريك از مراحل فوق

 



[موضوع : ]
[ شنبه 20 فروردين 1390 ] [ 19:35 ] [ مامان کیانا ]

کیانای مامان..دختر عزیزتر از جونم

در پانزدهمین روز از اولین ماه زیبای اولین فصل سال یکهزارو سیصدو نود خورشیدی برای تو گل خوشبوی وجودم مینویسم....امروز آغاز چهاردهمین ماه اومدن تو به زندگی ماست...تاریخی که هروقت میرسه برای ما هزاران خاطره رو زنده میکنه...تو مثل یه پیچک نرم ونازک هر لحظه روی دیوار زندگی ما در حال رشدی وما همه دلخوشیمون به همین قد کشیدنای گاه وبیگاه توئه..

غیر از اینا امروز بعد از دو هفته تعطیلات عید دوباره از دنیای مجازی دارم با تو حرف میزنم ..آخه تصمیم گرفتم توی ایام عید اصلا سراغ کامپیوتر نرم وفقط وفقط با تمام وجود در اختیار تو وبابایی باشم...

امسال عید مثل همه سالا خوش گذشت با این تفاوت که یه دخمل ناز و خوشگل  که با شیرین کاریاش دل همه رو برده بود کنارمون بود ....توی این ایام خیلی چیزا یاد گرفتی منم با تو خیلی چیزارو تجربه کردم...آخه سال پیش خیلی کوچولو بودیو همش توی خواب ناز ولی امسال برای خودت خانومی شده بودی ...آگه ریا نباشه از لباسای عیدت خیلی راضی بودم مخصوصا با اون کفشای ورنیه زرشکیو موهای فرفریه خوشگلت حسابی خوش تیپ شده بودی..(همه به شوخی میگفتن موهاشو برای عید فر کردی؟)تازه چشمم کف پات هر کلمه که ما میگفتیم سریع یاد میگرفتیی مثلا یاد گرفتی  قشنگ و درست بگی ((بله)) تازه لام بله رو با تشدید میگی وحسابی بامزه میشه ...تا ازت میپرسیم مامانو دوست داری با خنده میگی بله....فدای اون حرف زدن بامزه ات...نمیدونم شاید من چون مادرم فکر میکنم تو توی حرف زدن خیلی باهوشی ولی وقتی با همسن وسالات مقایسه میکنم میبینم تو خیلی زود حرف زدنو یاد گرفتی ...

خلاصه مامانیه نازنینم این عیدهم مثل همه عیدا مثل برق وباد گذشت وفقط خاطرات شیرینش باقی موند....خیلی دوست دارم قسمتای مهم این خاطراتو مثل سیزده بدر دونه دونه برات بنویسم وعکساشو بذارم...اگه وقت اجازه بده حتما این کارو برای ثبت اون روزای به یاد موندنی ميكنم..پس الان فقط چندتا عکس از کل ایام عید میذارم تا بعد

مثل همیشه دوسسسسسسسسسسسسسسستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم عزیزترینم

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 15 فروردين 1390 ] [ 19:18 ] [ مامان کیانا ]
 
 من بهارم تو زمین 
                                
                                      من زمینم تو درخت
niniweblog.com

                                       من درختم تو بها ر


                                                          ناز انگشتای بارون ِ تو باغم میکنه

  میون جنگلا طا قم میکنه 

                                             تو بزرگی مثِ شب

 اگه مهتاب باشه یا نه

                                       تو بزرگی مثِ شب

خود مهتابی تو اصلا"خود مهتابی تو
                                            تازه وقتی بره مهتاب و هنوز

 شب تنها باید ، راه دوری بره تا دم دروازه ی روز.

                                                             مث شب رود بزرگی مث شب
          
                          تازه روزم که بیاد 

                                                      تو نمی ری....مث شبنم ، مث صبح

 تو مث مخمل ابری

                                       مث بوی علفی مث اون ململ نازک ...مث اون ململ مه


  که روی عطرعلفا مثل "بلاتکلیفی "!


                                            هاج و واج مونده مردد

                                                                            
میون موندن و رفتن
                میون مرگ و حیات.
                                  
                                niniweblog.com

 مث برفا یی تو 
                                 تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه

                                                                      مث اون قله ی مغرور بلندی
                          
                                که به ابرای سیاهی و به بادای بدی ،
                                               
                                              میخندی !
                                 niniweblog.com 


[موضوع : ]
[ 14 فروردين 1390 ] [ 19:54 ] [ مامان کیانا ]

فرشته کوچیک من...

امروز ۲۸ اسفند ماه یکهزارو سیصدو هشتادونه خورشیدیه ومن در پایان یک دهه از سال ودر اغاز دهه نهم از یک قرن با تو پاره ای وجودم حرف میزنم.....

دلم میخواد برات از حال و هوای خودم توی عالم بچگی از عید وخاطره هاش بگم.....آخه توهم دیگه داری بزرگ میشی وصندوقچه خاطراتت پر میشه از این یادگاری ها....پس برات میگم تا تو هم بعدها وبعدها برای دخترت یا شاید پسرت بگی .....که این طنین صدای ما توی تاریخه

از اون عیدای سالای بچگی اولین چیزی که یادم میاد آماده باش ما از لحظه سال تحویل برای پذیرایی از مهمونا بود....آخه میدونی آقاجونی بزرگ خانواده اس وما تقریبا سه چهار روز اول عید فقط خونه بودیم تا همه بیان عید دیدنی ....یادمه از شب قبل از سال نو سفره هفت سین که اکثرا یه ترمه قرمز گلدار بود رو پهن میکردیم وخاله گلی با سلیقه خوبش همه رو میچید....موقع سال تحویل همه مینشستیم دور سفره ....آقاجونی قران میخوندو ما هم توی دلمون مشغول دعا بودیم.....چه لحظه هایی بود...بعد از این همه سال هنوز برام عادی نیست

خلاصه سال نو میشدو ...بعد هم آقاجونی با قران از در خونه میرفت بیرون تا به اصطلاح روی سال کهنه پا بذاره وبا سال جدید به برکت قران وارد خونه بشه...من این کارو خیلی دوست داشتم....وقتی آقا از در وارد میشد ما با چشمای پر از اشک روبوسی میکردیمو از لای قران عیدی میگرفتیم بعد هم دیگه مثل فیلمای تند میرفتیم آماده میشدیم برای مهمونی بازی....اولین مهمونمون همیشه عمو محمد علی بود که میومد به دیدن برادر بزرگتر...بعدش دیگه شروع میشد جوری که گاهی وقتا سه چهار تا خانواده باهم میومدن وما فقط حواسمون بود که همه پذیرایی بشن گاهی مهمونای اول به ما کمک میکردن تا از جدیدترها پذیرایی کنیم ....نمیدونی چه کیفی داشت....مهمونا میومدنو میرفتن وآقاجونی هم از لای قران تند تند عیدی میداد ...عید اون سالا پر بود از یه حس خوب..حس دوست داشتن ودوست داشته شدن..من همه سعیم اینه که توهم با این سنتهای قشنگ بزرگ بشی...یاد بگیری وحس کنی که داشتن یه تکیه گاه مثل خانواده چقدر به آدم غرور میده...اینکه بدونی چقدر دستای گرمو بزرگ هستن که هرجا خوردی زمین دستتو بگیرنو بلندت کنن....

عزیزدلم دوست دارم قبل از ورود به دهه جدید زندگی برات بگم وبگم وبگم تنها چیزی که از عید اون سالا توی ذهنم خودنمایی میکنه محبت وعشقه...نه ثروت ...نه مکنت...نه خونه بالاشهر ...نه ماشین مدل بالای فامیل هیچکدوم توی خاطرم نیست...فقط گرمای دستشون وقتی دستامو میگرفتن ومحبت توی چشماشون به خاطرم مونده ....چه اونایی که فقط اسمشون توی صفحه دلمون باقیه وخودشون پرکشیدن به آسمونا ...چه اونایی که هنوز سایشون روی سرمونه

دختر گلم .....سال نوی زندگیت مبارک مادری

قدم بذار روی چشای مامانو از سال کهنه گذر کن ....

 

 

 

 

 

 

 

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 9 فروردين 1390 ] [ ] [ مامان کیانا ]

من ودخترم کیانا با تبریک دوباره ودوباره ودوباره سال نو از خدای مهربون هزار بار درخواست میکنیم این عیدوتعطیلات به همه ایرانیان خوب و با صفا مخصوصا نینی کوچولوهای گل گلاب که از شادی دیگران اوناهم شاد میشن ....خوش بگذره....یادمون باشه توی این ایام اونایی که هیچ کسی رو ندارن تا دست گرم محبتشو بگیرنو فراموش نکنیم ......

****نوروز پیام آور مهر است که مرا وامی دارد تنها به خاطر تو دوست داشتن را یاد بگیرم.****



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 26 اسفند 1389 ] [ ] [ مامان کیانا ]

باز هفت سین سرور
ماهی و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادی عید
آرزوهای سپید
باز لیلای بهار
باز مجنونی بید
باز هم رنگین کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سودای ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
یا مقلب القلوب
یا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعید
باز هم سال جدید
باز هم لاله عشق
خنده و بیم و امید

                                                              

((بهار یک نقطه دارد نقطه آغاز بهار زندگیتان بی انتها باد. سال نو مبارک))



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 25 اسفند 1389 ] [ ] [ مامان کیانا ]

جمعه بود ......

به بابا کامران گفتم تا وقت هست بیا کارهای باقی مونده رو تموم کنیم آخه من دوست ندارم تا لحظه تحویل سال کار کنیمو حسابی خسته باشیم.. بابا گفت اگه کیانا بذاره....

توی همین گیرودار بودیم که تلفن زنگ زد...خاله هایده بود ...گفت میخوان برن خرید...اگه بشه سجاد بیاد خونه ما...خیلی خوشحال شدم اخه تو جون وعمرت این دوتا پسرخاله های وروجکن(سجادوعلیرضا)سرتو درد نیارم وقتی زنگ زدن من گفتم کیانا بدو بیا سجاد اومده...از توی اتاق مثل فرفره چهار دست وپا ...جیغ کشان اومدی دم در

وای که خدا سجادو عمر بده...آخه از وقتی اومد رفتین توی اتاقت با اسباب بازیا شروع کردین بازیو دیگه مارو یادت رفت...ماهم مثل فیلمی که تندش کردن کارامونو کردیم..میدونی من وبابا دوست داریم تموم ساعتای آخر هفته مون برای تو باشه ولی چه کنیم که عیده ویه عالم کار ...که البته همین کارا عیدو لذت بخش میکنه...داشتم میگفتم ما کار کردیمو تو هم یه وقتایی یه سری به ما میزدی...منم که همیشه دوربین بغل دستمه زود یه عکس ازت گرفتم که به همه پز بدم دخملم به من توی خونه تکونی کمک کرده....

چیکارکنم منم آرزومه که یه روز برسه منو تو باهم پیشبند ببندیمو برای عید تخم مرغ رنگ کنیم....شیرینی بپزیمو بیشترشو همون موقع یواشکی بخوریم....هفت سین بچینیم.....تو با دست خودت گندم خیس کنی تا برکت خونمون به خاطر دست پاکت زیاد بشه .....وای که چه کارا که میتونیم باهم انجام بدیم دخترکم...به امید اون روزا که از شیرین کاریامون توی این وبلاگ برات بنویسم.......

اینم عکسی از کیانا در پایان خانه تکانی ....بمیرم واسه دختر نازم خیلی خسته شده...دستت درد نکنه مادر که کمک مامانت بودی.... الهی پیر شی



[موضوع : ]
[ دوشنبه 23 اسفند 1389 ] [ ] [ مامان کیانا ]

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.

مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.

اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او می‌ایستاد ، به آسمان نگاه می‌کرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می‌شد.

زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار می‌کنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟

دخترک پاسخ داد: من سعی می‌کنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می‌گیرد!

((باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!))

                                                                                                                                         منبع:www.mori.com              



[موضوع : ]
[ يکشنبه 22 اسفند 1389 ] [ ] [ مامان کیانا ]

نمیدونم چرا امروز یاد سفر ومسافرت افتادم ...شاید چون عید نزدیکه وهمه در تکاپوی گشت وگذارن...شایدم چون امسال به خاطر گل وجود تو ما کمتر مسافرت رفتیم دلم هوس یه سفر کرده...نمیدونم یادت هست یانه...اولین مسافرتی که رفتی.......

میدونی که آقاجونی توی جاده چالوس نزدیک دیزین یه خونه با چند تا باغ میوه داره ...یه جای بکر وزیبا که بیشتر خاطرات خوش کودکی من از اون جاست ..از کوچه ها...باغا ....رودخونه...دوستای بی ریا....

جایی که هرروز  وقتی از سرمای صبح زود تا سر میری زیر پتو...صدای زیبای صدتا گنجیشک که دنبال صبحونه میگردن ...تورو بیدار میکنه...جایی که فقط نقاشی دست توانای پروردگار توی هر فصلش خودنمایی میکنه ...برای ما که همش توی دود و صدای ماشینا زندگی میکنیم مثل بهشته وواقعا روح آدمو تازه میکنه.....یادش بخیر یه دوستی داشتم که همیشه میگفت خوش به حالت ...آخر هفته ها میری مثل ماشینا بنزین میزنی تا یه هفته سرحالی....حالا میخوام چندتا عکس از طبیعت وعکسای تورو وقتی اونجا بودیم بذارم....کاش الان باهمدیگه اونجا بودیم... 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 18 اسفند 1389 ] [ ] [ مامان کیانا ]

دختر ناناز مامان...توي اين چندروز خيلي سرم شلوغ بود هم توي اداره كار مهم وفوري داشتم هم باقي خريدا وكاراي عيدو انجام داديم...خلاصه نتونستم بيام باهات دردو دل كنم شيرينم

 

يادم مياد پارسال اين موقع تو يكماهه بودي وما تازه داشتيم به زندگي با تو اخت ميشديم...يادش به خير  صبح كه بابايي ميرفت سركار من ميموندمو يه فرشته آروم كه بيشتر خواب بودو من تا وقت پيدا ميكردم  مينشستم پهلوش ونگاش ميكردم....يادمه همش با خودم ميگفتم كي ميشه بزرگ بشه .....

 

عيد پارسال تو چهل روزه بودي ..هرجا ميرفتيم نقل مجلس...همه بدون استثنا ميگفتن سال ديگه اين موقع براي خودش خانومي شده و حسابي شيطوني ميكنه..مخصوصا اونايي كه خودشون تجربه داشتن ميگفتن واي سال ديگه همش بايدمواظبش باشين...واز اينجور حرفا.

آره حرفاي همشون متينه...ولي من دلخوشيم به همين تغيير كردناي قشنگ  توئه...به اينكه هرروز با كارات به من ميگي كه ماماني خوب منونگاه كن ...ببين دارم بزرگ ميشم...ديگه اين لحظه هاي اولين سلام...اولين باي باي ....اولين خنده....اولين دس دسي...تكرار نميشه ها

وقتي روزا برميگردم خونه وميبينم كه با چه ذوقي منو صدا ميكني دوست دارم زمان توي همون لحظه وايسه وصداي تو مدام تكرار بشه....آخه شيرينم تا منو صدا ميكنيو من ميگم جانم...خوشت ميادو هي پشت سرهم صدا ميكني كه منم بگم...جانم

همه اينارو گفتم كه بگم حتي اگر امسال عيد تو شيطون ترين(كه من اسمشو ميذارم كنجكاوي) دختر عالم بشي ..من خدارو هزار بار شكر ميكنم كه تو هستيو سالمي ...اونقدر سالم وسرحال كه ميتوني يه كاري كني  كه ما اصلا نفهميم عيدو چه جوري گذرونديم...منم پابه پات هستم عزيزم مثل هميشه........ آخه خودمم يه روزي مثل تو بودم ديگه ...از ماماني بپرس

 

کیانای مامان /عید ۸۹



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 18 اسفند 1389 ] [ ] [ مامان کیانا ]

میدونی که میخوام از چی حرف بزنم...آره درسته امروز تولد بابا کامرانه..یه روز بزرگ ومهم برای منو تو که خدا لطف کرده به ما یه مرد با ایمان ...مهربون...با انصاف...کمک مامان!!!!!(این خیلی مهمه)هدیه داده.امروز صبح زود من از طرف خودم و تو به بابا کامران تبریک گفتم..ولی از سال دیگه خودت باید این کارو انجام بدی...میدونی که مامان به تاریخای تولد اطرافیان خیلی حساسه ودوست داره همیشه با یه هدیه هرچند کوچیک به یادشون باشه.توهم حتما باید اینو از من یاد بگیری ...چون توی این زمونه که آدما هرروز از هم دورتر میشن لازمه یه کاری کرد که محبت توی دلامون موندگار بشه....

امروز با اینکه سرم توی اداره خیلی شلوغه ولی همه سعیمو میکنم که امشب یه جشن کوچیک سه نفره داشته باشیم...آخه عزیزکم دوام وشیرینی زندگی از همین اتفاقای کوچیکه...راستی یادت باشه امشب باباکامرانو ببوسی از همون بوسای ریزو صدادار که من دیوونشم...حالا بیا باهم داد بزنیم وبگیم:

                      ((بابایی خوب خوب خوب تولدت مبارک))



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 18 اسفند 1389 ] [ ] [ مامان کیانا ]

شیرینم چقدر دوست دارم یه روز مادرو دختری باهم بریم گردش ....نه اینکه تا حالا نرفته باشیم.. اونجوری دوست دارم که که تو کنارم راه بریو توی بغلم نباشی....من دست کوچیکتو بگیرمو  قدمامو با قدمات یکی کنم... توی خیابونا و مغازه ها بگردیم.......هرچی دلمون میخواد بخریمو خوش باشیم...این آرزوی همیشگی من بود...حالا یواش یواش دارم بهش میرسم...آخه داری مهمترین مرحله زندگیتو تجربه میکنی ..داری راه رفتنو یاد میگیری...میدونی چقدر باید با این پاهای قشنگت  مسیر زندگیتو  طی کنی....میدونی چقدر مهمه یاد بگیری که چطوری قدم برداری  تا راه زندگیت هموار بشه ...غصه نخور مادری...نترس ..من کنارتم.. از الان که تازه میخوای شروع کنی تا اخر دنیا هرجا که بری دستت توی دستمه...هر جاهم  که نتونی بری من قول میدم تو رو روی دوشم بگیرم...قربون تاتی تاتی کردنت برم مامانیه خوشگلم...انشاا..صدها سال راه بریو خسته نشی مادر...

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 9 اسفند 1389 ] [ ] [ مامان کیانا ]

                    (کارت دعوت.......برای تمام مهمونا پست شده بود)

( قبل از تولد)

                                        (تووووووووووووووووووووووووووولد)

 

                                        (بعد از تولد................)



[موضوع : ]
[ شنبه 7 اسفند 1389 ] [ ] [ مامان کیانا ]

کیانای عزیزتر از جونم ...

میدونی که یکی از برنامه های جشن تولدت یادگاری نوشتن مهمونا برای تو بود ...همه  از این کار خوششون اومده بودو با جون ودل برات چیزای قشنگ نوشتن ...انشاا...خودت بزرگ که شدی میخونیشون....مثلا دایی بیژن برات نوشته بود ((امیدوارم تولد هزارسالگی من دعوتم را قبول کنی ))که خیلی بامزه وجالب بود .....بقیه هم نوشته هاشون خیلی زیبا بود چون از دل برآمده بود به دل هم مینشست ......توی این نوشته ها بابا هوشنگ برات یه شعر نوشته بود  که خیلی خیلی قشنگو احساسی بود ...اخه حتما تا الان فهمیدی که بابا هوشنگ مثل همه بابابزرگای دنیا چقدر تورو دوست داره مخصوصا اینکه تو نوه اولیو حسابی با ناز کردنات خودتو توی دلشون جا کردی .....خلاصه این شعر خیلی به دلم نشست ..برای همین اینجا مینویسم تا به عنوان یه یادگاری از بابا هوشنگ (که مثل بابای خودم دوسش دارم )  همه بخوننش.....

چراغ خونه بابا

                   عزیز دردونه بابا

برات میخوام بگم قصه

                           از این دنیای وارسته

لالا لالا که شب تاره

                          نخوابیدن خطر داره

لولو پشت در خونه 

                        تورو میخواد بترسونه

نترس از بازی گردون

                         بابا پیش تو میمونه

گل نازم گل پونه

                        دنیا اینجور نمیمونه 

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 5 اسفند 1389 ] [ ] [ مامان کیانا ]

شیرینم سلام.یه چند روزی سرم خیلی شلوغ بود نتونستم حرفای دلمو برات بنویسم.اخه میدونی که پنج شنبه گذشته  جشن تولدت بود....نمیدونم چه جوری بنویسم که احساسمو برسونه..آخه خیلی خیلی خوب بود وخوش گذشت .برای من که اولین تجربه مادرانه تولد دخترم بود یه حسی فراتر از شادی وخوشی بود....شاید زیادی خوشبین باشم ولی فکر میکنم به بقیه هم خوش گذشت اینو از یادگاری هایی که برات نوشتن میشه فهمید...دخترکم انشاا...صدساله بشی ...انشاا...توی لباس سپیدخوشبختی ببینمت..... 

 

نمیدونی چه خانومی بودی ..همه تعجب کرده بودن که توی اولین تولدت اینقدر خوش اخلاق بودیو تا اخر تولد سرحال بودی....ایناهاش  اینم نمونه اش

 

                                                          



[موضوع : ]
[ يکشنبه 1 اسفند 1389 ] [ ] [ مامان کیانا ]

گل گلدون من ...شکسته در باد

            تو بیا تا دلم نکرده فریاد...................

دختر قشنگم... چراغ خونه...این شعرو که یادت میاد...میدونم که تو هم مثل من خیلی دوستش داری... آخه من از دوران بارداری این آهنگو به خاطر ریتم ملایمش هرروز گوش میکردم ....میدونستم که بچه ها از دوران جنینی تمام صداها رو میشنون واگه مادر آهنگ خاصی رو زمزمه کنه یا گوش بده کودکشم عادت میکنه ...منم حسابی گشتم تا یه آهنگ ملایمو قشنگ انتخاب کنم تا تو بهش عادت کنی .....دیگه خوندن قرآن و گوش کردن به این شعر جزء برنامه های اصلیم شده بود ....تا تو بدنیا اومدی....فکر میکنم روز  سوم یا چهارم اومدنت بود که یاد این آهنگ افتادم یادمه میخواستی بخوابی که برات گذاشتم....باورت نمیشه که آروم شدیو راحت خوابیدی....از اون روز به بعد همه شاهدن که علاوه بر خوندن لالایی این آهنگم تورو  آروم میکرد ...حالا که یکسال میگذره هنوزم که هنوزه گل سرسبد چیزایی که دوست داری این آهنگه...

منم خیلی دوستش دارم مخصوصا آخرشو که میگه .....((وقتی چشمات هم میاد....)) 

این آهنگ یکی از خاطرات مشترک ما سه نفره که توی قلبامون نگهش میداریم تا بعدها هروقت دلتنگ این روزا شدیم با همدیگه مرورش کنیم..... 

  گل گلدون من شکسته در باد

          تو بیا تا دلم نکرده فریاد

                  گل شب بو دیگه شب بو نمیده ........

                      کی گل شب بورو از شاخه چیده

                               گوشه آسمون پر رنگین کمون .....

                                       من مثه تاریکی تو مثل مهتاب

                                           اگه ماه از سر زلف تو نگذره

                                           من میرم گم میشم توجنگل خواب

      گل گلدون من ...ماه ایوون من ...از تو تنها شدم چو ماهی از آب

              گل هر آرزو رفته از رنگو بو من شدم رودخونه دلم یه مرداب

  آسمون آبی میشه اما گل خورشید رو شاخه های بید دلش میگیره

 دره مهتابی میشه اما گل مهتاب از برکه های آب بالا نمیره........

  تو که دست تکون میدی به ستاره جون میدی میشکفه گل از گل باغ

      وقتی چشمات هم میاد دو ستاره کم میاد میسوزه شقایق از داغ

                                 گل گلدون من......ماه ایوون من................

 

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 20 بهمن 1389 ] [ ] [ مامان کیانا ]

نازنینم سلام....دیشب داشتم آلبومتو ورق میزدم میخواستم چند تا عکس برای کارای تولدت انتخاب کنم همین باعث شد برم به اون روزا ....تمام لحظه های گرفتن عکسها وخاطرات برام زنده شد ......مثل همین دو تاعکس که دقیقا پارسال توی همین روز گرفته شده  ۱۸/۱۱/۸۸

اخ...عزیز دل من چقدر ناز خوابیدی ...دلم واسه این لباسات تنگ شده  چقدر اون روزا برات بزرگ بودنو من همش دوست داشتم زودتر اندازت بشن آخه خیلی بدم می اومد که آستینای لباساتو تا بزنم.......وای این عکسو ببین واسه یک ماهگیته....۱۵/۱۲/۸۹ این لباس که تنت کردم خیلی خیلی ارزش داره  اخه این پیراهن بچگیای آقاجونیه یعنی مال ۸۰ سال پیش(ایشاا... صد سال زنده باشن)مادر بزرگ آقاجونی براش دوخته بود.... میبینی چقدر قشنگو خوشرنگه ...اینو تنت کردیم تا مثل آقاجونی با ایمان... مهربون....راستگو...و دست خیر باشی که خلاصه  همه اینایی که گفتم میشه(( عمر با عزت....))



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 20 بهمن 1389 ] [ ] [ مامان کیانا ]

نمیدانی من از فردای روشن با تو میگویم

             من از فردا که تاج آسمان بر فرق خورشید است 

من از فردا که اینک ابتدای جاده اش لبریز امید است

            واز آرامش دریا ومرگ خشم طوفان با تو میگویم....

و میدانم هجوم اختران عشق در قلبت به روی ابرهای تیره سایه انداز است

             و میدانم که مرغ شادمانی در کنارت باز پرواز است

ولی آیا نمیدانی که این شادی سرآغاز است

و فردا فصل پرواز است

تمام راهها باز است.......



[موضوع : ]
[ يکشنبه 17 بهمن 1389 ] [ ] [ مامان کیانا ]

دختر خانومم هزار بار میگم

                              (( اومدنت تو زندگیم مبارکه))

دیروز تولدت بود ولی میدونی که ما به حرمت وجودپاک امام رضا(ع ) جشن تولدتو موکول به هفته بعدکردیم ....توی این چندروز تعطیلی حسابی سرمون شلوغ بود غیراز رفتن به مهمونی با برنامه ریزیو کمک بابا کلی از کارای جشنتو کردیم البته امسال به خاطر فوت شوهر خاله بابا وخرید خونه جشنمون خودمونیه....انشاا..سالای بعد پربارتر میشه

دیروز من فقط چندتا عکس ازت گرفتم تا یادگاری بمونه از روز اصلی تولدت ...هرچند بابا کامران پیشنهاد داد بریم جلوی بیمارستانی که بدنیا اومدی ازت عکس بگیریم ولی انقدر سرمون شلوغ بودو کار داشتیم که نشد...خلاصه جونم برات بگه ما همه شوروشوقمون برای هفته بعده که تو لباس قشنگتو بپوشیو  ما به خودمون ببالیم که نازنینی مثل تو داریم....دیروزخیلیا زنگ زدن ..پیام دادن ...توی وبلاگت نظر دادن تولدتو تبریک گفتن...اونا با محبتشون ماروشرمنده  کردن وبه یادمون آوردن که یکسال با همه سختیاشو شیرینیاش گذشته وما باید قویترو صبورترو مهربونتر از همیشه با کمک خدای همیشه حاضر پابه پای تو قدم به سال دوم با تو بودن بذاریم....

 



[موضوع : ]
[ شنبه 16 بهمن 1389 ] [ ] [ مامان کیانا ]

یک جهان می تپید

دلش گواهی میداد اتفاقی می افتد.......

پانزدهم بهمن ۸۸ بود ......

و

                        ((فرشته ای از اسمان فرود آمد))



[موضوع : ]
[ جمعه 15 بهمن 1389 ] [ ] [ مامان کیانا ]

اونوقتا که منم بچه بودم همیشه زمستونو دوست داشتم ..میدونی چرا!! آخه وقتی از مدرسه برمیگشتم خونه ...میتونستم بشینم کنار شوفاژ یه کاسه آلبالو خشکه یا لواشک خوشمزه ای که مامانی درست کرده بودو بخورمو کتاب بخونم....نمیدونی چه لذتی داشت

بزرگتر که شدم چون فکرامم بزرگتر و زیادتر شده بودن دیگه زیاد برام فرقی نداشت....اماحالا

ماه اخر پاییز که میشه....بوی زمستون که میاد....برای من انگار که زودتر عید داره میاد ....میدونی چرا؟

یادته که برات گفتم منو بابا کامران با همدیگه چه جوری آشنا شدیم....توی یه پروژه کاری از ۲۵ دی تا ۲۵ بهمن .....(یادش بخیر ...به خاطر این بهانه اشنایی هزار بار از خدا ممنونم)

دختر قشنگم بازم میدونی که خدا تو بهترینمو هم ۱۵ بهمن به ما هدیه داد....

تولد بابا کامرانم که ۱۱ اسفنده....دیگه چه دلیلی بهتر از اینایی که گفتم میخوای که منو عاشق زمستون بکنه.میبینی عزیز دلم ...کیانای مامان...زمستون صورتش سردو یخزده اس ولی ته دلش یه عالمه گرمای عشق داشته که به ما داده ...پس نازنینم بدون که توی این دنیا هیچوقت فقط صورت کسی یا چیزی ارزشی نداره ....این آیینه دلشونه که مهمه

عکس:اولین شب یلدای کیانا ۳۰/۹/۸۹

 

 



[موضوع : ]
[ جمعه 15 بهمن 1389 ] [ ] [ مامان کیانا ]

خوب یادمه یکسال پیش توی اخرین روزای قبل از اومدن تو منو بابا کامران رفتیم بگردیم..توی مرکز خرید یه لباس فروشیه کودک بود برات يه بلوز وشلوار صورتي خوشگل خريديم...نميدوني چقدر ذوق كرده بوديم همش تورو توش تصور ميكرديمو ارزومون اين بود كه زودتر اون روز برسه ...خلاصه جونم برات بگه اون لباسا رفتن توي كمدت جاخوش كردن منم حسابي كاور روشون كشيدم كه كثيف نشن هر وقت كه ميرفتم لباساتو مرتب ميكردم توي دلم ميگفتم پس كي اندازت ميشه....

ديروز جايي مهمون بوديم ....رفتم سراغ كمدت داشتم فكر ميكردم چي بپوشي كه چشمم خورد به اين لباسا گفتم هرچند اندازش نيست ولي يه امتحاني ميكنم.....با كمك بابا كامران تنت كرديم ....واي ناناز مامان نميدوني انگار خياط همين الان برات دوخته....حسابي اندازت بود وقتي بابا گفت يادته اينو كي خريديم بغض گلومو گرفت ...گفتم يادمه....توهم يادته چقدر ارزوي اين لحظه رو داشتيم....حالا چقدر ارزش اين نعمت آسمونيو ميدونيم؟

شايد اين چيزايي كه نوشتم خيلي معموليو روزمره بود ولي براي من يه درس بزرگ داشت :

((گاهي وقتا ديدن نشونه هاي آرزومون وقتي كه هنوز نداشتيم يادمون مياره كه حاضر بوديم هر بهايي رو براي داشتنش بديم ولي حالا كه داريمش قدر لطف اونيكه آرزومونو براورده كرده رو نميدونيم انگار كه از اول داشتيمش ))



[موضوع : ]
[ شنبه 9 بهمن 1389 ] [ ] [ مامان کیانا ]

امروز وقتی برگشتم خونه یه کار جدید یاد گرفته بودی ...ناقلا خودت میدونی چه کاریو میگم ...هرچند برای یه دختر خانومی مثل تو این کارا خوب نیست ولی عیبی نداره چون من انقدر ذوق کردم که فعلا میتونی هرچی دلت خواست انجامش بدی ....اره مامانی تو امروز یاد گرفتی که

                              ((با دستت برای همه بوس بفرستی))

 

 

 

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 4 بهمن 1389 ] [ ] [ مامان کیانا ]



[موضوع : ]
[ دوشنبه 4 بهمن 1389 ] [ ] [ مامان کیانا ]

اين روزا يك كمي سردرگمم....اخه به خاطر سردي هوا وقتي از سركار ميام خونه ماماني اينا مجبورم تا ساعت ۶صبر كنم تا بابا بياد دنبالمون باهم بريم خونه....اين باعث ميشه به همه كارام نرسم...ديشب خيلي دختر خوبي بودي حسابي با بابايي بازي كرديو گذاشتي منم به كارام برسم .دلم پرميكشيدكه منم بيام بازي....خلاصه وقتي خواب توي چشماي قشنگت نشست مثل هميشه گذاشتمت روي پامو با اهنگ مورد علاقت كم كم خوابيدي...منم شروع كردم به خوندن سررسيد پارسال(اخه ميدوني كه اين روزا همش كارم خوندن خاطرات پارسالو مقايسه اون روزا با الانه)

(( واي كه فكر ميكنم بعدها كه ياد اين روزا مي افتم چه حالي دارم...وقتي تو جلوي چشممي ومن شاهد قد كشيدنو بزرگ شدنتم اين روزا برام زنده ميشه ويادم مي افته كه چقدر منو باباكامران اميد داشتيم اين روزارو ببينيم.....))

وقتي  به اين خط رسيدمبي اختيار نگات كردم .... آروم خوابيده بودي..نفسات آنقدر اهسته ومنظم بود كه انگار دست مهربون خدا داشت لپاي نازتو نوازش ميكرد،همون لحظه توي دلم هزاربار خدارو به خاطر داشتنت شكر كردم به خاطر بداشتن  تو..بابا كامران وهزاران نعمت  ديگه كه به من داده كه شايد لياقتشو نداشتم ....عزيزتر از جونم الهي كه هميشه دست مهربون خدا همراهت باشه وهميشه بدون كه هيچ چيز توي دنيا ارزشمندترو گرانبهاتر از اين نيست كه خدارو همه جاكنارت حس كني .....

پروردگارم،خداي همه بچه هاي دنيا يه كاري كن هيچوقت هيچ بچه اي توي هيج جاي دنيا دلش نلرزه...  



[موضوع : ]
[ دوشنبه 4 بهمن 1389 ] [ ] [ مامان کیانا ]

اين اولين كلمات دست نوشته هاي ماماني براي توئه كه پارسال توي همين روز نوشتم باورش برام سخته که یکسال از اون روزا گذشته ومن شاهد بزرگ شدن هرروز توام هر خطو که میخونم هزارتا خاطره برام زنده میشه

((عزیزدلم از الان باید حسابی مواظب تو باشم.. از الان تا اخر عمرم.....فردا باید برم سونوگرافی برای اخرین بار تورو توی صفحه مونیتور میبینم...انشاا...که همه چی عالی باشه...اخ وقتی یادم می افته یکماه دیگه اینموقع بیشتر از ده روز از اومدنت میگذره دلم میلرزه....))

سیصدوشصت وچند شب وروز از اون روز میگذره حالا تو با اون چهار تا دندون درشتو قشنگت به من میخندی.. عروسک کوچیکتو میذاری روی پاتو ادای منو در میاریو پیش پیش میکنی تا بخوابه...  دستتو میگیری به هرجاییو بلند میشیو بااحتیاط قدم بر میداری...نانای میکنی بای بای میکنی....وهزار تا کار دیگه که یه روزی ارزوی منو بابایی بود که انجامش بدی....دختر قشنگم...عزیزترینم...دیروز وقتی از سرکار اومدمو از پشت پنجره به من میخندیدی احساس غرور کردم....هزار بار از خدا ممنونم که منو قابل دونست که حس مادری رو تجربه کنم ومن این حسو با تموم گنجای دنیا عوض نمیکنم 

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 4 بهمن 1389 ] [ ] [ مامان کیانا ]

كيانا در روز اول ورود به دنيادر بیمارستان

كيانا در روز دوم ورود به دنيا

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 3 بهمن 1389 ] [ ] [ مامان کیانا ]

مثل تموم دختراي اين سرزمين هميشه  به مادر شدن فكر ميكردمو توي خيالم تصور داشتن يه موجودي كه مسئوليت تمام زندگيشو حتي نفس كشيدنش با توئه رو بارها تكرار ميكردم.دو سال بعد از ازدواج وقتي جواب مثبت ازمايش بارداري رو گرفتم يه حس عجيب كه باتموم خيالاتو فكراي گذشته زمين تا اسمون فرق داشت رو تجربه كردم وتا امروز كه شكوفه زندگيمون به اولين سالگرد زندگيش داره ميرسه فقط يه اسم براش پيدا كردم ،اسمي كه فقط همجنساي خودم معناي اونو  درك ميكنن....................

                                                                      حس مادري

تا امروز فقط خواننده پروپا قرص وبلاگاي مادرانه بودم وهميشه فكر ميكردم اين كاريه كه من از عهداش بر نميام.با اينكه تموم حرفاي دلمو از اول بارداري روي كاغذ براي گل زندگيم نوشتم ولي دلم ميخواست يه سروساموني به اين نوشته ها بدموبراي دخترم حفظش كنمكه ديدن ني ني وبلاگ باعث شد دست به كار بشم.اگر چه دخترم  يازده ماهشه ولي به قول معروف هيچوقت براي شروع دير نيست.

داشتم فكر ميكردم چه جوري شروع كنم كه ورق زدن سررسيد سال گذشته باعث يه جرقه توي ذهنم شد اخه سال پيش دقيقا از تاريخ ۲۶/۱۰/۸۸ من شمارش معكوس رو براي موعد زايمان ن شروع كردمو هرروز براي دخترم مينوشتم.حالا با مقارن شدن تاريخا تصميم گرفتم نوشته هاي پارسال رو با رويدادهاي امسال تلفيق كنم.اميدوارم قابل خوندن باشه ....

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 27 دی 1389 ] [ ] [ مامان کیانا ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 16 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

در تاریخ پانزدهم بهمن ماه یکهزاروسیصدوهشتادوهشت خورشیدی خداوند مهربان گرانبهاترین هدیه اسمانی خویش را به ما ارزانی داشت و ما آفتاب زندگیمان را (کیانا)نام نهادیم چراکه او حقیقتا فرستاده ای از جانب پروردگار بی همتا است.
آمار وبلاگ
آنلاین : 4
بازدید امروز : 120
بازدید دیروز : 107
بازدید هفته گذشته : 227
کل بازدید : 225378
امکانات وب




در اين وبلاگ
در كل اينترنت